تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    شنبه سی ام مهر 1384
    برشهايي از روز يك دانشجو ـ در ستايش علم

    بازهم با دكتر كلاس دارم . از شادي تو پوست خودم بند نميشم . 1984 جرج اورول رو ميزنم زير بغل و راهي دانشگاه ميشم . تا دكتر دو ساعتي اظهار فضل و فضله ميكنه منم كتاب ميخونم .

    كلاس دكي مثل اكثر كلاسها از چند جناح تشكيل ميشه .

     رديف اول : حزب مشاركت . وظيفه جانفرساي گوش دادن به بيانات دكي و تاييد حرفهاي ايشان را باتكان سر و گردن  به عهده دارند

    رديف دوم : كارگزاران سازندگي : گچ و تخته پاكن كلاس رو تامين ميكنند . پاچه خواري ميكنند . بيضتين استاد رو دستمال ميكشند . اگر وقت باشه آب حوض هم ميكشند

    رديف سه وچهار : مشروطه سلطنتي : سوابق درخشان در چهار يا پنج ترم مشروطي دارند . عشقي و گاه گداري ،احتمالا براي تقويت مزاج سر كلاس ميان .

    رديف چهارم به بعد : انصار حزب الله : هر تشكيلاتي براي بهم خوردن احتياج به گروه فشار داره . از رديف چهار به بعد كلاس ما عشق است و صفا . سگ ميزنه و گربه ميرقصه . از درس  كوچك ترين خبري نيست .

    ده دقيقه اي هست كه دكي تشريف آورده و براي دو رديف اول مشغول عر وتيز هستند . بين بچه هاي مشروطه سلطنتي و انصار حزب الله يه جلسه پالتاك مانند در جريانه  با موضوعيت انفجارهاي اهواز . براي اينكه صداي انفجار شبيه سازي بشه و متخصصين حاضر در صحنه بتوانند اظهار نظر كنند چهارتا سامسونت با هم به زمين ميخوره . در اثر برخورد سامسونت با زمين موج انفجار دكتر رو ميگيره و دهنش كف ميكنه . دكتر ميخواد عبور از حاكميت كنه و قيد كلاس رو بزنه و لي مشاركتي ها نميذارند و درس ادامه پيدا ميكنه .

    دقيقه پانزده : در كلاس باز ميشه و جيگر دات كام تشريف فرما ميشه . من هر وقت ميبينمش قلبم به طپش مي افته . من ميگم طپش و لي واقعيتش اينه كه از انگشت پا تا فرق سرم شروع به زدن ميكنه .،اينقد كه  من به اين گل پسر علاقه دارم  . يه سبيل داره در حد سيبيل مظفرالدين شاه . از ريش بزيش هم چيزي نميگم ولي هيچ گاوي هم اينطور ريش بزي به خواب نميبينه .جيگر به نوعي رئيس حزب مشاركت به شمار مياد . وقتي اون مياد حركات سر و گردن رديف اول سر و ساماني ميگيره و به قولي ريتم پيدا ميكنه . دكتر علنا مشغول خر كيف كردنه . جيگر دو تا تريپ استاد كش ميره و در روز پانزدهم ماه رمضان به استاد نماز روزه قبول ميگه . جوري دستمال به يه جاي دكتر ميكشه كه فكر كنم دكي بعد از كلاس غسل بهش واجب بشه

    دقيقه بيست : اعضاي حزب مشروطه سلطنتي آبستراكسيون ميكنند و براي تشكيل جلسه و هواخوري به مدت يك ساعت از كلاس ميزنند بيرون

    دقيقه بيست تا سي : كماكان دكتر براي دو رديف اول درس ميده . بقيه كلاس هم كه ما باشيم داريم كارهاي يوميه مون رو انجام ميديم . دوتا از بچه ها دارند شطرنج بازي ميكنند . چند تا با موبايل حرف ميزنند . يكي داره ناخن ميگيره ، منم دارم كتاب ميخوانم . بقيه هم در خواب قيلوله به سر ميبرند .

    دقيقه سي : دكي داره مسئله حل كنه . اولين باره كه از روي جزوه مسئله حل نميكنه . باقي كلاس كماكان به كارهاي قبلي مشغولند فقط اين رفيقمون ناخون گرفتنش تمام شده داره ناخون هاش رو مانيكور ميكنه .

    دقيقه چهل :  دكتر مسئله رو به خير و خوشي تمام ميكنه . انصار حزب الله   براش دست ميزنند و صلوات ميفرستند

    دقيقه چهل و يك : كاشف به عمل مياد كه دكتر مسئله رو از بيخ اشتباه حل كرده . معلوم نيست اون الاغهايي كه رديف اول نشسته و داشتند در تاييد فرمايشات دكتر سر و گردن تكون ميدادند چه طور متوجه غلط بودن راه حل نشدند

    دقيقه پنجاه : چند تا از اصحاب كهف از خواب بيدار ميشوند . تمليخا ازشون پول جمع ميكنه و از كلاس ميزنه بيرون

    دقيقه پنجاه و پنج : تمليخا با يك پلاستيك سياه بر ميگرده سر كلاس .

    دقيقه پنجاه و شش :تو پلاستيك سياهه خيار بود . بوي خيار تو كلاس پيچيده و دهان روزه داران گرامي آب افتاده . دكتر ميفرمايند : اگر حرمت ماه مبارك رو نگه نميداريد لاقل يه چيزي بخوريد كه بوش تو كلاس نپيچه . پدر سوخته خودش روزه نيست ولي طوري حرف ميزنه كه اگر كسي از پشت در كلاس رد بشه و حرفها روبشنوه فكرميكنه ما با مقدس اردبيلي كلاس داريم

    دقيقه شصت : با بيدار و سير شده اصحاب كهف بازهم جلسه رسميت پيدا ميكنه . موضوع جلسه : بررسي تنباكوها مختلف قليان و راهكارهاي ارزان شده معسل پرتقال . به حمد الله جلسه پربار و با محتوايي هم  هست .نظرات هم تماما كارشناسيه

    دقيقه هفتاد : مجلس به شور خودش پايان ميده و به وسيله قيام و قعود تصويب ميكنه كه در زمستان به علت طبع گرم و ارزان بودن بهتره كه جماعت از معسل دو سيب استفاده كنند .ساده زيستي رييس جمهور هم در تصويب دو سيب نقش مهمي داشت .

    دقيقه هفتاد و يك :  انصار حزب الله براي شناسايي عقبه دشمن و فتح خاكريزها كلاس رو ول ميكنند .

    دقيقه هشتاد : انصار حزب الله و مشروطه سلطنتي طي يك اقدام خود جوش  به كلاس هجوم ميارند . دكتر علنا قاط ميزنه . جيگر طي يك نطق آتشين بچه ها رو به رعايت نظم دعوت ميكنه . يكي از برادران با گفتن در توالت رو ببند جيگر رو نطق بر ميكنه .

    دقيقه هشتاد تا نود . آخروقته و دكتر رفته رو منبر و داره ما رو نصيحت ميكنه . قراره كه ما مملكت رو گلستان كنيم وتمام گره ها به  دست تواناي ما باز بشه . ياد اون لطيفه زهرة الربيع مي افتم  كه  : مردي‌ نزد بقال‌ آمد و گفت‌: قدري‌ پياز به‌ من‌ بده‌ تا بخورم‌ و بوي‌ دهانم‌ خوب‌ بشود. بقال‌ گفت‌: مگر گُه‌ خورده‌ باشي‌ كه‌ پياز بوي‌ دهانت‌ را اصلاح‌ كند

    + نوشته شده در 1:31 توسط زوربا.
    چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
    تا الان شده كه دلت بخواد زمين و زمان رو به هم بدوزي ؟ شده كه بخواهي فريادي بكشي ، فريادي كه از طنينش هر چه كه جنسش از شيشه است خورد بشه ؟ شده كه دلت بخواد زمين رو گاز بگيري و با مشت تو ديوار بكوبي ؟ دلت تا الان هوايي شده كه يه سيگار بگيراني و بري تو تاريكي لب شط بشيني و به سرخي رو نوك سيگار خيره بشي و فكر كني ، و فكر كني تا بفهمي كجاي كارت اشتباه بوده . دلم بدجوري سيگار ميخواد ولي چند ساليه كه سيگار نكشيده ام . دلم تنگ شده براي وبلاگهايي كه ميخوندمشون . دلم لك زده براي يك فرياد از ته دل . از اعماق روح  ، كه اون عصبانيتي كه اين چند روزه تو وجودم ريشه دونده بياد بيرون . دلم خيلي چيزها ميخواد .  چقدر خوب ميشد اگر يه روزي از خواب بيدار ميشديم و مي ديديم كه ديگه به خودمون نيشتر نميزنيم  . نميدانم كه چي ميخواهم بگويم .

     

    نمي دانم چه مي خواهم بگويم
     زبانم در دهان باز بسته ست
     در تنگ قفس باز است و افسوس
    كه بال مرغ آوازم شكسته ست
    نمي دانم چه مي خواهم بگويم
    غمي در استخوانم مي گدازد
    خيال ناشناسي آشنا رنگ
     گهي مي سوزدم گه مي نوازد
     گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
     ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
    كه در رگهام جاي خون روان است
     سيه داروي زهرآگين اندوه
     فغاني گرم وخون آلود و پردرد
     فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
     چو فرياد يكي ديوانه گنگ
     كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
    سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
     نهان در سينه مي جوشد شب و روز
     چنان مار گرفتاري كه ريزد
     شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
    پريشان سايه اي آشفته آهنگ
    ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
     چو روح خوابگردي مات و مدهوش
    كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
    درون سينه ام دردي ست خونبار
     كه همچون گريه مي گيرد گلويم
    غمي ‌آِفته دردي گريه آلود
    نمي دانم چه مي خواهم بگويم
     

    + نوشته شده در 20:3 توسط زوربا.
    سه شنبه بیست و ششم مهر 1384
    باي ذنب قتلت

    يك - زبان به سقف دهانت چسبيده . تشنگي باقيمانده رمقت رو گرفته . جلوي  پاساژي ايستادي  كه درهاش با چشم الكترونيكي باز و بسته  ميشوند و اين فرصت مغتنميه كه دمي استراحت كني . درس دادن اونم با زبان روزه آنچنان ناتوانت كرده كه حتي قادر نيستي دستت رو جلوي ماشينهاي عبوري دراز كني . چيزي تا افطار نمونده و تو نگران گرسنگي بچه هات هم بايد باشي كه از مدرسه به خانه ميان و غرغر شوهرت هم مزيد به علت ميشه كه مجبور باشي هرچه زودتر به منزل برسي . تو فكري كه نور شديدي چشمت روميزنه و لحظه ايي بعد صداي بلندي پرده گوشت رو پاره ميكنه . آسمون آبيه ولي داره ازش خوت جاي بارون ميچكه . بدنت چاك چاك بر روي آسفالت داغ اهواز ولوشده ولي هنوز به فكر بچه هات هستي كه بي مادر شده اند و شاگردانت كه ديگر معلم ندارند .

         دو ـ چروكهاي روپوش اورمك دختركش رو صاف ميكنه و روبان سرش رو محكم ميبنده . دستان گرم دختر ك در دست مادر پنهان شده . ثمره روزهاي عاشقيش رو تا ايستگاه اتوبوس ميبره .  وقتي كه اتوبوس مدرسه به راه ميافتد بوسه ايي از پشت پنجره اتوبوس آغازي خواهد بود بر پاياني كه تا ثانيه ديگر رقم خواهد خورد . چند ثانيه ايي ازرفتن مادر و حركت اتوبوس  بيشتر نميگذره كه زني از خيابان دوان دوان خودش رو به ركاب اتوبوس ميرساند و   الله اكبر گويان ضامن كمربند انفجاري بسته شده به بدنش را آزاد ميكنه . كسري از ثانيه بايد بگذره  تا خياباني در تل اويو از خون عده ايي كودك دبستاني رنگين بشه . زني ضجه ميزنه به خاطر عشقي كه ثمره اش تكه تكه در جلويش در زير رپوش سفيد به خواب رفت است

    سه ـ قامت بلند و شانه هاي پهنش براي پدر ياد آور جواني و روزهاي خوب گذشته است . روزهايي كه زير خنكاي پنكه سقفي مينشستند و صداي پر طنين ام كلثوم  كه  انت عمري اميخواند  خلسه شان  ميكرد. ترق وتروق مهره هاي دامينو كه بر ميز ميخورد با بوي تنباكوي قليان و چاي دارجلينگ نشاني از روزهاي آوارگي و هجران كه در پيش رو بود  نداشت . پيشاني بلند پسر را بوسيد . از   كركهاي نرم روييده بر صورت پسر بوي ادكلن به مشام ميرسد . پسر به سوريه ميرفت شايد درآنجا زندگي به  روي او لبخند بزند . در زير شانه هاي پهن پسر قلبي ميتپيد. قلبي كه از دريچه چشمي دوربين تفنگ سيمونف تك تيرانداز اسراييلي نشانه گرفته شده بود . صفير گلوله قلب را از تپش انداخت

    چهار ـ ياد استيفان نخستين شهيد كليسا به دلش آرامش ميداد . مگرنه اينكه براي خدمت به كودكان زندگي بي دغدغه در قلب اروپا را رها كرده بود و در گوشه پر از وحشت خاورميانه كه در آتش جنگ ، كينه و جهالت ميسوخت خود را وقف زدودن غم از چهره اي كودكان كرده بود . آيا پاداشش بايد اين باشد كه در دست مرداني تنومند گرفتار آيد و  عقاب مرگ  هر لحظه بيشتر چنگالش را در تن نحيف  او فرو ببرد . فشار دستان قوي مرد عرب پوشيده شده در دشداشه  رشته خيالش را پاره كرد . . لختي بعد در جلوي دوربيني نشسته است و درحالي كه دو تفنگ به سويش نشانه رفته اند به بيانه ايي كه به زبان عربي خوانده ميشود گوش ميدهد . پايان بيانيه مهر ختمي بود بر طومار زندگي يك زن نيكوكار كه براي نيكوكاري به عراق آمده بود . از گلويش خون ميچكيد زماني كه سرش  باچشمان باز بر روي سينه اش قرار گرفت

    پنج ـ آنچه كه در بالا آمد ، داستان بود يا واقعيت نمادي است از خشونت روز افزون كه در زندگي هاي ما جريان دارد  .بمب گذاري سه روز پيش در اهواز ، قتلهايي كه در شهرك هاي يهودي نشين اسرائيل توسط بمبهاي ناطق و انتحاري رخ ميدهد ، كشته شدن جوانان فلسطيني توسط شليك راكت وگلوله و يا قتلهاي زنجيره ايي از نوع ابوموسي زرقاوي در سرزمين رافدين همگي دو روي يك سكه  و مبين اين واقعيت است كه اگر در جايي تند روي رخ داد مسلما در جاي ديگر جزاي اين تند روي با ربح بالا  توسط دشمني كه ديده نميشود پرداخت خواهد شد . نميتوان كشته شدن مردم فلسطين را تقبيح كرد ولي بيتفاوت از بيجان شدن مردم عادي در اسراييل گذشت و .جواناني كه با خشونت و جهل شستشوي مغزي شده اند را با نام مقدس شهيد نواخت . از بمب گذاري در اهواز ناليد ولي گوشه چشمي  نداشته باشيم به اسرايي كه مدعيان اسلام در عراق و اقغانستان روزانه گردن ميزنند . بمب گذاري و عمليات انتحاري انتقامي كور است از انسايت و توسط هر كس كه باشد محكوم و مذموم . باشد كه زين پس عقده هاي گره خورده در سينه ها، ايدئولوژي هاي تراوش يافته از مغرهاي معيوب و اذهان عليل ،  كودكي را بي مادر و مادري را بي كودك نكند. به اميد آن روز

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

     

    + نوشته شده در 3:34 توسط زوربا.
    دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384
    برشهايي از روز يك دانشجو
     

    ساعت چهار صبح :  بلند ميشم  براي سحر . شيطون بيدار نشسته بالا سرم و بهم ميگه كه يه چرت كفتري ديگه برو  . منم چون آدم حرف گوش كني هستم چشم ميگم و  باز لا لا ميكنم .

    ساعت نه و نيم صبح : از خواب بيدار ميشم و يادم مياد كه ساعت هشت صبح  تا دوازده كلاس داشته ام . بلند ميشم كه برم دانشگاه ولي يه احساسي ته دلم بهم ميگه نرو كه اين موقع رفتن  سر كلاس نه به درد دنيات ميخوره و نه بدرد آخرتت . اين جور موقعها من به نداي دلم گوش ميكنم . بازم خواب تادوازده ظهر .

    در زندگي هر ايراني نماز تقش بسيار مهمي داره . علي الخصوص براي اززير كار در رفتن . از دوازده تا دو ونيم . به بهانه نماز و نيايش پاي كامپيوتر ميشينم . سرانجام به لطف يزدان و بچه ها نمازم رو ميخونم . ساعت سه با دكتر كلاس دارم و راه غيبت هم نداره .

    و اما دكتر . اگر كارتون شهر آجيلي رو ديده باشد حتما از بازي زيبا و جاوداني آقاي سيب زميني لذتها برده ايد . اين دكي ما كپي برابر اصل آقاي سيب زميني شهر آجيليه با اين تفاوت كه از تارهاي صوتي آقا محمد خان قاجار هم بهره ايي برده . موجودي بي سواد ، پر مدعا و گنده گوز . اين چنين استادي بايد دانشجوهايي مثل من تربيت كنه . گويا بهش گفتند كه صداي شش دانگ و مردونه ايي داره براي همين سر كلاس زياد هم داد ميزنه. حكايت اون باباهه است كه خيلي عطر و ادكلن ازش خارج ميشد به همين خاطر جلوي كولر مينشست .( در مثل مناقشه نيست ) . سر كلاس دكي من هميشه مشغول جهاد اكبر هستم . نفس اماره بهم ميگه پاشو يه مشت بزن تو دماغ دكتر . نميدونم اين نفس من چرا وسوسه هاش هم خركي هستند . خوشبختانه در پيشگاه خدا و در مبارزه با نفس لعين سر بلند بيرون ميام و دكتر با دماغ سالم درسش رو ميده . ساعت پنج بعد از اينكه درودي بر تك تك اموات دكتر فرستادم درس رو تمام كرد . ا  خوشبختانه وقتم رو به بطالت نگذروندم . سر درس تخصصي دكتر نشستم انجيل خوندم . حساس خوبي دارم . احساس ميكنم كمرم علم زير فشار دست من خم شده . پدر دانش رو دارم در ميارم اين روزها .  خونه و افطار هم كه قابل گفتن نيست .

    ساعت هشت شب هم يكي از دوستان باب  اومد دنبالم كه بريم پارك قليون بكيم . شما بوديد چي ميگفتيد ؟ قليون يه جور سنت شب جمعه است كه براي ما هر روز تكرار ميشه . يه چيزي تو مايه هاي كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا . حساب بكن دو ساعت قليون بكشي و دوغ پر گاز و چيبس سركه نمكي به خدق بلا بفرستي چند قدم ميتوني بعدش سر پا وايستي . بيخود نيست كه از قديم گفته اند  قليون سوپاپ دار ، زغال خوب و دوست ناباب در پيشرفت هر مرد بسيار مهمه . دوازده شب هم جيش بوس لا لا . مطمئن باشيد آينده مملكتي كه من دانشجوش باشم خيلي روشن و اميد وار كننده است . ايرج ميرزا صد سال پيش گفته بود .

    اين است که پيش خالق و خلق

    طلاب علوم روسفيدند

    با اين علما هنوز مردم

    از رونق ملک نااميدند

    پ ن : از جامعه طلاب ، فضلا ، علما و نيكوكاران تقاضاي كمك در رابطه با بلاگ رولينگ (مدظله العالي ) داريم . ايزد منان يك در دنيا . هزار در آخرت عوض خير به شما بدهد . اگر لينك هم  بديد ضمانتي از سر پل صراط ردتون ميكنم .

     

    + نوشته شده در 1:42 توسط زوربا.
    یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384
    به جاي سلام
     

    درب و داغون و زهوار در رفته اومدم اينجا . هنوز از شوك اين چند روز جهنمي نتونستم بيرون بيام . قرار بود ديگه وبلاگ ننويسم ولي ديدم نميتونم. براي همين اومدم تو بلاگفا يه خونه اجاره كردم  تا زماني كه  با خودم و خدا كنار بيام ،و بر گردم تو وبلاگ خودم بنويسم . پس تا اون موقع منو از اين روزنه تحمل كنيد .  اين دو سه روز دو تا امكان بالقوه و بالفعل مردن رو از دست دادم . اوليش اون روزكه اون اون خنجر رو از پشت خوردم و اون سوراخ بزرگ رو در روحم ديدم و دومي ديروز كه متاسفانه در اهواز بمب گذاشتند و من كه يه عمر دير رسيده بودم بازهم در صحنه نبودم . فعلا بايد زندگي رو تحمل كرد تا اون لحظه ايي كه موعد محتوم برسه . هدفون تو گوشمه و رضا صادقي داره ميخونه :  .چشم چشم دو ابرو / دو ابروي كموني / چشم چشم دو ابرو / دو چشم آسموني / چشم چشم دو ابرو / چشماي خيس هر شب / من  ، تو يه فرياد /  اسم تو عمري بر لب ....

    + نوشته شده در 13:47 توسط زوربا.