One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
حاج كاظم دست كرد تو موهاي خاكستري شقيقه اش . زخم بالاي سرش رو خاروند و تو دلش گفت باز هم يه روز كاري ديگه كامپيوتر رو روشن كرد . . از منو بازي رو انتخاب كرد . اسمش بازي بود mineswepeer
كاظم مسئول واحد تخريب بود .ميدان مين پاك ميكرد . شيوه مخصوص به خودش رو داشت . وضو ميگرفت ، توسل ميجست به بي بي دو عالم و ميپريد وسط ميدون مين .
حاجي بازي رو گذاشت در شرايط سخت . شانس منفجر شدن يك به پنج بود . بسم الله گفت و كليك چپ كرد . خانه اول خالي بود . كليك دوم رو زد چند تا خانه پوچ شدن . خانه اول نوشته بود يك . يعني فقط يك خانه از هشت خانه اطراف مين داشت . حاجي شروع كرد به پاكسازي .
پامرغي ميرفت جلو و كارد ميزد تو زمين . اعصابش از يكي از بچه هاي واحد خراب بود . پسره توسلش ضعيف بود . به كاظم گفته بود چرا ردياب نمي آورند تا بچه ها كمتر ناقص بشوند . تو دلش فحش ميداد و جلو ميرفت خاك بر سرت كنند . ليبرال مسلك . متخصص بدون تعهد . كاردش خورد به مين . يا فاطمه رو گفت و مين رو از تو خاك در آورد .
حاجي يكي يكي مين ها رو پيدا ميكرد و جاش پرچم ميذاشت . بازي به جاهاي سختش رسيده بود . از چهار تا خانه اطرافش دو تاش مين داشت . هيچ جور نميشد حدش زد كدام خانه پوچه . يا فاطمه گفت و كليك كرد . آدمك بالاي صفحه بازي براش بوس فرستاد . دومي رو كليك كرد و يه بوس ديگه جايزه گرفت .
كاظم داشت شر و شر عرق ميريخت كه مصطفي كنارش رسيد . نگاهي كرد به كاظم و نگاهي به آسمون انداخت. مصطفي ازون بچه هاي دل و ايمان قرص واحد بود . از كاظم هم محكم تر . گفت : كاظم من ديگه طاقت اين مسخره بازي ها رو ندارم . يعني چي مين ياب . يعني چي لباس محافظ . امشب عملياته و آقا لباس پلو خوري ازمون ميخواهد . چرا بچه ها اين همه توسلشون ضعيفه من جاي تو بودم دمش رو ميگرفتم و مي انداختمش از واحد بيرون. خوشبختانه تمام بچه هاي واحد كاظم اهل توسلات بودند . مصطفي حرفش كه تمام شد. زير لب يا جعفر طيارگفت و پريد وسط مينها . ديگه كاظم ، مصطفي رو نديد
ازبچه هاي واحد فقط كاظم مونده بود . كاظم داشت كارد به زمين ميزد و جلو ميرفت . براي يك لحظه قلبش از زدن ايستاد . كاردش به يك شي فلزي مشكوك بر خورد . خاك رو كنار زد
ديگه درجه آخر كولر دو تيكه هم نميتونست مانع عرق ريختن حاجي بشه . با كليكهاي پي در پي نقشه هاي مايكروسافت رو براي روي مين رفتن خنثي ميكرد . تقريبا ميدون مين پاكسازي شده بود .چند تا خانه آخر مونده بود كه وضعيت پيچيده اي داشت .
خاك رو كنار زد و شي مشكوك رو از خاك به احتياط خارج كرد . قوطي كنسرو لوبيا بود . خنديد . از جاش بلند شد . يه چيزي زير پاهاش فرو رفت . وقتي پا رو برداشت ديگه پا نداشت .
بازي بغرنج شده بود . چهارتا خانه مونده بود تا بازي را برنده بشه : يا خدا خودت كمك كن . عضلات صورتش در هم رفت . با احتياط روي يه دونه از خونه ها كليك كرد خالي بود . نفس راحتي كشيد . هيچ وقت اينهمه به بردن نزديك نشده بود . سه تا خانه مونده بود از كنج صفحه . رو دو تا خانه كه احساس ميكرد مين در اونها خوابيده پرچم گذاشت .
بچه هاي امداد كاظم رو بردند پشت جبهه . جاي يه دونه پا تا آخر عمر خالي ماند . چند سال بعد كاظم ، حاج كاظم شده بود . رييس متنفذ و دم كلفت يكي از ادارات دولتي .
خانه آخر پا درهواباقي مونده بود . سرنوشت بازي با يك كليك چپ مشخص ميشد . برد يا باخت . آدمك بالاي بازي هم چشم انتظار مونده بود . نميدونست كه بايد ماچ بفرسته يا دو دستي بكوبه تو سرش و زار زار گريه كنه . سرنوشت حاجي سرنوشت آدمك و سرنوشت بازي به همين كليك بستگي داشت . حاجي زير لب گفت : يا باب الحوايج خودت كمكم كن . و كليك كرد
صداي انفجار بلند شد . ترانس برق تركيده بود . برق اداره قطع شد . حاج كاظم نميتونست از صفحه سياه شده مانيتور چشم برداره . يه فحش داد به وزارت نيرو و كاغذي از كاغذهاي جلو دستش را برداشت و شروع به نوشتن كرد . نوشته اش كه تمام شد مهر رو محكم كوبيد رو كاغذ . دستور بود . دستور خريد يك عدد لب تاپ جهت اتاق رياست
فحش و فحش كاري ...!
آدم... مرد... بابا... شوهر ... دوست پسر ...!
نميدونم چند سال پيش بود . از شهريور 1320 قبل تر و از دو سه ماه قبل كمتر بود . خلاصه يه چيزي تو همين مايه ها بود هرچي بود اغلب شماها هنوز به دنيا نيومده بوديد . احتمالا يا پاييز بود يا بهار . يه روز بود از اون روزهاي خيلي خوب خدا كه همه چيز انگار درست سر جاي خودشه . آفتاب وسط آسمون داشت كله طاس جماعت رو ميسوزوند بارون هم شلاقي مي باريد . يه لايه كلفت يخ روي كارون بسته شده بود كه بچه ها داشتند روش پاتيناژ بازي ميكردند . ( بايد خوزستاني باشيد تابفهميد چه طور همزمان هم بارون مياد و هم هوا آفتابيه محيط زندگي ما يه خورده زيادي سورئاليسم جادوي داره ). با يكي از دوستاي جوني رفته بوديم صفا ... در آخر هم چپيديم تو يه جاي با حال . اول فكر كرديم فلافل فروشيه بعدا فهميديم كه رستوران هتل فجره . رفتيم داخل سفارش يه دونه پيتزا با دو تانون اضافه داديم . يارو گفت آقا اينجا رستورانه و پيتزا با نون اضاف سرو نميشه . منم گفتم بايد ريد به جايي كه پيتزا با نون اضاف نداره . طرف اشاره كرد و گفت دستشويي از اون طرفه .بنده خدا ديگه وارد شده بود . انگاري نذري داشتيم كه هفته ايي سه چهار بار همان جا اين ديالوگها رو بگيم . خصوصا كه نزديك كارون و پلي كه خيلي دوستش دارم يه همچين توالت تميزي پيدا نميشه . خلاصه تو اون حال و هواي تخمي كه گمونم برف هم مي اومد جفتمون جو گير شديم وكلي حرف باحال زديم ... یهو من که در آغوش مبارک جو نشسته بودم، جو گیر تر شدم و رو به دوست جون، پرسیدم: " فلانی! به نظرت من چه جور آدمیم ؟ طرف انتظار هر گونه شر و وري رو از من داشت غير از همچين سوال فلسفي ؟ پس نه گذاشت و نه برداشت وبا اون چشم مصنوعيش يه نگاه عاقل اندر سفهيه بهم انداخت و گفت ببين زوربا اميدوارم ازم ناراحت نشي ولي خيلي آدم چرت و مزخرفي هستي . اولش خيلي حال كردم و لي بعدا فهميدم چي ميگه .
واه واه منو بگيد زود رنج ، سريع بهم برخورد . بهش گفتم آخه مرتيكه پدرسوخته بي تربيت ....(نقطه چينها يه چند تا فحش بالاي هيجده ساله زياد خوتون رو اذيت نكنيد) چرا عفت كلام نداري . فلاني فهميد من قرصهام رو نخوردم اومد درستش كنه بدتر خرابش كرد .
: " خوب می دونی چیه...! به نظر من تو بیشتر از اینکه یه همسر خوب باشی یا یه دوست پسر خوب، یه باباي خوب هستی... واسه همین نمی تونی با هر کسی....." ديگه نذاشتم حرفش تمام بشه چاقو رو درآوردم و تا دسته كردم تو شكمش . از اولش ميدونستم بهم نظر داره . خون جلوي چشمام رو گرفته بود ولي بحمدالله مردم اومدند و جدامون كردن . به زور آشتيمون دادند و گفتند روي همديگه رو ماچ كنيد . اولش من ناز كردم ولي بالاخره رضايت دادم و صورتش روماچ كردم و آشتي كرديم . خدا رو شكر زياد آسيب نديده بود فقط دل و روده اش همچي بفهمي نفهمي پاره شده بودوديگه به دردش نميخورد . دوباره نشستيم با هم حرف زديم . ديگه باقي حرفها مهم نيست چون اگه اينجا بگم چه حرفهايي بوده شما ميگيد واه چقدر شما مردها بي تربيتيد .
راستش اون روز خيلي خسته بودم نرسيدم ازش بپرسم بعدش هم كه وقت شد اينقدر تو كشف رمز و راز داوينچي گير كردم كه نرسيدم ازش بپرسم منظورت چي بود . بعد از اون هم روزگار زد تو كل و كاسه دوستي ما و دوستم بر اثر جراحاتي كه برداشته بود مرد و نشد بهش بگم اون چيزي رو كه مثل خوره افتاد رو مخم ...
خيلي دوست داشتم كه از خودش كه نه چون خودش آدم نبود ولي از ضمير ناخود آگاهش ميپرسيدم كه منظورش از اين حرفها چي بوده حيف عمرش به دنيا نبود و من نتونستم از زير زبون ضمير ناخود آگاهش حرف بكشم
يعني من به عنوان يه فقره آدم اون هم به طور مستقل تعريف نا پذيرم . آيا من يك عضو تعرف نشده جامعه هستم . آيا من يك عضو تعريف شده نيستم . من چه جور عضوي هستم كه هم هستم و هم تعريف نشده هستم . ياد اون بابا افتاده ام كه رفت دكتر و گفت آقاي دكتر يه جاييم درد ميكنه . دكتر گفت اسمش رو نيار و بگو عضوم درد ميكنه . بعد طرف گفته دكتر الان درد رو ول كن و بهم بگو اين كه ميگن طرف عضو بسيجه يعني فلان بسيجه . حالا يعني من فلان جامعه يا به عبارت بهتر عضو جامعه هستم ؟( زياد سربسته نوشتم كه شما نفهيميد و جوك بي تربيتي ياد نگيريد . اصولا ما طايفتا از وقتي روي خشت مي افتيم با ادبيم ) . جواب من كه مشخصه . جواب شما هم كه مشخصه . و هرچه كه باشه بدرد من نميخوره . مي مونه جواب اون دوستم كه اون هم اصلا مهم هم نيست . منتها من نه با زبون شما كار دارم و نه با زبون اون دوستم . من فعلا با زبون خودم كارام رو از قبيل جمع كردن رختخواب ، شستن ظرف و ديدن تلويزيون را انجام ميدهم تا محتاج زبون شما نشوم . حالا با زبون خوش بهتون دستور ميدم نتيجه گيري من رو در پي نوشت ها بخوانيد . من كه خودم هم نفهميدم چي نوشتم
****************************
پي نوشت .
/ نقل اين ماجرا منو ياد آگهي ترحيم زنانه مياندازه .
بازگشت همه به سوي اوست ، جارو برقي امرسان . درگذشت بانو گل اندام مه پيكريان صبيه متعلقه حاج صفدر كمر شكن ، ننه آقايان عبدالحميد ، عبد المجيد ، عبدالزهرا و آريو برزن را به سن صد و پنج سالگي در جزاير قناري ، به اطلاع ميرسانيم . بعدا براي اينكه تو كف بمانيد كه اين گل اندام مه پيكريان چه لعبتي بوده به جاي عكس يه دونه گل رز نقاشي ميكنند . زيرش هم يه شعر مرتبط با موضوع مينويسند . مثل داغ برادر را برادر مرده ميداند
// ممكنه زيادي واقعي به نظر نياد ولي يه كم كه واقعي به نظر مياد . در ضمن اون دوست بنده هم جنس خودم بود . رضوان الله تعالي عليه . اصولا ادم عاقل كه تو اون هواي افتضاح با دوست دخترش نميره زير پل كارون . چون از خطرات كوسه هاي كارون كه بگذريم از خطر ريشو هاي زير پل كارون نميشه گذشت .
/// اون روزا اينقدر تو پيچ و خم شناخت خودم گيج بودم كه وقتي با موتور دوست رفتيم بيرون يه وانت زد بهمون . شانس آوردم من ترك دوستم نشسته بودم و گرنه با اين گيجي كه من دارم بدجور تو خودم گم ميشدم و ديگه كي نميتونست منو پيدا كنه. خدا روشكر مردم بودند و با دمپايي از زير ماشين در آوردنمون . خدا خير بده به يه آقاي معتاد تزريقي كه در صحنه بود . سگ مصب انگار آناتومي خورده و فيزيوتراپي قي كرده بود . به ما ميگفت آقا بشين و پاشو . بهش گفتم اقا وانت به موتور زده نه به ... م كه بشينم و پاشم ( مسابقه : اسم عضو شريف و سه نقطه را بيابد و جايزه بگيريد . راهنمايي اگر زبونم لال آسيب ميديد دو سوم ديه مرد رو بايد بهم ميدادند به نفع راننده هاي محترم ميباشد كه در خيابان شيرين عبادي را زير بگيرند كه سهمش از دنيا يك دوم ديه مرد است و به اين عضو شريف نگاه چپ نكنند ) . خلاصه به طور خيلي عمقي خودم رو شناختم . الان دارم تو عمق سه متريش زير آبي ميرم و اصلا هم نفس كم نمي يارم.
//// روز مادر به همه پدران اين كره خاكي ( اعم از مالك و مستاجر) مبارك .
///// . شيدا جان . نوشتنم مي اومد . سوژه هم نداشتم . ديگه كي دم دست تر از تو براي اذيت كردن . ديگران ممكنه ندونند ولي توكه ميدوني من خيلي آدم خوبي براي ماهيگري هستم . چون خيلي كرم دارم . اون هم از نوع كرم اذيت كردن و مردم آزاري . از شوخي گذشته . روز زن رو بهت تبريك ميگم . سلام گرم و عرض ارادت منو از پشت همين پنجره شيشه ايي بپذير .
////// . سينيورينا برام آف گذاشته با اين مضمون . گوساله چرا باز نظر خواهيت بسته . آي من بميرم براي اين لطافت روح و زيبا شناختي پست مدرنت . به قول مجيد داستانهاي مجيد ( يه جور ميگم مجيد داستانهاي مجيد انگار مجيد داستانهاي هري پاتر هم داريم ) آقا اجازه، گوساله فحش خوبيه . هم بي تربيتي نيست و هم شخصيت گوينده رو نشون ميده . خلاصه ما نظر خواهي رو باز ميذاريم . واي به حالت اگر نظر ندي . وبلاگت رو پر ميكنم از نظرات مستهجن . از طرف ابو مصعب الزورباوي معروف به گوساله
يك - اينقدر از مرگ و مير نوشتم كه نزديك بود خودم هم افقي بشم . رسيده بود بلايي كه به خير گذشت .
دو- خدا هيچ كسي رو خوار نكنه . از بي كتابي افتاده ام به هري پاتر خوندن . خدا عاقبت همه رو ختم به خير كند
سه ـ دكتر رامين جهانبيگلو رو گرفته اند به جرم دست داشتن در طرح انقلاب مخملي و رنگي . ديشب تلويزيون برنامه ايي گذاشت درباره انقلاب مخملي گرجستان و درباره اينكه چقدر شواردنادزه آدم گلي بود واينكه مخالفاش كاري نداشته اند جز ودكا خوردن و لزگي رقصيدن و كتك كاري كردن . پولشون رو هم آمريكا ميداده . فكر ميكنم جهانبيگلو چند روز ديگه بياد تو تلويزيون و به سوراخ كردن كشتي نوح ، توطئه عليه شتر حضرت صالح و لواط با مرده در حال فرار، اعتراف كنه . ياد برادر شهيدمون ، حاج سعيد امامي و برنامه هويتش به خير
چهار ـ نوشته هاي وبلاگهاي قبليم رو ميخوندم . يه جايي اينجور نوشته ام : قمر در عقرب بود وقتي كه به دنيا اومد . شب چهارشنبه سيزدهم ماه سال وبايي . ننه اش سر زا رفت . باباش هم در حين رد شدن از خيابون زير غلتك رفت و ديگه آدم نشد . دوست داشت كارها رو به بهترين نحوانجام بده ولي كارها دوست داشتند كه تبديل بشوند به بدترين نتايج . اسمش رو گذاشتند قدم خير به شماره شناسنامه 666
پنج ـ بدجور دارم شبيه به قهرمان نوشته خودم ميشم . هانيبال سردار كارتاژ فرموده : جايي كه سم اسبم از آن جا عبور كرده باشد تا ابد علف ، سبز نخواهد شد . به نظرشما هانيبال سوار من نبوده ؟ گذرم به هر جا بيافتد دعوا و مرافعه است كه به هوا ميره . اختلاف به وجود مياد و قهر و قهر كشي ميشه . براي خودتون ميگم بدون خرمهره ، دعاي چشم زخم و دود اسفند وبلاگ منو نخوانيد
شش ـ شدم محل مناقشه و اين چيزيه كه من ازش متنفرم . حسام جان ارواح هرچي مرده است اگر كسي چيزي به من گفت جواب نده . چند تا خاطره خوب مونده كه نميخواهم به لجن كشيده بشوند . اگر چيزي كه ميگن درسته ، پس حق دارند هر چي ميخواهند بگن و اگر هم نيست كه من بخشيده ام و واگذار كرده ام به خدا . براي همه آرزوي خوشحالي و سلامت كن و رد بشو . چه بساطي شده . شما باشيد كاري از دستتون بر مياد جز پوزخند زدن و گذشتن ؟
هفت - از صدقه سر قدم خير بودن يكي هم اينكه سفر بندر عباس تا اطلاع ثانوي ماليده شد . اميد من به نيماست . رفيق شفيق و جون جوني بنده كه فعلا داره خير سرش آش ميخوره و خدمت ميكنه . آخر مرداد مرخصي داره و ممكنه ده روزي با هم بريم تهران و ببينيم اين پايتخت پايتخت كه ميگن چه جور جاييه . خلاصه ازاين ستون به اون ستون رفتن فرجه . فعلا به اميد مرخصي پايان دوره نيما ميگذرونيم تا چه پيش آيد . به قول معروف : سالها ميگذرد ، خاطره ها ميآيد / انتظار فرج از آخر مرداد كشم .
هشت ـ جاء الحق و زهق الباطل . نور چشم مسلمين جهان برادر زين الدين زيدان . ارج مي نهيم اقدام شهادت طلبانه شما را در جواب صليبيون اسپاگتي خور . ضربه كله تان ابهت امريكا و ايادي آنها را در پيش چشم جهانيان خوار و حقير ساخت .كارت قرمزمظلومانه شما تا ابد بر تارك فوتبال جهان حقانيت مبارزات مردم مسلمان را فرياد خواهد كرد . مسلم بدانيد كه فرزندان غيور ما بزودي جواب ماتاراتزي و ساير جيره خواران بوش و بلررا در ميادين حق عليه باطل كالچيو خواهند داد . گردان انتحاريون شاخه رحمان رضايي
نه - آقاي ماتراتزي ، فحش هم اگر ميدي فحش جوانمردانه بده . يه چيزي نگو كه بعدا جهانيان از جمله وزير امور خارجه ايران كه خيلي آدم مهمي است محكومت كنند . وقتي كه ميتوني فحش خواهر مادر بدي اين حرفهاي ركيك چيه به جوون مردم ميزني . برگشتي به بابا مرده گفتي علي دايي بعدا انتظار داري زيدان هم نازت بكنه . والله خيلي پر رو تشريف داري .
ده ـ گند يونتوس هم بالا اومد . آقاي دينو زوف ديديه دشام به كار شما نمي ياد . كاشكي تا دير نشده با رحيم دست نشان مذاكره كنيد شايد دوباره برگرديد سري آ . رحيم خان نشد فيروز خان كريمي هم هست ، با تخصص ويژه در بالا آوردن تيم از دسته پايين به دسته بالاتر . فقط يه خورده بد دهنه . احد شيخ لاري هم داريم . از ما گفتن بود ديديه دشام به دردتون نميخوره .
يازده ـ اووووووووووووووووووف . بعضي وقتها چقدر نياز دارم به نفس عميق كشيدن .وقتايي كه يه چيزي وول ميخوره تو دلم و بالا مياد بعدش مجبور ميشم بفرستمش پايين . اگه اين عصبانيتي كه تو وجودم چرخ ميخوره رو كنترل كنم كاري كرده ام كارستان .
دوازده ـ ديگه وقت رفتنه . زيادي درفشاني كردم . خداحافظ
سيزده ـ
آزرده از آنم كه مرا زندگي آموخت
آزرده تر از آنكه مرا توش و توان داد
سوداگر پيري كه فروشنده ي هستي است
كالاي بدش را به من افسوس ، گران داد
گفتم كه زبان دركشم و ديده ببندم
ديدم كه دريغا ! نه مرا تاب درنگ است
وه كز پي آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمي است كه ديوانه تر از خشم پلنگ است
خشمي است كه در خنده ي من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ي خورشيد هويداست
خشمي است كه چون كيسه ي زهر از بن هر موي
مي جوشد و مي ريزد و سرچشمه اش آنجاست
من بنده ي اين طبع برآشفته ي خويشم
طبعي كه در او زندگي از مرگ جدا نيست
هم درغم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ
هم رسته ز خويش است و هم از خويش رها نيست
با من چه نشيني كه من از خود به هراسم
با من چه ستيزي كه من از خود به فغانم
يك روز گرم نرمتر از موم گرفتي
امروز نه آنم ، نه همانم ، نه چنانم
يك روز اگر چنگ دلم ناله ي خوش داشت
امروز به ناخن مخراشش كه خموش است
يك روز اگر نغمه گر شادي من بود
امروز پر از لرزه ي خشم است و خروش است
گر زانكه درين خاك بمانم همه ي عمر
يا رخت اقامت ببرم از وطن خويش
تقدير من اينست كه آرام نگيرم
جز در بن تابوت خود و در كفن خويش
برگه ها رو بهم ميدهند براي امضا . امضا ميكنم . ميگه چه نسبتي با هم داريد؟ ميگم پسر داييش هستم . با هم از در رد ميشيم . به دستكش اشاره ميكنه . دستكش ميكنم دستم . كشوي پاييني رو باز ميكنه . طعم اوكاليپتوس آدامس توي دهنم مزه مرده ميگيره . اون پايين پسر عمه ام خوابيده . بيخيال .سفيد و يخ زده . زير كمرش رو ميگيرم و كمك ميكنم تا سوار آمبولانسش كنند . مقصد جاييه كه گذر ماها روزي بهش مي افته . پزشكي قانوني .
زماني داستاني خواندم درباره يك مسيحي كه مصلوب شده بود . همسرش در پاي صليبش مانده بود و كم كم با سربازي كه نگهبان اجساد بود روي هم ريخته بود . جنازه رو ميبرم توي سالن تشريح . دانشجوهاي پزشكي در انتظار استاد پنجه طلايي درس مشغول شوخي هاي بالاي هيجده سال هستند . از من ميپرسند چه نسبتي با جسد دارم . شرح مبسوطي درباره نسبتم تحويل دانشجوي گرامي ميدم . به طرز عفني زندگي در سالن تشريح جريان دارد . چشمها گرسنه هستند . ياد فيلم بوي كافور عطر ياس ميافتم . بوي كافور مياد ولي خبري از عطر ياس نيست . يه چاك به بدن ميت ميزنند . از ناف تا گلو . بعد از پسر عمه بنده لقمه بعدي هم از راه ميرسه . مردي ميانسال با سري متلاشي شده از تصادف .
لجبازي نزد ايرانيان است و بس . بهش ميگم اين تابوتها كوچك هستند . لج ميكنه . طبق اصل حمار نزديك ترين راه راه مستقيم است . ميرم توي تك تك تابوتها ميخوابم تا ثابت بشه وقتي براي من كوچيك است پس بايد براي آدمي كه از من بلند تر باشه هم كوچك است . آخر سر بهم ميگه حالا يكي رو ببر شايد اندازه اش شد .اين ملت رياضي دان بشو نيستند كه نيستند . خنده ام ميگيره .
فاميل به صف در غسال خونه ايستاده اند . نميدونم چرا در غسال خونه رو مثل در زورخونه درست كرده اند . بايد به حالت ركوع وارد شد . توي غسال خونه سه ميت در انتظار شسته شدن خوابيده اند . مرده شور با تيزبر لباسهاي ميت را پاره ميكنه . تمام مردهاي فاميل سر بر ميگردانند و از غسال خونه بيرون ميروند . مرده شور بهم اشاره ميكنه يعني تو بايست و كمك كن .احساس انتخاب شدن هميشه مطبوعه الا در مرده شور خانه . از دست كش خبري نست . دست پسر عمه ام را بهم ميده براي جابه جا كردن و به پهلو خواباندن . واجب الغسل ميشم . به اين فكر ميكنم در اين حيني كه من دست در دست مرده دارم اگر چشمهاي پسر عمه ام باز بشه و يهو پخم كنه من چه حالي خواهم داشت . انگشتر از دستم ليز ميبره و توي سكوي مرده شور خونه ميافته . از زير پهلوي ميت درش ميارم . مرده شور حنوط رو يادش ميره . بهش يادآوري ميكنم . خدا ميدونه تا الان چندتا مرده حنوط نشده از زير دستش رد شده باشند . غسال خونه از جاهايي است كه آدم متخصص بايد همراه جسد باشه . ميخواهيم جسد را براي كفن كردن از توي سكو دربياريم . با كفش ميرم توي سكو و جنازه رو بلند ميكنم . بعد از كفن كردن مرده شور حق و حساب ميخواهد . روي ديوار نوشته لطفا با كفش وارد سكو نشويد . لطفا از پرداخت هرگونه وجه دستي خودداري نماييد . قانون رو براي نقض كردن ساخته اند
حاج آقا الصلاة الصلاة ميكنه . الله و اكبر ميگه و شروع ميكنه به خواندن نماز ميت . وسطهاي نماز يه بابايي ميآد و يه سري فيش به دست حاج آقا ميده براي اينكه حاجي مطمئن بشه كه خداي نخواسته بر روي ميت هزينه كفن و دفن نداده ، نماز نميخونه . گذشت اون دوره كه تجهيز و نماز ميت واجب كفايي بود . دو سال پيش هم خدمت همين حاجي رسيده بودم. الحمد الله هيچ پير نشده . بسيار دركارش وارد و كارشناس تشريف داره . همزمان با نماز خواندن ، دشداشه اش رو بالا ميزنه و توي جيب شلوارش دنبال رسيد ميگرده . اگر اين وسط روپايي هم ميزد ميشد توپ طلاي جام جهاني رو بهش داد . حاجي با صداي گوش خراش داره ميخونه : اللهم ان هذه امتك وابنه عبدك و ابنه ا متك نزلت بك و انت خير منزول به ; اللهم انا لا نعلم منها الا خيرا و انت اعلم بها منا; اللهم ان كانت محسنه فزد فى احسانها و ان كانت مسيئه فتجاوز عنها و اغفر لنا و لها ; اللهم اجعلها عندك فى اعلى عليين و اخلف على ا هلها فى الغابرين و ارحمها برحمتك يا ا رحم الراحمين . تكبير پنجم رو ميگيم و تمام .
پاي آسمون خدا ، زير يك كوه بلند ، توي سايه درختهاي بلوط خواهر زاده رو پيش دايي خاك ميكنند . چند سال پيش يكبار زمين در اين نقطه دهن باز كرد و اقيانوسي رو بلعيد . زمين رو گود كرده اند ودارند روي ميت سنگ ميچينند . بو ميكشم براي اينكه ببينم بوي آشنايي به مشامم ميرسه يا نه . دلم تنگ شده . يك روز هم نوبت من ميشه كه تمام اين مسير رو از از سرد خانه تا ته خاك طي كنم . حيف ديگه كنار اقيانوس جايي براي من نيست .
با ماشين ميزنيم توي شانه جاده .از بالاي كوه بايد بريم تا ته دره . اونم توي يك كوره راه خاكي . ميرسيم پايين . از جمع جدا ميشم و كنار رودخانه راه ميرم . يك جايي دور از چشم همه يه سيگار روشن ميكنم و ميشينم . پاهام توي آب سيروانه و سرم در سايه كوه . بغض گلوم رو غلغلك ميده . دوست ندارم گريه كنم ولي.يه دونه اشك شيطوني ميكنه و از چشمم در ميره و لابه لاي ريش چند روزه ام گم ميشه . خدا توي آسمون نشسته و پايين رو نبگاه ميكنه . توي اون هواي تاريك ، روشني نوك سيگارم تنها روشنايي است كه از بالا پيداست . يادم مي افته به پارسال . اين تقويم تاريخ دست از سر من بر نميداره . يه فحش به هرچي خاطره كه هست ميدم و بلند ميشم .
در ماشين رو بازكه باز ميكنم باد گرم اهواز ميخوره تو صورتم . باز من اينجام . طاقت ماندن ندارم . اگر جور بشه يكي دو هفته ديگه ميرم بندر عباس . تاچه پيش آيد .
زندان همه چيزش بلند است . روز، شب، ديوار ، سقف. و از همه بلند تر سايه هايش . آخرين شعاع خورشيد از لاي سيم خاردارها رد ميشه . خورشيد با تمام بزرگيش پشت برجك نگهباني قايم ميشه و حقير ميشه سايه برجك همه جا رو پر ميكنه . هوا بو ميده . بوي دم كرده و خاك گرفته غروب گرم تابستون . دو روزه كه از بند عمومي به بند مخصوص آورده بودنش . يا خدا فقط كاري كن جون سالم بدر ببرم . اي خدا به دل مادرش بنداز رضايت بده . تو سلولش تنهاست .صداي اذان از گلدسته مسجدي در در دستها به گوش ميرسد . زندان جاييه كه خدا هم راه بهش ندارد . دلش ميخواهد نماز بخونه . براي اولين بار نگاهش به قرآن و مفاتيح گوشه اتاق مي افته . ميره وضو ميگيره و نماز ميخونه . سلام نماز رو كه ميده اشكهاش سرازير ميشوند . خدايا كمك كن . نميخواهم بميرم . به دادم برس . دلش آروم ميشه . قرآن رو بازميكنه و استخاره ميگيره . خوب مياد . يعني ميشه الان يه نفر بياد داخل بگه مادرش رضايت داده .ميگن غذا چي ميخوري برات بياريم .
پهلو به پهلو ميشه . خوابش نميبره . تمام زندگيش جلوي چشمش رژه ميره . خدايا يعني ايني كه داره اعدام ميشه منم ؟ صداي غژ غژ باز شدن در بند ، بند دلش رو پاره ميكنه . در سلول باز ميشه دو تا سرباز بيرون ايستادند .پسر ناي راه رفتن نداره . دو نفر زير بغلهاش رو گرفته اند و دارند ميكشندش . هفتاد و دو ساعت اززماني كه از بند عمومي به بند اعدامي هاي آوردنش را با بي خوابي گذرانده . دكتر دستگاه فشار سنج را روي دستش محكم ميكنه و شروع به پمپ زدن ميكنه . زير برگه را امضا ميزنه . شرايط سلامتي زنداني براي اعدام شدن مساعده بعد دو تا قرص آرام بخش هم ميندازه تو دهنش . دوباره از روي صندلي بلندش ميكنند دمپايي پلاستيكي از پاش ليز ميخوره . كسي حوصله آوردنش رو نداره . يك پا برهنه و يك پا پوشيده در دمپايي دنبال تنش كشيده ميشوند . سرباززنگ آيفون بند رو ميزنه . در بند يا صدا باز ميشه . نور چشماهاش رو ميزنه. دلش به هم ميخوره . مي افته رو زمين و عق ميزنه . باز بلندش ميكنند وبه جلو ميبرندش . تيرك چوبي انتظارش رو ميكشه .
باد به صورتش ميخوره . دستبند و پابند رو به پاهاش محكم ميكنند .آي خدا غلط كردم . خودت نجاتم بده . سوار ميني بوس ميشه . سرش رو آروم ميذاره رو پشتي صندلي جلويي و آروم اشكاش سرازير ميشوند .
مدد كاري كه جفتش نشسته ميگه رضايت خانواده اش را گرفته اند فقط رضايت مادرش مونده اونم ان شاالله درست ميشه . سرش رو بالا ميگيره . ماشين ميپيچه تو خيابون . مردم رو ميينه كه جلوي دادگاه جمع شدند .ترس تو رگهاش جريان پيدا ميكنه . سربازا مردم را كنار ميزنند تا تا ميني بوس رد بشه . خدايا نميخواهم بميرم . خودت بهم رحم كن . صندلي نرم ميني بوس براش تبديل شده به امن ترين جاي دنيا . نميخوادپياده بشه . زير بغلهاش رو ميگرند و به زور ميخواهند بلندش كنند . دست و پا ميزنه و تقلا ميكنه . چند تا سرباز ديگه ميآيند و دست و پاهاش را مييرند و به زور از ماشين پياده اش ميكنند . خدايا اينا چرا اينقدر عجله دارند كه منو بكشند .
پياده كه ميشه صداي جيغي رو ميشنوه . سرش رو بر ميگردونه و خواهرش رو ميبينه . خواهرش روي پاي مادر مقتول افتاده و التماس ميكنه . احساس ميكنه كه مرگ ديگه راه فراري براش نذاشته . تمام درهاي دنيا بروي اون بسته شده . بهش ميگن كه روي سكو بايسته . پاهاش ازش اطاعت نميكنند . كشان كشان به روي سكو ميبرندش . به خودش نهيب ميزنه كه محكم باشه. يه لحظه است و بعدش تمام . مرد باش . محكم باش . اين لحظه آخري تمام خاطره هات رو به گه نكش . مثل يه مرد بمير. احساس گرما ميكنه . جوي آب گرمي از پاچه شلوارش سرازير ميشه . نگاه به مادر پسر ميكنه . چند نفر دوره اش كرده اند و دارند باهاش حرف ميزنند . يه نگاه مبكنه به آسمون . خدايا خودت كمك كن رضايت بده . شروع ميكنند به خواندن حكم . به موجب راي دادگاه ...
پيرمرد همان طور كه چمباتمه زده گوشه كاغذ سيگار را با تف دهنش خيس ميكنه و دوطرفش را به هم ميچسبانه . سيگار لا پيچ را به چوب سيگار ميزنه ، كبريت ساخت تبريز رو كه به شهادت نوشته روي قوطي قراره شامل چهل عدد چوب كبريت باشه را روشن ميكنه . كيفش از از نزذيكي آتش و چرق چرق كاغذ نمدار كوك ميشه .دو تا پك چارواداري به سيگار ميزنه ، خاستر سيگار مي افته رو خشتك چرك مرده شلوارش . به شيطان لعنت ميفرسته و به پيرزن نگاه مي اندازه كه آروم آروم داره گريه ميكنه . : حالا قتل كه نكره ، آدم كشته . قاضي گفته حكم قتل اعدامه . اينا دعواشون شده تو دعوا زده شكم پسره رو پاره كرده . فوقش يه دو سه سالي ميره زندان و بعدش هم ميره سربازي و آدم ميشه . مثانه پر و ديوار سيماني زندان پير مرد را بي قرار كرده . بلند ميشه و ميره تا جايي از بيابان بي انتهاي رو به روش را با شاش اش سر سبز كنه .
پيرزن لخ لخ كنان پاي عليلش رو دنبال خودش ميكشه و از كنار ديوار زندان راه مي افته . تو دلش ميگه فردا حتما از مادر پسره رضايت ميگرم .
زبري طناب گلوش را غلغلك ميده . آخرين نگاهها رو به اطرافش مياندازه . مادر مقتول داره گريه ميكنه . خدايا چي شده. يعني ممكنه رضايت داده باشه . خدايا كمكم كن تا آخر عمرم نوكرتي رو ميكنم . فقط نذار منو بكشند . خدايا ...راننده ماشين جك را ميكشه . طناب زير گردنش محكم ميشه و بالا ميره. نگاهش مي افته روي جماعتي كه دارند صلوات ميفرستند مادرش رو ميبينه كه هنوز باورش نشده پسرش را رقصان بالاي دار ببينه . پاهاش رو محكم به هواي زير پاهاش ميزنه شايد از فشار طناب كم كنه . با ولع آخرين ذرات هوا رو فرو ميده . هوا بو ميده . بوي لجن . بوي كثافت . مهره گردنش ميشكنه راه نفسش بند مياد ، دنيا جلوي چشماش سياه ميشه .