تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    شنبه سی ام اردیبهشت 1385
    دنیا دیگه مثل تو نداره
    صلاة ظهر بود . هرم آفتاب از طاق آسمون طاقتش رو داشت ميكشت . نگاهي به دوردست انداخت . سايه ايي هم اگر بود در پناه اون حجم غول آسا بود . به راهش ادامه داد . زمين سياه زير پاهاش بوي خاصي ميداد . محل نذاشت . اون حجم سياه و سايه اون تمام ذهنش را پر كرده بود . هيچوقت نگفت كه چه كشيد تا پاي اون حجم مخروطي رسيد . در پناه سايه اش خورشيد هيچ غلطي نميتونست بكنه . روي كمر دراز كشيد . نگاهش به بالا افتاد . در انتهاي مسير غول سياه با آسمان يكي ميشدند و در هم ميپيچيدند . نيوتن گفته بود كه اگر دوردستها را مي بينيم مديون غولهايي هستيم كه ما را بر دوش گرفته اند . به چپ و راست نگاه كرد .  اثري از هيچ غولي نديد . به خودش نهيب زد تا از كوه بالا بره و دوردستها را نگاه كنه . بازهم به بالا نگاه كرد . اين دفعه ديگه آسمان را هم نديد . فقط مسيري پيچ پيچ را ميديد كه به قله ختم ميشد . شروع به بالا رفتن كردن . گرما كوه را هم نرم كرده بود . مسيري پيچ در پيچ بود و پر از گردنه . طوفان خاطرات در ذهنش بيداد كرد . از وقتي كه سر از تخم درآورده بود - مادر بزرگ عزيز ناديده اش به به دنيا آمدن ميگفت سر از تخم دراوردن - كار كرده بود . اجتماع اين گونه از او خواسته بودند . پيچ اول كه تمام شد وارد دنياي ديگري شد . دنياي پر ز شادي و شاد خواري ، پر از بيخيالي مملو از لذتهاي لامسه ايي . دنياي انگلها . از صميم قلب آرزو كرد براي لحظه ايي انگل باشد . ولي حيف كه نميشد . به راهش ادامه داد . در جمع انگلها غريبه و بود و انگشت نما . مثل يه زن چادري وسط يك كلوپ استريپ تيز . خودش را در آشوب يادها گم كرد . يادش آمد كه ميخواست هنرپيشه بشه . يك بارهم سينما رفته بود . فيلمي بود از سهراب شهيد ثالث . سانس ويژه منتقدين و سينما نويسان . طبيعت بيجان . تمام وجودش محو فيلم شده بود . وقتي فيلم تمام شد تنها كسي بود كه از فيلم لذت برده بود . احساس كرد كه با دو دست كف زدن حق مطلب را ادا نميكنه . پس با چهار تا دست براي اين فيلم دست زده بود تااداي ديني كرده باشه به سينماي متفاوت ايران . نگاهي به اطرافش كرد . تنها موجود غمگيني كه تا شعاع پنج مايلي وجود داشت  ، خودش بود. همه شاد شاد بودند و از آخر هفته خود لذت ميبردند . خشمش را فرو برد . چرا بايد به خاطر يك مشت بورژواي انگل خون خودش را كثيف ميكرد . تا بالاي قله راهي  نبود . به نفس نفس افتاده بود . پاهاش را به زورهمراه ميكشيد . و سرانجام او بود و قله . تا دور دست مشخص بود . نگاهي به دور انداخت . بر بام دنيا ايستاده بود . دنيا با تمام انگلهاش به چشمش كوچك مي آمد . دنيا بيكران بود و روشن . سياهي زمين و روشني آسمان در بي نهايت به هم ميرسيدند . ميخواست آن بينهايت را هم ببيند . صدايي از دور به گوشش خورد . دنيا ديگه مثل تو نداره . نه داره نه ميتونه بياره . اه . باز هم بنيامين . حالش از صداي بنيامين به هم ميخورد . بر گشت تا منبع صدا را پيدا كند . تاچشمش كار ميكرد سياهي بود كه به سمتش ميامد . سياهي نزديك و نزديك تر ميشد . سياهي به او رسيد . احساس شعف كرد . سياهي از روي او و كوه رد شد و او را با كوه يكي كرد . چشمانش را بست و در گرماي مطبوعي كه از يكي شدن با كوه بر تنش نشسته بود مرد . لاستيك بريجستون كاميوني ، طومار زندگي مورچه ايي ، كه از بالاي توده ايي گه به دور دستها مينگريست را در هم پيچيد . از دورها صداي بنيامين در بيابان ميپيچيد كه زز ززز بونم ميگيره .

    + نوشته شده در 18:28 توسط زوربا.
    پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
    سانتور به دانشگاه ميرود
    یك - همه ماههاي زندگي شما ارديبهشت باشد .  امسال اين ماه ارديبهشت بد جور به من حال داد. چون بهم گفتن جاي مصطفي مستور روي ماه خدا را ببوسم خدا جون بي زحمت سرت رو يه خورده بيار پايين . ازت ممنونم خدا جون

    دو- آي من فداي اين آموزش عالي بشم كه اينقدر همه كاراش رو روال پيش ميره . بالاخره ترم بهمن من هم شروع شد . اگر خدا توفيق دهاد ميتونم يه دو هفته ايي در خدمت دانشگاه هم باشم . البته نه همه كلاسها و فقط در صورتي كه باز هم جايي نرم مسافرت .

    سه - روزها پشت هم ميآيند و ميروند . در اين دو ماه من حداقل چهل روز دور از خانه بودم . پسر از چي داري فرار ميكني . كجا را به كجا ميدوزي ؟ هنوز پاهام به اهواز نرسيدند دارم براي سفر بعدي برنامه ميچينم . ميخواهم برم شمال .

    چهار - همسفر خوب هم واقعا نعمتيه . بنده پس از اينكه با دو تا گل پسر معتاد همسفر شدم به اين كشف نائل آمدم . پس در انتخاب دوست ناباب  دقت به خرج بدهيد و قبل از اقدام به مسافرت از همسفر خود نمونه ادرار به منظور تست اعتياد بگيريد . 

    پنج - براي زندگي كردن هم بهانه لازم دارم . مجله فيلم ، شرق پنجشنبه ها ، نوشتن با دوربين ابراهيم گلستان ، فرمانفرماي دو عالم و سياست و اقتصاد عصر صفوي باستاني پاريزي در اين وانفساي بي بهانگي دليل زندگي من هستند .  خيلي بده كه دليل زندگي يه آدم مشتي كاغذ باشه .

    شش - مثل سگهاي آزمايش شرطي شدن به سرعت شرطي ميشم . مانده ام كه موسيقي پس زمينه خاطراتمه يا اين خاطرات هستند كه به موسيقي چسبيده اند . تا اطلاع ثانوي زنده باد مهدي مقدم و كلي با حالش در ايران موزيك .

    هفت - ما كه نديديم ولي همسايه مان تعريف ميكنه كه معمولا داستان فيلمهاي پورنو درباره يه خانميه كه نيت ميكنه تمام مردهاي بالاي هيجده سال شهر را ارضا كنه تا خداي ناكرده ضمير ناخودآگاهشون دچار مشكل نشه و به فرموده جناب اقاي فرويد (رض ) دچار عقده هاي فرو خورده جنسي نشوند .  طفلي مردها اينقدر مشغول مكانيكي ، رانندگي و بيل زني هستند  اصلا به عقلشون نميرسه يه چيزي هم به اسم نيازجنسي دارند . بنابر اين حاج خانم ما يك تنه به جنگ تمام مردان فيلم ميره و به زور بهشون تجاوز ميكنه و دست آخر همشون رو ضربه فني ميكنه .  حالا شده حكايت ما . بابا همين شصت ميليوني كه افسارشون رو به دستتون دادند به بهشت ببريد   آخرت جورج بوش و كونداليزا رايس پيش كش حضورتون

    هشت - حسام جان ممنونم به خاطر سي دي ها . دليلش روكه ميدوني چيه . فدات شم عزيز عمو

    نه - دسترسي من به اينترنت اين روزها بي نهايت محدود ه. دلم  براي دوستان تنگ شده . شيدا ، آبدارچي ، پريا ، مريم وانهاده ، خرچنگ زاده كه نفهميدم بالاخره خارج برو هست يا نه ، هديه تهراني  ، شيوا و گل سر سبد حاجي هاي دو عالم ، حاج صادق خودم . اگر در عرض سلام گاه و بيگاه من تاخيري ميشه به ذاريد به حساب فقر امكانات .

    ده - يا آيها الاديون . سر جدتون براي آيدي اصلي من سند تو آل نفرستيد . با اجازتون من تمام اخبار سياسي و غير سياسي روز را از هزار يك منبع موثق و غير موثق گير ميارم . بي زحمت اخبار سياسي برام نفرستيد . به جاش ميتونيد پي ام بدين قربون صدقه چشمهاي بادومي من برويد .

    يازده - تيترهاي بيلي وايلدري من ته كشيده . مونده ام چي به عنوان تيتر انتخاب كنم . تيترش زيادي تخيليه ولي شما سعي كنيد باورش كنيد .

    دوازده - يه نفر هست كه عاشق شده . خوشا به حال اون كسي كه توي روياي شماست . برات ايميل زده ام . برنامه كلاسيت يادم رفته . بهم حتما ايميل بزن .

    سيزده - وبلاگ خواندن شريك شدن مجاني در زندگي ديگران است . مدتهاست كه شريك زندگي خيلي از وبلاگ نويسها شده ام . سري به آرشيو وبلاگها ميزنم . در اين چهار سال اندي كه از عمر وبلاگها ميگذره سرعت عوض شدن بعضي ها چقدر زياد است . اندك كساني بزرگ شده اند . خيلي ها گم شدند . بعضي ها هم سقوط كردند . سقوطي آزاد با شتاب ده متر بر مجذور ثانيه از ارتفاع  مثبت بي نهايت به ارتفاع منفي بينهايت . دوست ناديده من ، به كجا چنين شتابان ؟

    چهارده - دو هفته پيش اين موقع داشتم ساكم رو ميبستم براي رفتن به استان اردبيل . ماه خوبي بود برام اين ماه ارديبهشت . پر از هيجان ، خنده ، تجربه ، سحر خيزي و زود خوابيدن ، يه خورده سيل ،  مملو از جاده و مسيرهاي طولاني . پر از كوه و هواي خوب .دوست شدن با چند نفر آدم باحال . ديدن آدمهايي كه دوستشان دارم . پيدا كردن چيزهايي كه گم شده بودند . گاه گداري لرزشهاي لذت بخش . صحبتهاي طولاني ، ديد زدنهاي آشكار و نهان و خيلي چيزهاي خوب ديگه . خدا جان به خاطر اينكه يكي از بهترين ارديبهشت هاي زندگيم رو بهم دادي ازت ممنونم .

    پانزده - ز چشمي كه چون چشمه آرزو
     پر آشوب و افسونگر و دل رباست
    به سوي من آيد نگاهي ز دور
    نگاهي كه با جان من آشناست
    تو گويي كه بر پشت برق نگاه
    نشانيده امواج شوق و اميد
    كه باز اين دل مرده جاني گرفت
     سرآٍسيمه گرديد و در خون تپيد
     نگاهي سبك بال تر از نسيم
    روان بخش و جان پرور و دل فروز
    برآرد ز خاكستر عشق من
    شراري كه گرم است و روشن هنوز
     يكي نغمه چو شد هماغوش ناز
     در آن پرفسون چشم راز آشيان
    تو گويي نهفته ست در آن دو چشم
     نواهاي خاموش سرگشتگان
    ز چشمي كه نتوانم آن را شناخت
     به سويم فرستاده آيد نگاه
    تو گويي كه آن نغمه موسيقي ست
    كه خاموش مانده ست از ديرگاه
    از آن دور اين يار بيگانه كيست ؟
     كه دزديده در روي من بنگرد
     چو مهتاب پاييز غمگين و سرد
     كه بر روي زرد چمن بنگرد
    به سوي من آيد نگاهي ز دور
    ز چشمي كه چون چشمه آرزوست
    قدم مي نهم پيش انديشناك
     خدايا چه مي بينم ؟ اين چشم اوست
     

     

    + نوشته شده در 19:36 توسط زوربا.
    سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
    لعنتی

    یک : دارم مایه داری وبلاگ مینوسم . آن لاین نویسی هم عالمی داره . ان شا الله معده ام جنبه این گنده گوزی ها را داشته باشه . بد جور حرفم میاد. .

    دو : زندگی چیز جالبیه . در نقطه صفر مرزی قدم میزنم اینجا هوا سوز گداکشی داره . صادقی  بهم زنگ میزنه و میگه بیا بندر عباس .به نظر شما اگر برم بندر عباس ترک بر نمیدارم ؟

    سه : نمایشگاه کتاب خواهش میکنم جایی نرو تا من بیام . تا جمعه به خاطر من زنده بمون . راستی نمایشگاه کتاب تا کی بر قراره

    سه :لعنتی لعنتی لعنتی حالم رو گرفتی . حس نوشتنم از بین رفت . تو این سرما اومدم تا کافی نت تا وبلاگت رو بخونم ببینم چی کار میکنی تو این شهر گل و گشاد . بعدا میبینم که وبلاگت رو حذف کردی .آخرین نوشته ات رو از رو آرشیو ماه می میخونم و به جای کامنت بهت فحش میدم . خلاصه کلام اینکه تا اطلاع ثانوی بین شش میلیارد نفر یکی رو گم کردم .

    چهار : ریده شد به حالم . انتظار که ندارید برای این نوشته هم نظر خواهی بذارم براتون برم خونه بخوابم . خداحافظ

       

    + نوشته شده در 22:28 توسط زوربا.
    دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
    ماركو سانتور پولو
     

    يك : الان از كرمانشاه رسيده ام اهواز . دعوت بودم به صرف يك عروسي و دوتا زيارت اهل قبور . خسته گي و بيخوابي تنها سوغاتي يه كه با خودم آوردم . بدم خدمتتون ؟

    دو : فكر كنم خدا هم ميدونه كه اين روزها يه خورده زيادي بي قرارم و يه جا بند نميشم . هنوز پام به اهواز نرسيده دوباره چمدون ميبندم به عزم سفر بعدي . خانمهاي محترم لطفا ضعف نكنند . يه  چند روزي خدمتتون هستم . اگر جور بشه كه فعلا شده ده روز ديگه ميرم اردبيل .

    سه : گفتم سفر كرمانشاه چيز زيادي برام نداشت . با اجازتون خيلي گه خودم كه اين حرف رو زدم . يه چيزي رو كه گم كرده بودم پيدا شد . غرورم دلم برات تنگ شده بود .

    چهار : نميدونم تحمل درد شما تا چه حدي است . بنده مثل اون شتر كتاب فارسي دوم دبستان كه حيوان صبوري بود آستانه تحملم بالاست . دردهاي جسماني رو عرض ميكنم خدمتتون . چند سال پيش شيشه رفت زير ناخن پام . مجبور شدم با انبر دست ناخن شست پام رو بكشم . دو تا چيز رو در اون لحظات خون و قيام فهميدم . اول اينكه خيلي خرم . اون هم از نوع گشادش كه به خاطر تنبلي نميره بيمارستان و بدون بي حسي از اين جراحي ها ميكنه  .دوم اينكه اصلاحات شكست خواهد خورد . يك هفته بعد اولين وبلاگم رو كه دست بر قضا  لولهنگش  كلي آب بر ميداشت رو تعطيل كردم . ناخنم چند روز درد ميكرد ولي خوب شد . اما بعضي چيزها هست كه دردش كهنه ميشه ولي خوب نخواهد شد .

    پنج : دنيا عرصه آزمون و خطاست . خيلي   بده آدم رو راست باشه ، سو استفاده نكنه ، دلسوز باشه از سلامت خودش مايه بذاره بعدا ببينه تمام اينها لجن مال شده . باربد ، با تمام وجود دركت ميكنم . دردي كه ميكشي خوب نخواهد شد . دنيا دنياي كثيفي شده عزيزم . وقتي ازت شنيدم دليل سرد شدنش  خوبيها ، مهرباني و عشقي بود كه بيدريغ نثارش كردي حالم بد شد . باشد كه از اين به بعد دروغ بگي ، كثيف باشي ، و با احساسات ديگران بازي كني ، داد بكشي ، فحش بدهي ، واز همه مهمتر ، اينكه شكاك باشي .  تا دنيا به كامت بگردد . برات متاسفم . حداقل به اندازه تمام شبهايي كه تنهاييت رو باهام تقسيم كردي . به تعداد سيگارهايي كه كه تو اين شبها با هم كشيديم و تعداد قدمهايي كه با هم برداشتيم تا تو آروم بشي و شب بخوابي . روزگارغريبي است نازنين . همه اينها رو بهت گفتم ولي تو دل همون شبهاي سياه غير از ما دو نفر يك نفر ديگرهم بود كه اندازه ما دردميكشيد  . دست انتقامش بسي دراز است . من دستش رو ديده ام تو هم خواهي ديد . ان ربك لباالمرصاد .  باربد دوباره شروع كن به نوشتن .

    شش : اين چند روز بنده از تمام اتفاقات دنيا بي خبر مانده ام . فقط ميدونم كه حق مسلم ماست رو تونستيم غني كنيم . اون هم نه يه درصد و دو درصد . بلكه سه و خورده ايي درصد . با كمال تاسف روز جمعه روز گريه ما بود ، روزخنده دشمن . استقلال قهرمان شد . فولاد خوزستان هم كه روم به ديوار فصل قبل قهرمان شده بود رفت پا بوس امام رضا و چون خيلي با مرام تشريف داشتند دل خدام وزائران آقا رو نشكست و پنج تايي از ابومسلم گل خورد . آهاي سلطان كجايي كه بياي و كشتي به گل نشسته كارلو آنجلوتي رو از گل در بياري . بري شير فحش خواهر مادرت رو باز كني و چند تا ليچار بارشون كني . بگي : آهاي ياپ استام خواهر فلان مادر بهمان پنج متر قدته و از پس اين بچه دندونيه بر نمي ياي . بدم با استامپ اينقدر تو اون سرت بزنن كه ياپ استام شدن از يادت بره . تو اگه آدم بودي فاميلت رو استامپ نميگذاشتند . آهاي آقاي نستا . اون رضا شاهروديش رو آدم كردم . تازه به اون رضا مالديني ميگفتند . تو كه استوكش هم نيستي . بدم بچه هاي دروازه غار خواهر مادرت ( به علت استفاده از افعال بالاي هيجده سال و با توجه به اينكه اينجا محل تردد زن و بچه مردم است اين قسمت سانسور شد ) آخه بي ناموسها اگر فكر اين هواداري كه تو سرما و گرما براي تشويق شما بي همه چيزها به سن سيرو ميان نيستين حد اقل يه خورده فكر آقا برلوسكوني باشين . چقدر اين آدم بايد از دست شماها بكشه .

    هفت : پشمكمهكوش . بي خود زور نزنيد كه اينو بخونيد . اينو فقط خودم و حسام ميتونيم بخونيم . حسام جان دلم برات يه ذره شده . يه بوس بده عمو مقطفات به مه خرت . حالا كه بوس دادي بيا اين سر تسبيح رو بگير . گلم حالا كه اين همه قربون صدقه ات رفتم لطف كن كارلوس مويا ي منو بفرست بياد اهواز .  وگرنه به سوت زدن خواهي افتاد . با تقديم كلي ماچ و بوس و دل و قلوه . از طرف پسر عمو ترين زورباي دو عالم

    باز هم هفت : هفت قبلي كلي خصوصي بود . حالا حالا ها بايد بدويد تا بتونيد كشف رمز كنيد . نميدونم چرا تا من يه چند روزي تو شهر نيستم رشته امور از دست متوليان امر در ميره . خانم دكتر اول اينكه تولدت مبارك دوم اينكه خيلي بي جا ميكني كه خدا حافظي كني . مگه كشكه . مگه خونه خاله است كه هر وقت دلت ميخواهد بيايي و هر وقت عشقت كشيد بري . الان هم كه متوجه خشم ملو كانه من شدي زودي ميپري منو ماچ ميكني و ازم معذرت خواهي ميكني و دوباره ميشيني مثل بچه خوب وبلاگت رو مينويسي. با زبون دوم خردادي دارم باهات صحبت ميكنم . وگرنه به چند تا از اين ترم بالايي هات كه از قضا از دوستان بنده هستند دو به همين دليل بسيار آدمهاي شريف و آبرومندي تشريف دارند  ميگم كه تو سالن تشريح  يه خورده ارشادت كنند . ( حال كردي تهديد رو ) دفعه ديگه هم خواستي خدا حافظي كني از من هم خدا حافظي بكن تا يه خورده ظريف تر با هات برخورد كنم و بعد از كلي قربون صدقه رفتن باز هم ازت بخواهم كه وبلاگت رو ادامه بدي . رويا جان  چرا اين جماعت وبلاگ نويس اينقده خرند ؟

    هشت . خيلي خوابم مياد . بعدا بر ميگردم و به حاجي ، آبدارچي ، شيدا ، كولي ، پريا و باقي دوستان گير ميدم . لطفا تا اون موقع ازم تعريف كنيد . كامنت بذارين ، قربون صدقه استعداد هاي شكفته و نشكفته ام برين تاهم من و هم خدا يه خورده حال كنيم . من از اينكه منم و خدا هم از اينكه منو ساخته .  راستي داشت يادم ميرفت.  جيگر مني ه ك . تو نبودي از شدت گمنامي و فراموش شدگي ميمردم . يادم باشه اگه گذرم كيانپارس افتاد اون پانصد تومني كذايي رو به حسابت بريزم . اين  بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس هم خدمتت .  زياد كلارك گيبلي از آب در نيومد ولي اشكال نداره . گودزيلا هم بنده خداست . اين هم ترجمه چتي ايش با چند تا شاخه گل @};-@};-@};- :*   كي ميگه من به سندرم دان مبتلا هستم ؟

    نه : ....


    آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور

    مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش

    مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر

    ميزنم بر سر خود تابكنم ريشه خويش

    چيست انديشه من ؟ عشق خيال آشوبي

    كه به بازيم گرفته است به بيداري و خواب

    مينمايد به من شيفته دل رخ به فريب

    ميربايد ز تن خسته من طاقت و تاب

    آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور

    چهر بر تافته در آيينه من

    همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ

    دور از دست تمناي من و در بر من

    ميكنم جامه به تن ميدوم از خانه برون

    ميروم در پي او با دل ديوانه خويش

    پي آن گم شده ميگردم و مي آيم باز

    خسته و كوفته از گردش روزانه خويش

    خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه

    يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال

    نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد

    آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال

    چشمها دوخته بر بستر من سحر آميز

    خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه

    آه از خويش تهي ميشوم آرام آرام

    ميگريزد نفس خسته ام از سينه چو آه

    بانگ بر ميزنم از شوق كه : آنا آنا

    ناگهان ميپرم از خواب گشاده آغوش

    ميشود باز دو دست من و مي افتد سست

    هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خم

    ده - خداحافظ

    + نوشته شده در 10:23 توسط زوربا.