One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
يك - ماه ميهماني خدا ، ماه آذر هم تمام شد . در چند پست قبليم گفته بودم كه اصولا تمام آدمهاي باحال متولد اين ماه هستند . مثل خودم ، علي شريعتي و والت ديسني . چند روز پيش دوست عزيز و فرهيخته اي برام ايميل رده بود كه چرا از تولد من در اين ماه اسم نبردي . به روي دو تا چشمام . دوستان توجه كنيد . شصت سال پيش در روز بيست و چهارم آذر نوزادي به دنيا آمد كه از همان موقع هيچ كس به اسم اصليش صداش نميكرد و همه بهش ميگفتند دكتر عبدالكريم سروش كه اسم مستعارش بود . از همين جا تولدش رو تبريك ميگم
دو - با دكي كلاس دارم ولي به هيچ عنوان نميتونم برم سر كلاس . ميدوني چرا؟چون من آخر دموكراسي هستم و همه كارهام رو با مراجعه با آرا انجام ميدم . الان راي گيري كرده ام براي اينكه برم دانشگاه يا نرم . مغزم گفت برو . دست و پا و معده و جزاير لانگرهاوس و پانكراس و روده بزرگ و بيضيتين گفتند نرو . بقيه اعضا هم با گفتن الله اكبر و مرگ بر آمريكا از نرقتن حمايت كردند . خلاصه جهانيان بدانند ما خودمون اند دموكراسي و حقوق بشر هستيم نميخواد در باب مردمسالاري براي ما زرت و پرت كنند
سه - تو زندگيم شعارهاي زيادي داشته ام . از بني آدم اعضاي يكديگرند بگير بيا تا ايران براي ايرانيان . يه مدتي تو نيكي ميكن و در دجله انداز # كه ايزد در بيابانت دهد باز بود و چند صباحي هم دوباره ميسازمت وطن . از هيچ كدومشون هم خيري نديدم . اين روزها شعارم در برابر اتفاقات و مشكلات اينه . ... لقش به جاي سه نقطه ميتونيد اسم يه عضو زحمتكش رو بذاريد .يه چيزي تو مايه هاي ميخوام برم دست به آب ، شعار انتخاباتي فارست گامپ .
چهار - يكي از كشفيات جديدم رقصه . مدتهاي مديد در مجالس سرور و شادي ، دور از جون شما آدم معقول و سنگيني بودم . از اين آدمها كه دچار مشكل شخصيت چكاني هستند و شخصيت و آقا منشي ازشون چكه ميكنه .يه سري اتفاقات افتاد كه من رسيدم به اين شعار استراتژيك فلان جاي لقش . الان هم وقتي ميخوام كاري انجام بدهم و ميبينم ممكنه با اخلاقيات و اين چيزها جور نباشه ميگم فلان لقش . وكار خودم رو انجام ميدهم . سه چهار ساعت تو يه عروسي كه دعوت بودم يه بند رقصيدم .چشم اونهايي كه روزگار با شخصيتي منو ديده بودند چهار تا شده بود . خلاصه رقاصي بر هر درد بي درمان دواست . اين تز رو وقتي اين دوست عزيزم چت سنگین كرده بود خواستم براش تجويز كنم . ولي ترسيدم با اين آشناهاي گردن كلفتي كه داره بده از يه جاييم به پنكه سقفي يه جايي آويزونم كنند . پس بيخيال شدم . خلاصه اگر چت سنگين كرده ايد و كره در دسترس نداريد ، برقصيد .
پنج - از خود بيگانگي فرهنگي هم بد درديه . يه مجلس عروسي ديگه هم در اين هفته دعوت بوديم . ما كه عذرمون موجه بود و از اين چيزهاي به قول بعضي از آقايان قلاده تمدن بسته بوديم . تا ما رفتيم داخل سالن به قول معروف تابوي قلاده تمدن هم شكسته شد ( اصولا وبلاگ نويسها آدم هاي تابو شكني هستند . اينو در قسمت بعدي توضيح ميدم ) يه چند نفري ديگه ايي هم يكي يكي قلاده تمدن بستند .(آها الان اسمش يادم اومد . اسم ديگه اش هست كراوات . مگه آدم ميتونه رو حرف آقايان علما حرف بزنه ) يه يرادر هم بود كه كراواتش رو درآورد و بست . من نگاه كردم ديدم اول رنگش زرد شد ،بعد سرخ شد يعد بنفش شد ، داشت سياه ميشد كه انگار بهم الهام شد كه اين رنگ به رنگ شدن مال اين نيست كه طرف چراغ قرمزراهنمايي و رانندگي قورت داده بلكه داره خفه ميشه . همزمان با من گويا به پنجاه نفر ديگه هم همين الهام شده بود .ما پنجاه و يك نفر مثل اين گروه خشن سام پكين پا حمله كرديم به طرف اون بد بخت . كاشف به عمل اومد كه بعله گره ، گره كراوات نيست ، ولي شايد گره ملواني باشه ، از اينها كه به بادبان كشتي ميزنند و ديگه خدا هم بازش نميكنه . چند ثانيه به مرگ طرف مونده بود كه يكي از عزيزان چاقوش رو گذاشت بيخ گلوي پسره و شروع كرد به بريدم . نه اشتباه نكنيد . ما منزل ابو مصعب الزرقاوي دعوت نبوديم كه گداشتن چاقو به گلو به بريدن سر منجر بشه . بلكه كراوات را بريد و راه نفس گل پسر باز شد . از اين داستان اين نتيجه گيري اخلاقي رو ميشه كرد كه اگر ميخواهيد از كبك تقليد كنيد به همون راه رفتن قتاعت كنيد چون گره زدن كراوات احتياج به آموزش داره نه تقليد
شش - همون طور كه در قسمت پنج عرض كردم اصولا وبلاگ نويسها آدمهاي تابو شكني هستند . هر وبلاگ نويس يك تابو شكن بالقوه و بالفعله . از اون جا كه فعلا هيچ تابويي هم جز سكس نيست كه ما بتونيم بشكنيمش و كسي هم چوب تو آستينمون نكنه پس بر هر وبلاگ نويس درباره روشهاي سكس نوشتن يه جور واجب كفايي محسوب ميشه . طوطيان شكر شكن خبر آورده اند كه مهدي محسني هم ميخواد درباره سکس بنويسه . در اين راه پر خطر براي وارطان وبلاگستان آرزوي موفقيت دارم .
هفت - هوا ابريه . خدا كنه كه بارون بياد
هشت - براي اينكه از قافله سكس عقب نمونم بايد فكر يك مطلب سكسي باشم يه چيزي تو اين مايه ها
نه - اولين باري كه ديدمش ازاز دستهاي پشمالو و تخت سينه پت و پهنش بدم اومد . به مهسا، دوستم ، گفتم : من از اين مرده بدم مياد . مهسا بهم خنديد و گفت بابا نميخواد كه شوهرت بشه . چند لحظه كارش رو ميكنه و يه خورده ازت خون مياد و تمام . بعدا شروع كرد با ناخونهاي دستش كه لاك سياه بهشون زده بودبازي كردن . با مهسا تو پارك آشنا شده بودم .خيلي تو اين كارها با تجريه بود . رفتم ديدنش ، بهم خنديد منم بهش خنديدم . بازهم از اون دستهاي پشم آلو وسينه پهن بدم اومد . بهم گفت رو تخت بخواب ، خوابيدم . گفت باز كن ، باز كردم و اون شروع به كار كرد . دردم اومد ولي تحمل كردم . عاقبت خون اومد . اشك توي چشمام حلقه زد. از پشت پرده اشك مهسا رو ديدم كه بهم ميخنديد .مرد پشم آلو كارش تمام شد . خندان بهم گفت كه از روي تخت بلند بشم .ازش منتفر بودم . داشت كمربندش رو محكم ميكرد . عقم گرفت . از خودم ،از دنيا ، از مهسا و از هرچي مرد پشم آلو كه جلوي يك دختر با كمربندش ور ميره . با تمام وجود توي ظرف كنار تخت تف كردم . مهسا با خنده اومد كنارم و بهم گفت : ديدي دندون كشيدن ترس نداره . .
ده - ميخوام يه بخش جديد به وبلاگم اضافه كنم و اونجا درباره قهرمانهاي زندگيم بنويسم . ليست بلند بالايي از قهرمانانم دارم كه ميخواهم دربارشون بنويسم . بعضي از اين قهرمانها شخصيتهاي كارتون ، فيلم و يا كتابهايي هستند كه خوانده ام . چون مثل همه ايراني ها تمام كارهام روي برنامه ريزي جلو ميره در حال حاضر از ترتيب نوشتن قهرمانهام خبر ندارم . فقط ميدونم آخرين قهرمان كه در آخرين قسمت فهرمانانم درباره اش خواهم نوشت كيه . اون پست ، نوشته ماقبل آخر اين وبلاگ خواهد بود
يازده -
....
اي پريشان گوي مسكين
پرده ديگر كن.
پور دستان سر زچاه نابرادر در نخواهد كرد
مرد ، مرد، اومرد.
داستان پور فرخزاد راسركن
آنكه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد ومويد
مويدوگويد:
"آه ديگر ما
فاتحان گوژ پشت وپير را مانيم.
بر بكشتي هاي موج بادبان از كف،
دل به به ياد بره هاي فرهي
در دشت ايام تهي، بسته
تيغ هامان زنگخورد وكهنه وخسته،
كوسهامان جاودان خاموش،
تيرهامان بال بشكسته
ما
فاتحان شهر هاي رفته بر باديم.
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي، يا پشيزي، بر نگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي است بيگانه
يا زميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار ميخواهيم شد زين خواب جادويي،
همچو خواب همگنان غار،
چشم ميماليم وميگوييم:
آنك، طرف قصر زر نگار صبح شيرينكار.
ليك بي مرگ است دقيانوس
واي،واي،افسوس "
مصباح يزدي يا آنگونه كه مريدانش او را ميخوانند علامه محمد تقي مصباح يزدي فرزند كاسبي باقر نام ، به سال 1313 در يزد به دنيا آمده است . در سالهاي پيش از انقلاب عمده شهرتش را مرهون مبارزه دامنه دار با افكار علي شريعتي بود . شيخ محمد تقي در آن دوران در صف مقدم مبارزه با روشنفكري ميجنگيد ، با تخصص ويژه در حمله به شريعتي و طرفدارانش . تا آنجا بر اين حملات پافشاري كرد كه در مجلسي به هنگام سخنراني بر عليه شريعتي مورد حمله طلبه ايي قرار گرفت ، ولي فرارش از پنجره مسجد جانش را نجات داد . ادامه رويه فوق الذكر و ايجاد جو ملتهب در مدرسه حقاني به دريافت پاره ايي تذكرات از سوي شهيد بهشتي و سرانجام اخراج از آنجابه دستور مرحوم ايت الله حجت مدير مدرسه حقاني انجاميد . ديگر تا سالهاي اوليه انقلاب خبري از شيخ آتشين مزاج اهل يزد به گوش نرسيد .
در سالهاي ملتهب پس از انقلاب در كنار دكتر حسين حاج فرج دباغ معروف به عبدالكريم سروش به كار مناظره با فرخ نگهدار و احسان طبري پرداخت . گير افتادن علامه سالهاي بعد ، توسط احسان طبري در باره اصطلاح توتولوژي از لحظات بياد ماندني آن مناظرات بود . اين ماجرا و برخي موضع گيري هاي او كه منجر به واكنش آيت الله خميني گرديده بود سبب شد كه شيخ از متن جريانات به حاشيه رانده شود .او در دوره فترت به تاسيس و اداره موسسات راه حق و باقر العلوم پرداخت . در سال شصت و هشت و در پي چاپ كتاب « قبض و بسط تئوریک شریعت» دكتر سروش ، ياران سابق رودر روي يكديگر قرار گرفتند . رودر شدن مصباح و سروش موجب باز گشتن اقبال راستهاي سنتي به سوي او شد ، اقبالي كه پس از انقلاب از از او دريغ شده بوده . چهارمين مقطع حساس زندگي محمد تقي مصباح يزدي در روزهاي پس از دوم خرداد شكل گرفت . او كه استاد رو در شدن با انديشه ها و افراد بود به يكباره در برابر محمد خاتمي ريس جمهور منتخب و يارانش قرار گرفت . مصباح يزدي در آن روزها سخنران پيش از خطبه هاي نماز جمعه تهران بود ، با بيان لزوم قتل سب كننده معصومين و واجب بودن ارهاب براي حفظ اسلام دريچه تازه ايي را براي تنفس خشونت گرايان در فضاي سياسي آن روزها باز كرد . از آن به بعد سياسيون ايران با پديده ايي به نام مصباح يزدي آشنا شد . اين روزها كاردينال دوريشلو مقيم قم ، جريان مهدويت گرايي را نمايندگي ميكند و در اطراف بحث پيرامون منجي موعود عقايد ويژه خود رادرباره حكومت و رابطه حاكم با مردم بيان ميكند . بررسي رفتارسياسي اين استاد كادر سازي ، بر نامه ريزي و حركت گام به گام ، كه تربيت نيروهاي وفادار و مريدهاي جان بر كف هنر ويژه اش است، عملي بسيار مشكل ميباشد
نمودار حركتي مصباح يزدي از سال 42 به بعد منحني سينوسي بوده است . در هر اوج نمودار مدتي در صحنه ظاهر شده و با بيان نظرات مناقشه بر انگيز به جمع دوستان و دشمنانش مي افزايد و در دوران فرود به كار تربيت ياران و اصحاب ميپردازد . دوره مبارزه با شريعتي و از پس آن حضور در انجمن حجتيه . ظهور مجدد در فرداي انقلاب براي مناظره با گروه هاي سياسي و سپس دومين دوره غيبت و تاسيس موسسات راه حق و باقرالعلوم . نمايندگي طيف سنتي جناح راست براي مخالفت با نظرات عبدالكريم سروش در سومين ظهوركه برايش بدست آوردن حمايت جناح راست ، تاسيس موسسه عريض و طويل آموزشي پژوهشي امام خميني و راهيابي به مجلس خبرگان را به ارمغان داشت و به پس پرده رفتن دوباره براي يار گيري تا خرداد هفتاد و شش . ظهور در سالهاي اوج جبهه دوم خرداد و رهبري معنوي و تئوريك راديكالهاي راست و بيان تز ارهاب مخالفان كه بعدها از سوي ضاربان سعيد حجاريان و قتلهاي محفلي كرمان جنبه عملي پيدا كرد . چند سال سكوت نسبي در اين جريانات و آموزش ياران و مريدان در موسسه امام خميني و تربيت نيروهاي آينده با اعزام آنها به دانشگاه مك گيل كانادا سرانجام. آخرين قدرت نمايي و ميدان داري در جريان انتخابات رياست جمهوري ايران ، .جايي كه خود و يارانش كه به علماي مصباحي معروف ميباشند نقش غير قابل انكاري در تعيين سرنوشت آن انتخابات ايفاكردند .
هيچ يك از روحانيون ايران داراي چنين طيف گسترده ايي از موافقان و مخالفان نبوده اند . بارانش او را اسوه آموزشات امام ، علامه ، ، تالي شهيد مطهري ، فيلسوف بي همتا و صاحب كشف و كرامات ميدانند . دشمنانش به تئوريسيني خشونت ، آمر قتلهاي زنجيره ايي ، مروج خرافات ، مخالف انديشه امام ، عضوانجمن حجتيه بودن متهمش ميكنند و او را كسي ميدانند كه در پي كسب مقام رهبري ايران ميباشد . در خبرها آمده است كه مدتي است درسهاي آيت الله محمد تقي صباح يزدي در حوزه تعطيل شده است . زيرا كه ايشان براي حدود سي نفر از يارانش دوره فشرده درس فقه را به منظور شركت در امتحان فقاهت شوراي نگهبان ، تشكيل داده اند . دايره نفوذ مصباح يزدي كه از مداحان مساجد تا شخص رئيس جمهور، وزرا ، معاونين، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و طيف گسترده ايي از فرماندهان سپاه و مسئولان قوه قضاييه را در بر ميگيرد در حال كشيده شدن به مجلس خبر گان ميباشد . قطرات جوهري را كه اين پراگماتيست ترين روحاني دوران معاصر بر صفحه مديريت تراز اول ايران چكانده است در حال به رسيدن به هم هستند . آيا آخرين گام اين آيت الله هفتاد و يك ساله بدست اوردن مقام رهبري است ؟ آيا جمهوري اسلامي در حال تبديل شدن به حكومت اسلامي ميباشد؟ گذشت زمان پاسخ اين سوالات را مشخص خواهد كرد .
خيلي متاسف شده ام كه ميبينم حيواناتي مثل شما در حالي عنوان آدم رو با خودشون يدك ميكشند كه بيجان شدن انسانها مايه شوخي مزحكه براشون قرار ميگيره .به جاي تسليت به حانواده هاي قربانيان حادثه به همه چيز با ديد طنز نگاه ميكنند . همه همدردي شما با صد و خورده ايي انسان در همين حد بود ؟ در بالا ديدم كه امروز روز تولدتان است و به نظر ميرسه كه سي سالگي عمرتان را هم گدرانده ايد . تولدتان نا مبارك
اين نظر در كامنت مطلب سفر پر ماجرا از سوي جناب مستطاب كامران نگاشته شده بود . چون عادت ندارم مدت زيادي به كسي بدهكار بمانم اين جلسه را به پاسخگويي سر ميكنم .
جناب كامران . ديدن نثر شيوا و احاطه شما به املاي فارسي مايه مسرت و خوشوقتي بسيار شد . از باب النصيحة لائمة المسلمين خدمتتان عرض كنم كه تا به امروز كه يكهزارو چهارصد و بيست وشش سال از هجرت ظفر نمون پيامبر ميگذرد اگر مضحكه اي هم بوده با ضاد والضالين بوده نه با ز زهر . حال اگر كشتيبان ادب پارسي كه شما باشيد را سياستي ديگر آمده است ما را هم بي نصيب نگذاريد و بفرماييد تا در محفوظاتمان تجديد نظركنيم .
در باب حيوانيت بنده با كمال تاسف بايد گفت كه كشفتان خريدار ندارد كه قبل از شما بارها اين كالا را به بازار بينندگان وبلاگ عرضه كرده ام . چيز تازه اي نيست .
خوشبختانه يا متاسفانه مدتي است كه مشغول تجديد نظر در بسياري از اصولي هستم كه كه زماني به آنها پايبند بوده ام . از آن جمله است دلسوزي براي كساني كه بدرود حيات گفته اند . تقارن دو حادثه كه در كشور عزيزمان از وقايع يوميه مي باشند ، يكي نزول بلا بر جامعه مطبوعات و ديگر سقوط هواپيما چندان باعث تعجب و ناراحتي من نشد . چه ميشود كرد كه حيوانيم و بر حسب خوي حيواني نه ملول ميشويم و نه شاد . خونسرد و غريزي به پيش ميرويم . در عالم حيوانيت همان طور كه ميدانيد مرگ همانند زندگي عادي است . جان باخته گان حادثه يا بنا به نظر ماديون نيست شده باشند و يا حسب الامر ستاد مشترك ارتش شهيد و فياض به فيض عند ربهم يرزقون گرديده اند ديگرابراز تاسف و احساسات ما گره ايي از كار فرو بسته شان باز نميكند .
عجله در قضاوت و كندي در عمل همانقدر در فرهنگ ما ريشه دارد كه مداحي و نو حه گري . كافيست كسي از ميان ما برود تا بلافاصله مفتخر به انواع و اقسام صفات حميده گردد . مرده دوستيم و مرده پرست و كم حافظه . اين مجلس تا هفته ايي رونق خواهد داشت و پس از آن باز هم زندگي خواهيم كرد تا سقوطي ديگر كه با اين ناوگان هوايي كه داريم بسيار محتمل است يا سيل و زلزله ايي كه چند هزار نفري قرباني بگيرد تا نوحه ايي مجدد در وبلاگستان ساز كنيم . مدتي نوبت بم بود وهمه ما ريشه در بم داشتيم ، چندي گنجي پسر خاله هرآنكس شد كه وبلاگ مينوشت و حالا هم همه ما خبر نگار و فيلمبردار و خلبان شده ايم و در ميان اجساد به دنبال دوستان عزيز تر از جان و يك جان در دو قالبمان ميگرديم و بنا به عادت هميشگي مداحي ميكنيم و اشك چشم مي ستانيم .
قصد تجاوزبه سرحدات انسانيت شما را ندارم ولي از زاويه ايي هم اين حادثه غمينم كرد و ته ماده آنچه را كه در وجودم بود و شما انسانها به آن احساسات ميگوييد جريحه دار نمود . ناراحتم براي مادري كه حاصل عمر و تنها پسرش را از دست داد .متاسفم به خاطر كودكي كه به بار خواهد آمد و طعم محبت پدرش را نخواهد چشيد . از اينها بيشتر غمگينم براي آنهايي كه زخم اين روز را به تن روحشان ، الي الابد خواهند داشت كه در ميان صد و اندي جسد سوخته و بي شكل شده گشته و عزيزي را طلب كرده اند . چند سال پيش ، براي شناسايي جسد برادر دوستي ، به ناچار گذرم به پزشك قانوني و ديدن آلبوم عكس معروفشان افتاد . سرانجام در ميان آن درياي نامنتاهي اجساد دو جسد با مشخصات كذايي يافتم . ديدن دو جسد از بين رفته و مثله شده كه از ميان درهاي كشويي سردخانه نگاهشان ميكردم ، زخمي شد كه تا گور به روح خواهم داشت . خدا ميداند كه بر روح و روان كساني كه به شناسايي عزيزانشان رفته اند چه مي آيد .
به انتهاي روضه رسيديم . در مكاني ديگر و به زماني كه هنوز انسان بودم براي قربانيان حادثه سقوط ايليوشين هفتاد وشش متعلق به سپاه كه دويست و هفتاد مسافر وخدمه اش تلف شدند مطلبي نوشتم با عنوان از سنگ ناله خيزد روز وداع ياران . امروز هم با ديدن اين این عکس چنين مرثيه ايي را آغاز كرده بودم كه با اين مطلب رو به رو شدم و رقص مرگ را در ضيافت لاشخوران ديدم . ديگر زبان كلام در كام جمله نچرخيد و مرثيه ناتمام ماند . نظرات را براي ادامه بحث من و شما باز ميگذارم . با اين اميد كه اگر وبلاگي از خود داريد آدرسش را بدهيد تا نمد مالي را در آنجا به راه بياندازم .در مورد مبارك يا نامبارك بودن تولدم نظري ندارم . بر سبيل هر كسي از ظن خود شد يار من طي ميكنيم تا چه پيش آيد. سنم را اگر براساس شعر پست قبل گمانه زده ايد ، ره به خطا برده ايد . تا سي چند سالي باقيست . در آخر و درباره طنز مطلب بگويم كه آنچه را كه تو ديدي با آنچه من ميبينم متفاوت و گاه متضاد است . احتياجي نيست كه روايت مان از يك ماجرا يكسان باشد . پنجره اي از خود و ديدگاهت را نسبت به دنيا و مافيها داشته باش . من هم از پنجره و منظرخود به ازدحام كوچه خوشبخت خواهم نگريست
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاس
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :
دست هایت را دوست می دارم
....
سالم ازسی رفت ؛و غلتک سان دوم
از سراشيبی ؛کنون ؛سوی عدم.
پيش رو ميبينمش ؛مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی قرار.
جان زشوق وصل من می لرزدش
آبم و ؛او می گدازد از عطش.
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فرو گيرد مرا؛ هم ز آسمان.
ليک از او با من چه باشد کاستن؟
من که ام جز گور سرگردان من؟
من که ام جز باد و؛خاری پيش رو؟
من که ام جز خارو؛باد از پشت او؟
من که ام جز وحشت و جرات همه؟
من که ام جز خامشی و همهمه؟
من که ام جز زشت و زيبا ؛خوب وبد؟
من که ام جز لحظه هائی در ابد؟
من که ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که ام جز آب و آتش ؛جسم و جان؟
من که ام جز نرمی و سختی به هم؟
من که ام جز زندگانی ؛ جز عدم؟
من که ام جز پايداری جز گريز؟
جز لبی خندان و چشمی اشکريز؟
احمد شاملو
آقام رفته برام بليط بخره تا برم تهران و پدر بزرگم رو بيارم . بالاخره پدر بزرگم طاقت نياورد و پول دندان مصنوعيش رو داد و زن گرفت . طبق گفته خودش دقيقا نه سال و يازده روز و سي و هفت دقيقه ديگه دوباره دندان شيري در مياره پس بهتره كه زن بگيره . .نميدونم چه طوري شد ولي يه شب آقام اومد خونه و در حالي كه ميزد تو سر خودش و گفت كه : آقام دختره رو حامله كرده اونم نه يه قلو و دو قلو . بلكه چهار قلو . خلاصه آقام و برادراش با هم مجمع كردند كه براي چند ماه بعد كه زن پدر بزرگ فارغ ميشه چكار كنند كه به جمع پر شكوهشان برادر ديگه ايي اضافه نشه .اول قرار شد كه براي پدر بزرگ چند كارتون از اين بادكنك لاستيكي ها كه صبيح برادرم وقتايي كه آقام اينا نيستند و زن همسايه مون رو مياره خونه كه با هم يه قول دو قول بازي كنند يه بسته اش رو ميخره . بخرند . ولي عمو وليد م گفت : نه آقام كي از اين چيزا حاليش ميشه يه وقت ميبيني فكر ميكنه كلاهه و ميكشدش رو سر خودش و خفه ميشه . ننه ام گفت بهتره زن پدر بزرگ لوله هاش رو ببنده . ولي آقام گفت تو ميدوني زن آقام لوله هاش بسته است ولي آقام كه نميدونه . دل به كار ميده و بازم بچه دار ميشه . آخر سر قرار شد كه آقام و دوازده تا عموهام پول رو هم بذارند تا لوله هاي پدر يزرگ را ببندد كه هم كار اساسي انجام داده باشند و هم شعار دختر و پسر دو تا كافيست رو عملي كرده باشند . خدا عمو قاسم و عمو ناصر و عمو جابر و عمو صابرم رو بيامرزه . اگر اونا هم زنده بودند حتما در اين كار خير شركت ميكردند . حالا قرار شده كه برم پدر بزرگم رو از تهران بيارم . آقام ظهر اومد خونه ولي خيلي ناراحت بود . ننه ام ازش پرسيد كه چته . گفت بليط اتوبوس و قطار پيدا نميشه مجبور شدم براش بليط هواپيما بخرم . ننه ام زد تو سر خودش و از اون موقع تا الان حالش خرابه . هي ميگه واي علي اصغرم واي علي اصغرم . هرچي روش ميگم ننه علي اصغر شش ماهش بود. من كلاس اول راهنماييم به كتش نميره ميگه صد سالت هم بشه بازم برا من بچه ايي . آقام تو همين چند ساعت چند سال پير تر شده . عمه ام مياد برام چمدون ببنده . برام حرف ميزنه و وسائل منو برام تو چمدون ميذاره . ميگه عزيزم اينجايي كه تو داري ميري هم پادشاه رفته و هم گدا . به قول معروف مهندسها اينجا ميرن دكترها هم ميروند . عيوني تو كه هيچ گهي نيستي . تو هم ميري . خلاصه هواپيما شترييه كه در خونه همه ميخوابه . وسائل ضروري رو برام گداشتند . كفن . تربت كه خود عمه از كربلا اورده . ماژيك كه آقام با اون رو كمرم اسم و مشخصات و ادرس خونه رو نوشت . سه تا انگشتر كه كردند دستم و يه پلاك كه بندازم گردنم . ميگم عمه اينا براي چيه ؟ ميگه تا بتونيم شناساييت كنيم . احتمالا چون وقتي از تهران بر ميگردم لهجه ام عوض ميشه ميخواهند از روي گردن بند و انگشتر بفهمند كه من جاسم خودشون هستم و يه وقت خداي نكره كامياري . كامبيزي چيزي رو به جاي من نبرند خانه . آقام يه كاغذ ميزاره جلو دستم . ميگم مشقام رو نوشته ام . ميگه نه تو اين هرچي كه دوست داري بنويس . منم توي كاغذه نقاشي ميكنم . آقام برميگرده و نقاشي رو ميبينه محكم ميزنه تو سرم و ميگه داري مي ميري ولي هنوزم كه هنوزه گاوي .خوشحال ميشم . يعني خيلي زور دارم ؟ ازم ميپرسه چند ساله نماز ميخوني ؟ ميگم من اصلا نماز نميخونم . ميگه از كي بالغ شدي . ميگم از شش سالگي . ميگه به پدر يزرگت بردي . قراره كه سكينه دختر همسايه مون بياد حساب كنه چند سال نماز و روزه بدهكارم تا آقام بعدا با خدا حساب كنه . صبح تمام فاميل جمع شدند و پيغامهاشون رو همم دادند تا به مرده هاشون بدم . جمال سياه مياد و بهم ميگه اونجا كه رفتي اگر آقام رو ديدي بهش بگو ريدم تو دهنت با اين قرضايي كه برام جا گذاشتي . ننه سعيد مياد بهم ميگه اونجا حواست به باباي سعيد باشه يه وقت دور و بر حوري و دختر و از اين چيزها نره تا خودم بيام ميگم چشم . حسن پسر عموم هم مياد . باهاش حرف نميزنم . از وقتي كه پارسال با بچه هاي بسيج جلوم رو گرفتند باهاش قهرم . مياد ماچم ميكنه و بهم ميگه سلام ما رو به شهدا برسون . بگو دعا كنند ما هم لياقت پيدا كنيم . بعد ميزنه زير گريه . ياد شعر ميافتم كه شاعر ميگه : پشت سر مسافر گريه شگون نداره هر چي ميخواي با خودت ببر ولي گيتار منو با خودت نبر گيتار من شعرهاي خوبي بلده . براي حسن ميخونمش . اخمهاش ميره تو هم . به آقام ميگه هي بهتون ميگم ماهواره نخريد براي همين بود . به جاي اينكه شهادتين بخونه داره شعر هايده ميخونه . آقام ميگه هايده نيست گوگوش بود . عمو ميگه نه شجريانه . خلاصه كار به كتك كاري ميكشه . من ميرم فرودگاه آقام هم ميره بيمارستان .
قرودگاه جاي قشنگيه . درهاش خود به خود با بندهايي كه ديده نميشوند باز ميشه . يه دروازه هم داره كه در توش نيست و وقتي از توش رد ميشي برات بوق ميزنه . اول فكر كردم درباغ شهادت كه حسن ميگفت همينه ولي بعدا فهميدم نه اون يه جاي ديگه است . مجبور شدم كه چاقو . زنجير. پنجه بوكس . انگشتر . پلاك و پول خوردهام رو بذارم تو سبد تا دره بوق نزنه . وقتي تو سبد رو نگاه كردم ديدم كه از چاقو. زنجير و پنجه بوكس خبري نيست . متاسفانه اينجا هم بخور بخور و دزدي هست .
هواپيما خيلي جالبه . يه جور خونه است كه پله داره ولي پله اش برقي نيست . يعني اينكه خودت بالا ميري ولي پله بالا نمياد . يه خانم خوشگل هم دم در بهم گفت عزيزم برو اونجا بشين . گمان كنم كه مهرم به دلش افتاده باشه . بايد بهش شماره بدم . راننده هواپيما با بلندگو ميگه يالا كمربندها رو ببنديد ميخوام بريم . يه چيزهايي هم به خارجي گفت كه بغل دستيم نفهميد . ازم پرسيد چي ميگه ؟ گفتم ميگه نگاه كنيد بغل دستيتون سوار شده يا نه . خانم خوشگله اومد برامون ادا دراورد . منو بغل دستي كلي خنديدم . مردم هم چپ چپ نگاهمون كردند . واجب شد كه به مهمانداره شماره بدم. بدجور بهم پا ميداد . دست فرمون راننده هواپيما حرف نداشت . رفت تا ته جاده بعد چنان تخته گاز رفت كه هواپيما پرواز كرد . متاسفانه مردمي كه سوار هواپيما ميشوند دين و ايمان درستي ندارند . هرچي منتظر شدم هيچكي صلوات نفرستاد . مجبور شدم خودم داد بزنم : براي سلامتي آقاي رارنده صلوات . اين دفعه همه خنديدند . من و بغل دستيم چپ چپ نگاهشون كرديم . منتظر شدم كه گدايي چيزي بياد كه بهش پول بدم و لي انگار كاسبي گدايي تو فرودگاه كساده .وسط راه يهو انگار رفتيم تو چاله سر چند نفر خورد به سقف هواپيما . يكيشون گردنش شكست و مرد . بعدا اگزوز هواپيما كه روي بال هواپيما قرار داره شروع كرد به دود كردن و آتيش ازش زد بيرون . ديگه اتفاق به خصوصي نيافتاد تا رسيديم تهران . تهران يكي از شهرهاي اطراف اهوازه . اندازه اهواز تا حميديه راه بود . شايد هم كمتر . بغل دستيم گفت يك ساعتي تو راه بوديم . بهش گفتم اگر ميدونستم اينقدر نزديكه پياده ميومدم . يه ساختمون گنده از كنارمون رد شد يا شايد هم ما ازكنار اون رد شديم راننده از تو بلندگو گفت : مسافران محترم مشكل بخصوصي وجود نداره به جز اينكه موتور سمت چپ هواپيما كار نميكنه و موتور سمت راست آتيش گرفته كه هم اكنون به همراه بال هواپيما از بدنه جدا شد و اينكه چرخهاي هواپيما هم به علت نقص فني قادر به باز شدن نيستند . ناو ليديز اند جنتلمنز پليز ريپيد افتر مي اشهد ان لا اله الا الله . يه ساختمون گنده ديگه جلومونه كه داريم اهدنا الصراط المستقيم ميريم سمتش . اقاي راننده بي زحمت فرمون رو بده كنار و لايي بكش
يك - زيپ گرمكن رو ميكشم پايين تا گرما از زير گرمكن به بيرون فرار كنه . پسره مياد پيشم وعلنا پيشنهاد آمپول و پودر بهم ميده . البته براي اينكه به قول خودش حجم بيارم . بهش ميگم دارم زور ميزنم حجمم كم بشه ميخنده و باهم رفيق ميشيم . خلاصه يه ساعت ياسين تو گوش خر ميخونه كه برم پيشش چند تا آمپول بزنم .آخر سر ميفهمه خر تر از حرفها هستم و خودش ميره پي كارش . ميرم رو ترازو. هشت كيلو وزن تو سيزده روز كم كرده ام . تا آخرمحرم و صفر بايد برسم به هشتاد و پنج كيلو و هنوز دوازده كيلو ديگه اضافه وزن دارم . جون بكن پسر
دو - راننده اتوبوس خنده اش گرفته . استادمون تعجب كرده كه اينها چرا آخر اتوبوس رواين طور گداشته اند رو سرشون . دو تا از اين برادرهايي كه عضو هستند و نور بالا ميزنند احساس نهي از منكر بهشون دست ميده و تشريف مياورند آخر اتوبوس . وقتي حرفهاشون تمام ميشه شعار مرگ بر آمريكا از آخر اتوبوس بلند ميشه . يعني اينكه تمام حرفهايي كه زده شد را جماعت حواله به يه جايشون كرده اند . تا به مقصد رسيديم يه دور تاريخ موسيقي ايران رو مرور كرديم . از عمو سبزي فروش . حليمه سينه مرمري . من زن دكتر نميشم و دختر همسايه شباي تابستون شروع شد و وقتي آهنگ كم آورديم به دست زدن با نوحه بوي سيب و حرم حبيب و كرببلا رسيديم . براي سلامتي استاد گوزو صلوات فرستادن حسن ختامي بود بر يك روز خوب . بنده خدا استاد فكر كرد اين جماعت اوباش صلوات دشمن شكن رو براي گل روي اون فرستادند . نيشش تا بناگوش باز شد . راننده از استادمون ميپرسه اينها همه دانشجو هستند ؟
سه - دبيرستان كه بودم يه دبيري داشتيم كه وقتي عصباني ميشد و ميخواست بگه كه خودش ختم روزگاره ميگفت : من خودم مادر مادر قحبه هاي دنيام . طرف اومده با آيدي دختر منو اد كرده كه آمار منو بگيره . اينقدر مار خورده ام كه افعي شده باشم . به قول دبير گرامي : دست بردار . من خودم مادر مادر ... روزگارم
چهار - هميشه در زندگي لذتهاي كوچكي هستند كه آدم ميتونه به خاطر اونها زندگي رو بگذرونه ورنگ و بوي يكنواختي رو از زندگيش بگيره .اين چند روز شانس مدد كرده و خونه خالي نصيبم شده . قليون هميشه چاق . تلفنهاي از پزير دراومده . موبايل خاموش . كتاب خوندن . تا صبح بيدار بودن و فيلم ديدن همون لذتهاي كوچك اين روزهاي من هستند .
پنج - تازه از ديدن همشهري كين فارغ شده ام و بايد زودتر نوشتن رو تمام كنم چون سي دي آخرين وسوسه مسيح مارتين اسكورسيزي بد جور داره بهم چشمك ميزنه . سقوط امپراطوري روم . كازابلانكا . دكتر ژيواگو و اينك آخر الزمان هم تو نوبت نشسته اند . خلاصه فعلا لحظات طعم شيريني دارند . گاهي اوقات از روزگارلجم ميگيره كه بعضي وقتها همين لذتهاي ساده رو هم از ما دريغ ميكنه . بيخيال . فلان لق روزگار . ميخوام تا اونجا كه ميتونم از زندگيم لذت ببرم . چند وقته يك سانتور اپيكور هستم .
شش - هيچوقت دفتر خاطرات نداشته ام ولي از خواندن خاطرات ديگران بينهايت لذت ميبرم . اوايل كه وبلاگ نويسي رو شروع كرده بودم فقط مطلب سياسي مينوشتم . ارواح عمه ام ميخواستم دنيا رو تبديل به جاي بهتري براي زندگي كنم . چند سال گذشت تا امسال تابستون و جريان انتخابات كه فهميدم ما وبلاگ نويسها آنقدرها هم كه فكر ميكنيم سنبه مان پر زور نيست . الان لذت بيشتري از وبلاگ نويسي ميبرم .اين مطالب سانتوري هم يه جورايي برام حكم دفتر خاطرات پيدا كرده
هفت - از شوشتريه ميپرسن باقله رو بيشتر دوست داري يا مادرت رو . شوشتريه بعد از چند دقيقه فكركردن ميگه : لعنت بر پدرت . سر دو راهي بدي گيرم انداختي . حكايت منه كه براي مطالبم كامنت بزارم يا نه . بعضي نظرات آنفدر از مرحله پرت و بيمعني هستند كه وسوسه ميشم كه باز همون جريان آقاي دكتر رو با نويسنده نظر راه بندازم . نمونه اش همين آقاي عشق من لواشك كه از نظرات وبلاگها براي تبليغ وبلاگش استفاده ميكنه . لااقل برادر جان يه خورده خلاقيت از خودت در كن و چند تا نظر بنويس و به نوبت از اونا كپي و پيست كن . نه يه نظر رو تو صد تا وبلاگ مختلف با مضامين مختلف بذاري . سر دوراهي بدي گير افتاده ام . عاقبت باقله پيروز ميشه . براي اين مطلب كامنت نميذارم .
هشت - معما . من كيستم ؟
هم زشت و هم جوادم ## هم لات و بي سوادم
گويم سخن فراوان ## با اينكه بي سوادم
تيغ ژيلت ندارم ## حمام رفته ز يادم
پايم دهد كمي بو ## من ....م
جواب معما مثل بقيه معما ها كتاب بود
نه - بريم پي كار و زندگيمون . شب به خير
ده -
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟

يك ـ فرارسيدن ماه مهماني خدا ، ماه شكر گذاري به درگاه خدا ، ماه آذر را به همه سانتورهاي دنيا به خصوص خودم تبريك و تهنيت عرض ميكنم . خدايا از اينكه منو خلق كردي ممنونم . همون طور كه مستحضر هستيد هر چي اتفاق باحاله در ماه آذر رخ داده . از جمله بازي برگشت ايران واستراليا ، شهادت نواب صفوي ، تاسيس شبكه سوم ايران و از همه مهمتر تولد من . خدا چون ميدونست من چقدر علاقه به درس و دانشگاه دارم دقيق گذاشت منو 16 اذر سوار لك لك كرد و به دنيا فرستاد . حالا كه وجه تسميه روز دانشجو دستگيرتون شد لطفا براي كادوي تولد ادكلن يا كتاب برام هديه بياريد . با تشكر . زوربا
دو- تاثیر گذار، درون گرا، واقع گرا، احساسی . تو یک تیپ "مکتشف" هستی. کنجکاو، احساساتی، پیشرو و کاوشگر. تو از آن دسته آدمهایی هستی که تا چیزی را نفهمند،دست از سرش بر نمی دارند! ضمنا علاوه برشخصیت قوی، دارای حس ماجراجویی قوی هم هستی. تو ترجیح می دهی که خودت بیرون بروی و هر چیزی را خودت تجربه کنی تا اینکه حرفهای یک نفر دیگر را راجع به آن بپذیری. به احتمال خیلی زیاد، بعضی از مردم فکر می کنن که مخت تاب داره! برای مردم خیلی سخت است که بپذیرند تو آدم باهوشی هستی. فکر می کنی دلیلی برای این فکرشان داشته باشند؟ این را زمان نشان خواهد داد.اين نتايج تست روانشناسي منه كه از اين سايت گرفتم . لينك اصليش رو هم تو وبلاگ خيالپردازيهاي يك فيزيكدان ديده ام . به قول فاطمه معتمد اريا تو فيلم هنرپيشه : اكبر يعني من ديونه ام . عكس بالا هم احتمالا من باشم . مشغول كشفيات مهمم .
سه ـ بدبختانه مناسبتها يادم نميمونه . لطفا بهم ياداوري كنيد روز مهر ورزي با بندگان خدا ( روزشهيد والنتاين سابق رضوان الله تعالي عليه ) چندم ماهه . فكر كنم حول و حوش بهمن باشه .
چهار ـ تبليغ برنج باسماطي رو ديده ايد ؟ همون كه ماهواره پخش ميكنه ( البته ما ماهواره نداريم و مثل شصت مليون ايراني ديگر از خانه همسايه گاه گداري ماهواره ميبينيم ) بچه مياد ميگه برنج باسماطي قد ميكشه به اين بزرگي . بعد دستاش را از هم باز ميكنه . يه جعبه شكلات برام از فرنگ آوردند به اين بزرگي . اندازه يه قالي دوازده متري . ( به خورده آبادني بازي شد ) از قالي يه خورده كوچيكتر . گذاشتمش تو فريزر تا نفرش رو پيدا كنم . اگر پيدا نشد كه خودم ميخورمش و باقي رو هم ميدم آبدارچي بين برو بچ تقسيم كنه .
پنج ـ يه جورايي خوش خوشانمه . ميخوام از اين به بعد كمتر قاطي كنم . شعارم اين روزها اينه . فلان جاي لق دنيا يا فلان جاي لق طرف ( منظور از فلان جا يك اندام فوق استراتژيك و حياتي است . جنة القزوين ) شنيده بودم متولدين آذر دل گنده هستند ولي نه اينقدر . خلاصه زنده باد زندگي . مطمئنم كه آلكسيس زورباي واقعي هم متولد ماه آذر بوده .
شش ـ نوشتنم مياد و كلي سوژه براي نوشتن دارم . يه ايميل برام رسيده در مورد پست قبلي كه چرا اينها رو نوشتي . اين براي پست آينده . يكي از دوستان داره ميره تهران . بايد برم در موردش انشا بنويسم . اين هم براي پست يه خورده آينده تر .
هفت ـ نور چشممون بلاگ رولينگ باز با رفقاي ناباب رفته حشيش كشيده و تا اطلاع ثانوي چت ( به كسر چ ) تشريف دارند . انشا الله اگر خدا قسمت كنه تا چند روز ديگه از فضا تشريف مي آورند پيش ما تا دوباره از به روز شدن وبلاگها با خبر بشيم .
هشت ـ خدا اگر خانه خالي رو خلق نميكرد دنيا چه جاي بدي براي زندگي بود . يه خونه خالي دو روزه گيرم اومده . راحت ميشينم براي خودم ريخت و پاش ميكنم . فعلا خانه ايي در مه خانه ماست . فرو رفته در مهي از دود قليان . ياد جمله بهروز وثوقي تو فيلم گوزنها ميافتم . اونجا كه به صاحب خونه ميگه : اصغر آقا اينجا رو پاك كردي طويله
نه- هيچ وقت از متاليكا خوشم نمي آمد . ولي اين اآهنگ nothing else matters واقعا كولاكه . نشستم براي خودم با اين آهنگ و قليون صفا ميكنم . احساس با فهم و شعور بودم بهم دست داده . اگر همين طور پيش بره ميرم يه دونه گرامافون و كلي صفحه از اهنگهاي كلاسيك ميخرم يه دونه پيپ هم ميذارم كنار لبم و روشنفكر ميشم . دارم كم كم ميرم تو هپروت كه دايي گرامي براي تخته نرد بازي كردن و باختن تشريف مي آورند . بنده خدا متال باز نيست . آهنگ رو عوض ميكنه و سندي ميذاره . آسمون ، تفاوت از كجا تا كجا . خلاصه از
so close no matter how far متاليكا ميرسيم به طبيخ خورشت باميه # نه بازار نه توپخونه # چشات منو كشته واي كه پنچروم # لبات منو كشته واي كه پنچروم # ممد حيدري واي واي واي ... . حيف كه داييم يه خورده بيشتر از آنچه كه قانون اجازه ميده خوش قيافه است . وگرنه به خاطر اين ريدمان موسيقيايي دماغش رو روانه دهنش ميكردم . البته از آدمي كه هنوز در سن سي و يك سالگي از پفك خوشش مياد نبايد بيشتر از اين انتظار زيادي داشت .
ده ـ معمولا اين جور مطالبم رو با شعر تمام ميكنم . يه شعر براتون بذارم كه شما رو به فكر وادار كنه .
يازده -
روزگاري شهر ما ويران نبود دين فروشي اينقدر ارزان نبود
صحبت از موسيقي عرفان نبود هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود
دختران را بي حيايي ننگ بود رنگ چادر خوش تر از هر رنگ بود
دختر حجب و حيا ، قرتي نبود خانه ي فرهنگ ، كنسرتي نبود
صحبت از بوق صداوسيما نبود اين همه آهنگ رقص آسا نبود
مرجعيت مظهر تكريم بود حكم او را عالَمي تسليم بود
يك سخن بود و هزاران مشتري آن همه از لوث قرائتها بري
هديه بر رقّاصه ها واجب نبود قدرعالِم كمتر از مطرب نبود
آدميت كو، دگر آدم كي است؟ آدم قرن تمدن، برفي است !
وه كه در سال سياه دو هزار كارفرهنگي شده پخش نوار!
ذهن صاف نوجوانان محل پُرشده از فيلم هاي مبتذل
هر كه حرف حق بگويد ساده است آنكه بي شرمي كند آزاده است
پشت پا بر دين زدن ، آزادگي است حرف حق گفتن عقب افتادگي است
مادر پيرم عقب افتاده است چون كه چادر دارد و افتاده است
العجل پرده نشين فاطمه ثلمه ها آمد به دين فاطمه
بي تو دلهامان به جان آمد بيا كاردها بر استخوان آمد بيا
بي تو منكر ها همه معروف شد كينه دوزي با ولي مكشوف شد
در به روي فتنه جويي باز شد دشمني با نائبت آغاز شد
دوازده ـ ميدونم كه كف كرديد . شب به خير