تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
    حكاية في التمثل الصوفي از حدیقه الحقیقه سنایی

    آن شنيدي كه بد در شهر هري ## خواجه فاضلي وپر هنري
    محنتش را مگر يكي آن بود ## كه در اندوه قوت حمدان بود
    مدتي بود تا كه گاي نداشت ## پسري راست كرده جاي نداشت
    چون پناهي نيافت مظطر شد ## به ضرورت به مسجد در شد
    ديد محراب و مسجد خالي ## خواست تا گادني كند حالي
    چون برانداخت پرده از تل سيم ## تا برد ماهي سوي چشمه شيم
    مسجد از نور شد چنان روشن ##كه برون تافت شعله از روزن
    زاهدي زان حكايت آگه شد ## پي برون برد وبر سر ره شد
    پسري ديد برده سر سوي پشت ## مرد فاسق گرفته بوق به مشت
    تاش بنهد ميان حلقه ك... ## زاهد آمد ، شد از برون به درون
    كاج و مشت و عصا فراز نهاد ## گلويي همچو گاو باز نهاد
    كاين همه شومي شما باشد ## كه نه باران و نه گياه باشد
    چه فصولي است اين و خانه حق ## شرع را نيست نزدتان رونق
    از چنين كارهاست كه در كشور ## آسمان بي نم و زمين بي بر
    بر بساط زمين نبات نماند ## خلق را مايه حيات نماند
    از گناهان لوطي و زاني ## خشك شد چشم ابر نيساني
    بشود لا محاله دهر خراب ## چون لواطه كنند در محراب
    مرد فاسق به حيله بيرون جست ## تا موذن بر او نيابد دست
    مرد فاسق چو شد برون ار در ## مرد زاهد گرفت كار از سر
    مرد فاسق چو باز پس نگريست ## تا ببيندكه حال زاهد چيست
    ديد بي نيم دانگ و بي حبه ## گرز شيخ بر سر دنبه
    سر برون كرد و گفت اي زاهد ## اين همان مسجد وهمان شاهد
    ليك ار بخت ما و گردش حال ## اين بود بر من حرام و بر تو حلال
    شكر و منت خداي را كه اكنون ## گشت حال زمانه ديگرگون
    بربساط زمين نبات بماند ## خلق را قوت حيات بماند
    ابرهاي تهي پر از نم شد ## دل اهل زمانه خرم شد
    حرمت صومعه تو ميداني ## بر تو مانده است و بس مسلماني
    چون چنين اند زاهدان جهان ## چه طمع داري آخر از دگران
     

    خارج از محدوده 1 :  چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم . چهارمین هفته هم در وانهاده گذشت

    خارج از محدوده 2 : شعبان جعفری  در سالروز کودتای بیست و هشت مرداد  درگذشت

    + نوشته شده در 1:21 توسط زوربا.
    سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
    نادانی توانایی است

    یک - به فرموده یکی از بزرگان حدود سیزده هزار کلمه برای نرم افزار  فیلترینگ تعریف شده .در چند شهر جستجو برای پیدا کردن ماهواره ها شروع شده . قراره که شبکه اینترنت ملی راه بیاندازند و خودمون از تجربیات و تکنولوژی به روز خودمون بهره بگیریم . گشتهای موتور سوار برای مبارزه با آسیبهای اجتماعی ممکنه همین روزها سوار موتورهاشون بشوند . میدونید که منظور از آسیبهای اجتماعی هم چیه ؟ مجلسیان گرامی میخواهند امر به معروف و نهی از منکر را قانونی کرده و اداره ایی هم براش درست کنند . بیشتر از صد وبیست روزنامه تعطیل شده اند من مانده ام که با این همه آزادی که دارم چه کار کنم . خیلی خوشحالم که این همه آزادی دارم . چقدر خوبه که هنوز میشه در کمال آزادی گوزید و دستگیر نشد . البته به شرطی که به قصد اضرار غیر نشر اکاذیب و تولید کننده آلودگی صوتی نباشه   .چقدر زیباست که من وقتی میخواهم از در بروم بیرون میتوانم هر پایی را که دوست دارم اول از در بگذارم بیرون . خدا رو صد هزار بار شکر که با خیال راحت میتوانم پرچم آمریکا و اسرائئل را توی خیابان آتش بزنم . تازه اگر آیت الله مهدوی کنی در انگلیس مشغول مداوا نباشند میشه پرچم انگلیس را هم سوزاند و هیچی هم به تخمت نباشه . آزادی از این بیشتر که با هر دستی که دوست دارید میتوانید در هر کدام از سوراخهای دماغتان سرچ  کنید و متهم به جاسوسی اینترنتی از طریق یاهو و گوگل نشوید . خلاصه اینکه ما خیلی خوبیم  ٬ ما خیلی آزادیم ٬ ما در حد رواندا و بیشتر از کره شمالی آزادی داریم و خدا را به همین خاطر سپاس میگوییم 

    دو - چقدر خوبه که همه چیزمان به همه چیزمان میاد . فضای کشور بسیار فضای دلباز وخوبیه . دقیقا همون فضای پر نور و زیبایی که جورج اورول در 1984 تصویر کرده . اونجا مردم صبح می دیدند که اقیانوسیه با اروسیه مشغول جنگ است ظهر تله اسکرین اعلام میکند که اقیانوسیه با اروسیه در صلح به سر میبرد و با شرقاسیه میجنگد . اینجا هم وزیر امور خارجه صبح به قطعنامه اسراییل و لبنان حمله میکند و بعد از ظهر بعد از اینکه حسن نصر الله آنرا میپذیرد سخنگوی دولت از آن به عنوان پیروزی لبنان تعریف و تمجید میکند و به مخالفان حمله میکند  . بعدا برادران متعهد با دستور از بالا به خیابان میریزند و به پاس رشادت سید حسن نصر الله در جنگ که در پناهگاه میجنگید و به خاطر بیش از هزار کشته ٬ سیصد پل ویران شده ٬ آواره شدن یک سوم مردم لبنان ٬ شش میلیارد دلار خسارت به کشورلبنان و حضور بیش از پانزده هزار نیروی حافظ صلح در جنوب لبنان و تاکید بر خلع سلاح شدن حزب الله  قر کمر خرج کرده و پرچم بازی میکنند . خدایا کرور کرور شکر که نمردیم و معنی پیروزی درجنگ را هم فهمیدیم  

    سه -  مردم لبنان نگران نباشند ٬ما همیشه در کنارشان هستیم . جیب ما و شما ندارد . همیشه ما میکاشتیم شما میخوردید بازهم ما میکاریم شما بخورید . تا نفت هست زندگی باید کرد نفت را باید بر سر سفره مردم آورد . حالا چه اهمیتی دارد که مردم چه کشوری دور سفره بنشینند .

    چهار - عدنان عفراوی در لشگر آباد  سیگار میفروشد و اگر چیزی در بساطش بماند دوامصرف میکند . در روز بیش از سیصد راکت کاتیوشا که پول یک راکتش میتواند رونقی به زندگی عدنان بدهد خرج حیفا و اسراییل میشود . البته فکر بد نکنید . اینها را ما به حزب الله نداده ایم . از آسمان خدا برایشان فرستاده است . یک جورایی  همان یرزق من حیث لا یحتسب است که قرآن وعده اش را به مومنین داده است .

    پنج - سوسن تسلیمی :  ما به ای گیدیم پامادور شما چی گدین ؟ . عدنان عفراوی  : تماته . شاید حالا عدنان را به یاد اورده اید باشو غریبه کوچک .ول کن بابا بی خیال باشو بشو . قر کمر وسط خیابون را بچسب . حزب الله پیروز است اسراییل نابود است  .زنده باد سید حسن نصر الله . درود بر خالد مشعل کبیر که  با زندگی درسوریه   اسراییل را نابود کرده است

    شش -  مردم شرقاسیه چه شعار زیبایی داشتند . جنگ صلح است  ٬ ازادی بردگی است ٬ نادانی توانایی است

    + نوشته شده در 17:1 توسط زوربا.
    سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
    مریم جان ٬ سه شنبه هم یک جور یکشنبه است

    تنها بودن لذت دارد به شرطی که تب نداشته باشی . یکشنبه کامپیوتر خراب بود . دوشنبه شب درست شد ولی حس نوشتن نبود . امشب هم که تب دارم و تنها در خانه فلورانس نایتنگل  بدن تبدار خودم هستم .  فردا ممکنه که جاذبه مشتری بر دافعه زحل غلبه کند و منظومه شمسی خر تو خر شود و یا هزار اتفاق دیگه بیافته که نشود من با هوش و حواس درست حسابی چیزکی بنویسم . جا داره که در اینجا از طرف خودم  ٬ ویروسهای کامپیوترم که فعالانه کامپیوتر را هوا کردند و ویروسهای زحمتکشی که فعلا منو هوا نموده اند با دو روز تاخیر از مریم خانم خاموش منشین خدا را معذرت خواهی کنم . خلاصه  در  آستانه تب ٬ سومین هفته هم در وبلاگ وانهاده گذشت  

    + نوشته شده در 3:4 توسط زوربا.
    سه شنبه هفدهم مرداد 1385
    کاش

    كاش مي شد اين دل فشرده
    بي بهاتر از تمام سكه هاي قلب را
    زير آسمان ديگري قمار كرد
    كاش مي شد از ميان اين ستارگان كور
    سوي كهكشان ديگري فرار كرد

    با كه گويم اين سخن كه درد ديگري است
    از مصاف خود گريختن
    وينهمه شرنگ گونه گونه را
    مثل آب خوش به كام خويش ريختن
    اي كرانه هاي جاودانه ناپديد
    اين شكسته صبور را
    در كجا پناه مي دهيد؟
    ...

    + نوشته شده در 6:5 توسط زوربا.
    یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
    قدم خير - قسمت اول
    وقتي  به دنيا اومد قمر در عقرب بود .  شب چهارشنبه سيزدهم ماه  سال وبايي   . ننه اش سر زا رفت . باباش هم در حين رد شدن از خيابون زير غلتك رفت و ديگه آدم نشد .  دوست داشت كارها رو به بهترين نحوانجام بده  ولي كارها دوست داشتند كه تبديل بشوند به بدترين نتايج . اسمش رو گذاشتند قدم خير به شماره شناسنامه 666

    آخر خوش شانسي بود . تو قرعه كشي ها هميشه شماره اش يا يك شماره قبل از شماره برنده بود يا  يك شماره بعد . يكبار هفت شبانه روز نشست پاي مار پله بدون اينكه بازي را يكبار تا آخر برسونه . وقتي كنار پله ميرسيد و يك ميخواست ، شش مي آورد وقتي پيش آخرين مار مينشست و ميخواست بازي رو تمام كنه يك مي آورد .و برميگشت سر خونه اول . فاميل برادراش شانس بار بود از بس خوش شانس بودند . تنها باري كه چيزي بيشتر از برادراش به دست آورد حاصل بي دقتي مامور ثبت احوال بود كه دو  نقطه زيادي بالاي نون گذاشت و به جبران دست و دل بازيش يه دندونه از س كم كرد . به همين راحتي اسم رسمي قهرمان داستان ما از قدم خير شانس بار شد قدم خير شاش بار . وقتي باباش مرد برادرهاش  به خاطر دو نقطه زياد و يه دندونه كم ارث و ميراثش را خوردند و بعد رفتند مكه و پولشون را حلال كردند . از مكه كه برگشتند اينقدر گردنش كلفت شده بود كه براي حج قبولي هم نميشد خدمتشون رسيد . ادعاي ارث و ميراث كه جاي خود داشت .

    آش دهن سوزي نبود ولي هيشه محل مناقشه بود . يك روز در خيابان راه ميرفت كه يك سنگ خورد تو سرش . يه فحشي داد و سنگ را كه يه خورده داغ بود بلند كرد و تا اونجا كه دستش زور داشت به دور دست پرتاب كرد . فردا صبح كه از خواب بيدار شد تصويرش  در بيش از پنجاه كانال تلويزيوني ديده ميشد . از نظر اپوزيسيون سمبل مقاومت بود از ديد پوزيسيون نابود كننده ميراث فرهنگي . سنگ ، سنگي آسماني بود  حاوي بقاياي حيات كه از از آنسوي راه شيري به سرش خورده بود . در ضمن  مقداري اورانيم هم داشت . مملكت ريخت به هم .  سازمان انرژي اتمي مدعي گم شدن چند كيلو پلوتونيم شد انگشت اتهام رفت سمت قدم خير . ميراث فرهنگي به دليل اقدام به نابودي بقاياي تاريخي حيات ، صنايع نظامي و هوانيروز به جرم  از بين بردن نمونه منحصر به فرد اجرام آسماني پرنده كه ميتوانست به توليد موشك شهاب كمك شايان كند .پايگاه بسيج كه شيشه اش بر اثر اصابت سنگ شكسته شده بود به دليل توهين به هشت سال دفاع مقدس ،  تشويق به شورش ، هتك حرمت شهدا ، ترويج فرهنگ منحط غرب و ارزشهاي سكولار و كمك به بر ندازي و كارخانه چي توز هم  دليل كپي برداري غير قانوني از نمونه  تبليغاتي اين شركت از قدم خير شكايت كردند . او ضاع خيلي خوبي  بود كه خبر از قم رسيد كه حوزه هاي علميه به دليل سنگ اندازي آمريكا و اقدام به شروع حمله عليه ام القراي اسلام  جلسات درس را تعطيل كرده اند . گردانهاي استشهادي هم براي جذب نيرو اقدام به ثبت نام استشهاديون كردند . به همين راحتي سابقه قدم خير  بسيار گل گلي و آباد شد . از زندان كه برگشت هم خادم بود و هم خائن .  روزي در خيابان  قدم ميزد كه يكهو زمين نشست كرد و چند ساختمان بلعيده شد و چند نفري كشته شدند . گردن قدم خير هم شكست . وقتي از شهرداري و شركت مترو شاكي شد مشخص شد خودش متهم رديف اوله . نظر كارشناسي اين بود كه آسفالت تحمل اضافه بار ناشي از وزن قدم خير را نداشته و خيابان نشست كرده . خرج گردنش كه درنيومد پول خون چند نفر ، خرج ساختمان چند نفر ديگه ، هزينه تونل مترو و آسفالت خيابان هم گردنش افتاد . دوباره رفت تو و چند سال بعد برگشت . دوره خاتمي گذشته بود . هيچكس بيرون زندان منتظرش نبود ديگه هيچي هم نبود . حتي تنها عشق زندگيش هم منتظرش نمانده بود . چند روزي بود كه اولين عشقش با دومين عشق زندگيش را كشف كرده و رفته بود . دنيا خيلي قشنگ بود . بارون نم نم ، نرم نرم  ، و خيلي عاشقانه  مي آمد . هوا خنك بود و رنگين كمان گوشه آسمون دلبري ميكرد بوي خاك مشام را نوازش ميكرد . تو يه همچين روز قشنگي بهترين كاري كه ميشد كرد خودكشي بود ....                          ادامه دارد

    + نوشته شده در 2:22 توسط زوربا.
    یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
    سه توضيح كوچولو
    يك ـ تا الان داستان دنباله دار به خوردتان نداده ام . از امروز شروع ميكنم . بچه هاي خوبي باشيد ، باز هم از اين چرت و پرتها دارم براتون

    دو ـ مثل بچه خوب بشين و وبلاگت رو بنويسم . بعله با شما هستم. شمايي كه انگشت دستت را تا ساق پا كردي تو سوراخ دماغت . كاري نكن كه سه سوته اينجا رو هوا كنم و آدرس وبلاگ بعدي را بهت ندم . ميدوني از اين كارها خوب بلدم

     و از همه مهمتر...

    سه ـ زوربا و دومين يكشنبه زندگي در وبلاگ  وانهاده

    + نوشته شده در 2:20 توسط زوربا.
    جمعه سیزدهم مرداد 1385
    گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان / هنوز هزار باده ناخورده در رگ تاك است
     

    / حسامم گير  يك آدم ساديست افتادي كه از مردم آزاري لذت ميبره و فكر ميكنه كه اگر ديگران چيزي نميگن و جوابي بهش نميدن يا خرند و يا ميترسند . فعلا بايد فقط نگاه كرد وصبر داشت  . بايد گذاشت لذتش رو ببره . هيچ كاري نكن . جواب  نيش و كنايه هاش رو نده . جوابي كه با حرف باشه كمشه . بايد جوابي در خور بهش داد اما به وقتش. . اگر ميبيني نشستم كنار و  كاري نميكنم فكر نكن به فكرت نيستم يا جريان حاليم نيست . هرچند تا امروزهم دلم  براش  ميسوخت وگرنه همون موقع دودمانش رو به باد داده بودم .   صبر ميكنم و بازي كثيفش رو نگاه ميكنم . نه به اون كه به خودم دارم مهلت ميدم . دارم مزه مزه اش ميكنم براي اون لحظه ايي كه وقتش برسه . دارم كم كم خودم رو مي آرم پايين تا هم سطحش بشم . بعدش كاري كنم كه بيافته به والذاريات خوندن . پس فكر نكن كاري زدستت بر نمياد . بذار چند روزي هم جلوي تو رژه بره و جولان بده تا وقتش برسه.   اون موقع ما هم برگه ها مون را پايين ميايم .تا معلوم بشه دست كي پرتره .

     هيچي نمي تونم بهت بگم . ميدونم چته و چه حالي داري . هر چي بگم انگار خودم را مسخره كردم. هرچي بگم اين پشتشه كه تو كه لالايي بلدي چرا خودت خوابت نميبره . فقط ميتونم بگم كه صبر داشته باش. زمان ميبره و لي زمان تنها علاجشه .  اگر ميتوني پاشو بيا اهواز . از يكشنبه ده دوازده روزي شهر دست بچه هاست . قليون هست وگشت وگذارو دارو دسته اراذل اوباش  . حسامكم . آف لاينت رو كه خوندم دلم سنگين شد . خودت كه ميدوني دلم كه ميگيره خركي ميگيره . طوري كه هيچ چنته ايي هم بازش نمي كنه . دمل منم سر باز كرد و داره چرك و عفونت ميده بيرون . گذاشتمش تا خالي بشه ولي انگارخيال  خالي شدن نداره .

    // خدا انگار هميشه تو مي ماني و من  . پشتم رو ول نكن . نذار با سر بيام پايين . ميدوني كه چي ميخواهم بگم . يا خدا ...

    چرا ز كوزه ي ماه امشب
     نمي برون نتراويدست ؟
    چرا نگاه خدا ، ديگر
     درين خرابه نكاويدست ؟
     ستارگان طلايي خشم
     چرا به باد فنا رفتند ؟
    پرندگان طلايي بال
    چرا به كام بلا رفتند ؟
    چرا درين شب بي فرجام
    ز هيچ سو نوزد بادي ؟
     چرا به گوش نياويزد
     طنين وحشي فريادي ؟
     چرا به خاك نريزد نرم
    غبار سربي باراني ؟
     چرا ز خواب نخيزد باز
    زمين به نعره ي طوفاني ؟
    زمين و من ، دو تب آلوديم
    پر از تشنج هذيان ها
    نهفته در دل ما خاموش
    لهيب آتش عصيان ها
    زمين و من ، دو غضبناكيم
    لب از خروش فروبسته
     ز گير و دار عبث ، رنجور
     ز پيچ و تاب عبث ، خسته
    تو اي شب ، اي شب بي فرياد
     تويي كه از من و او دوري
    تو از فشار غضب لالي
     تو از هجوم حسد كوري
     تو اي شب ، اي شب بي فرياد
    تويي كه تيره چو كابوسي
     برو كه در تو نمي بينم
     فروغ شعله ي فانوسي
    من از تو پيرترم ، اي شب
     من از تو كورترم ، اي ماه
    چرا چراغ نمي گيريد
    مرا به پيچ و خم اين راه ؟

    + نوشته شده در 4:4 توسط زوربا.
    سه شنبه دهم مرداد 1385
    تا مرد به عزت ببرندش سر دست
    صبح خبر مرگ اكبر محمدي را شنيدم . اين روزها تمركز فكريم ،كه زماني مايه مباهات  من بود به طرز وحشتناكي به هم خورده . نميدانم احتمالا بايد آذر ماه باشد . آذر هفتاد و  شش يا هفتاد وهفت كه راديو بي بي سي گفت فروهرها در منزل كارد آجين شده اند . ياللعجب هشت سال گذشت . جنون دوم خرداد و بود و حس مهم بودن . تب تندي بود كه زود عرق كرد . فكر ميكرديم كه مهم ايم . براي نشريه دانشجويي دانشگاه خواهرم مطلب سياسي  مي نوشتم . طوماري نوشتم در باب اهميت زدن تو دهني به عاملان ماجرا كه چاپش باعث بسته شدن طومار زندگي نشريه دانشجويي دانشگاهي شد كه هزار كيلومتر از اينجا فاصله داشت .  هشت سال گذشت . ديگر من انتظار زدن تو دهني به مسببين واقعه را ندارم . من هم به صف بي انتهاي جماعت اخته اي پيوسته ام كه خبرها را مي شنوند ، خاطره ايي مرور ميكنند و فردا روز از نو روزي از نو . بي برو برگرد انتظار هيچ  بهبودي هم ندارم كه در كف شير نر خونخواره اي / غير تسليم و رضا كو چاره ايي .  دو سه ماهي است كه به مقام رضا نائل شده ام ( يا سعي بيهوده ميكنم كه نائل بشوم . شما دعا كنيد كه سعي ام بيهوده نباشد)

    شكست سنگيني كه نسل به اصطلاح سياسي عصر ما خورد ، مرهون بي عرضه گي دارو دسته خاتمي بود و بس . هزينه شكست را هم محمدي ها و باطبي ها دادند . ما هم به كنج كپر ها و مرغداني هايمان خزيديم .

    كاسه رنج محمدي لبريز شد و اكبر خرقه تهي كرد ولي پشتم تير كشيد وقتي صداي مادرش را از صداي آمريكا شنيدم  . پرواز تركيه به تهران كه تا نيم ساعت ديگر به زمين مينشيند ميزبان عزداران محمدي است . چند بار در اين وضعيت قرار داشته ام  براي دريافت جنازه يا براي تشيع جنازه عزيزي و پاره جگري در راه بوده ام . شايد تنها وقتي است كه آدم آرزو ميكند راه كش بيايد و سفر هيچ وقت تمام نشود . مادر اكبر با لهجه ايي كه نشان از سادگي شهرستاني اش داشت در چند كلام از آزاد انديشان ، مبارزين درون مرز و برون مرز درخواست كرد براي آزادي منوچهر و جلوگيري از هدر رفتن خون پسرش تلاش كنند . معلوم بود كه اين كلمات آزادانديش ومبارزين درون مرز و بيرون مرز توشه اي است كه از سالهاي عبور و مرور از راهروهاي دادگاه انقلاب بر گرفته است . اما بميرم براي لحظه آخري كه باز مادر شد . ضجه ميزد و ميگفت پسرم را كشتند .

    خارج از محدوده

    يك - نگيد چي شده لفظ قلم مي نويسه . همين طوريش دلم گرفته بود وقتي مصاحبه  مادرمحمدي ها را شنيدم دلم بدتر سنگين شد . نيم ساعت ديگه هواپيماش به زمين ميشينه . مي دونم در اين لحظه هاي جهنمي چي ميكشه . با شلخته وگشاد نويسي سبك نميشدم .

    دوـ . ياد شعري افتاده ام كه خودم مصداق بارزشم . هرچند كه اينقدر خاطرات چرك از دوره به اصطلاح سياسي بودن داشتم كه اينجا رو سياسي نكنم ولي با اين وجود چيزي از بار گناه من و امثال من كم نمي كنه .

    در عجبم از مرام اين طايفه پست / اين طايفه زنده کش مرده پرست  / تا هست به ذلت بکشندش به جفا   / تا مرد به عزت ببرندش سر دست

    سه ـ مشتاق درويشی كرماني بود كه  كرمانيان سنگسارش کردند . در لحظات آخر فرياد ميزد كه : چشمان مرا ببنديد كه من از چشمان شما كرمانيان ميترسم.  از اين به بعدش را به روايت باستاني پاريزي بخوانيد .ـ در كرمان معروف است هر چشمي كه جسد مشتاق را آنروز ديد ، به گزلك اقا محمدخان ، دو سال بعد . از حدقه درآمد ، گويا ملا محمد تقي مظفر عليشاه گفته بود: شهري خونبهاي مشتاق شد .

    چهار - تا كي گزلك سراغ چشم خودمان بيايد . فاعتبرو يا اولي الابصار

    + نوشته شده در 2:47 توسط زوربا.
    دوشنبه نهم مرداد 1385
    سانتور همكاري ميكند
    سيزده  ـ تيترش تخيلي از آب دراومد ولي باور كنيد عين واقعيته .

    سيزده ـ در راستاي اينكه  نوشته هاي من خيلي طرفدار و بينهايت كشته مرده داره تصميم گرفتم تا  دنيا را از پرتو انوار علمم مشحون و منور بسازم ( اوف . چه جمله ايي شد .من برم دشتشويي ) بعله . ديدم كه دارم از دست ميرم تو اين  وبلاگ ، رفتم يه جاي ديگه هم قول همكاري دادم .

     سيزده  ـ يكشنبه ها صبح بعد از اينكه آب ميوه صبحانتون را همراه با كيك و شير ميل كردين  ، در حين راندن ماكسيما    به جديد ترين كاست عليرضا افتخاري كه بعد از كاست قديميش كه دو هفته قبل به بازار اومده  بود گوش كردين ،   روزنامه وزين كيهان را همراه با يك عدد قرص اعصاب و دو قلپ آب  به رگ زديد  ، بعد از اينكه  از  تعداد صفرهاي حساب بانكي تون مطمئن شديد ، لاس روزانتون را هم  با منشي شركت زديد . از ماندگاري رژ لب  ، رژ گونه ، سايه چشم ، ريميل، خط لب خط چشم خط موبايل خط ميرعماد  و تمام خط و خطوط مرتبت  اطمينان حاصل كرديد  ،  اگر ديگه كار با كلاسي براي انجام دادن نداريد ميتوانيد لپ تاپتون رو باز كنيد و از طريق اينترنت پر سرعتي كه حق مسلم ماست به اين آدرس رفته و نوشته منو داغ داغ بخوانيد . نظر داديد داديد ، نداديد هم مدتهاست فلسفه من يه چيزيه تو مايه پست قبليه  .

    سيزده  ـ نور به قبرش بباره . من هر وقت چيز چرتي  مي بينم يادش ميكنم . جناب دكتر را عرض ميكنم اين دكتر فرشيد جوان همان سالهايي كه ميخواست ماجوانهاي  نديد بديد  نسل جنگ را با پايين تنه و مسائل مربوط به اون آشنا كنه تو حدود ده هزار وبلاگ يك نظر را كپي پيست كرده بود كه با جمله سلام ، خوفي چطور مطوري شروع ميشد . بعدها هم خلاقيتهاي زيادي گل كرده و به گل نشسته ايي را ديديم در زمينه كامنت گذاشتن ، كه خوشبختانه زياد دور و بر من نمي پريدند . يه مدتي بود نگران شده بودم  مبادا رود خلاقيت  وبلاگ داران   و جماعت هميشه پايه و در صحنه كامنت كپي پيست كن   خشك شده باشه . الحمد الله شاهد از غيب رسيد كه نه هنوز هم هستند كساني ، مدعي ما هم بكنيم آنچه مسيحا ميكرد .

    سيزده  ـبعله هنر نيز ز ايرانيان است و بس . با تقدير و تشكر  به پاس گلها ، قلبهاو ستاره هايي كه  عشاق جوان كامنت گذار پايين مطلب < ننه پسرت رو كشتند> ميگذارند و درخواست حضور سبز و عنابي ما را دارند  با اهداي ديپلم افتخار به انواع اقسام انجمنهاي داراي خطوط اينترنت مفت و خدامگا بايت در ثانيه از خيريه گرفته تا انتحاري ،  جايزه ويژه هيت داوران ، سيمرغ بلورين مهوع ترين كامنت تمام عمرم ، به خاطر نبوغ جاندار ، تبليغ مفت و خنديدن به ريش خلق الله و بردن آبروي ساموئل بكت تعلق ميگيرد به ....ناما جعفري

    سيزده  - خانم ها وآقايان. شماداريدآخربازي ساموئل بكت رامي بينيد / لطفانيم خيزشويد وبراي ورودناما جعفري به بازي دست بزنيد . .همين نظره كه جايزه را برده . ديگه كار نداريم كه اگر آخر بازي ساموئل بكت رو ميبينيم چرا بايد دست را خرج ناما جعفري كنيم ؟ حالا نميشه كامل سر پا بايستيم و براي ورود اين اعجوبه به بازي دست بزنيم ؟ وحي منزل رسيده كه نيمخيز دست بزنيم . يه لحظه پيش خودتون تصوركنيد تو يه سالن لابه لاي ،  كيپ تا كيپ ادم  ، كه لباس اسموكينگ و پلو خوريشون را پوشيده اند نشسته ايد . يهو ناما جعفري معروف به عمو خرچنگ  ميپره وسط سن و جمعيت شروع كنند به تشويق . نه از اين تشويق شتري  هاي  جشن چهره هاي ماندگار. تشويق ناما پسند منظورمه . سينه بايد با زاويه چهل و پنج درجه  به جلو خم بشه زانو ها رو به جلو شكسته بشوند . نرم نرمك جماعت  همچين يه كوچولوبايد بپرن جلو . به اين عمليات  ژانگولر ميگويند نيمخيز . اسم عاميانه اش كه براي كارهاي بد ازش استفاده ميشه هست ق ... . يعني براي نيمخيز تشويق كردن آدم بايد ق... بكنه و دست بزنه . الحق و الانصاف ، ناما زدي تو خال . شاهكاري كه تو بنويسي يه همچين تشويقي نياز داره . از همين الان ميتوانيد شروع كنيد به تمرين نيمخيزشدن. فقط مواظب جماعت فرصت طلبي كه دست تو سوراخ زنبور هم ميكنند باشيد .

    سيزده ـ بعد ازسيل لبيكهاي كه به  درخواست  قبلي اين جانب از سوي شما ملت هميشه در صحنه  گفته شد باز هم در زمينه فيلتر شكن اعم از برنامه تا سايت التماس دعا دارم . جان بكنيد و آدرس بدهيد . كارهام رو زمين كپك زدند

    سيزده ـ حاجي قربون دستت حالا كه آمدي و با آمدنت برق  آمد و نورباران شديم تو رو خدا يه فكري هم به حال آب كن .

    سيزده  ـ آهاي جماعتي كه راهي مشهد الرضا هستيد . پاي پنجره فولاد براي سلامتي  استيفن هاوكينگ دعا كنيد . دعا كنيد از روي ويلچر بلند بشه . يك جواني رو من ميشناسم كه عكس استيفن را زده تو وبلاگش و هر روز غصه ميخوره . جواني از ديار زاينده رود كه من قربون جلفا و كليساي يانگ و حورو پريش بشم .  آقاي هاوكينگ با شما هم هستم .   انيشتين ونيوتن بهم گفته اند  كه وبلاگ منو ميخوني و نوشته هاي منو دوست داري . تو هم يه تلاشي كن و يه زوري بزن و از اين ويلچرت بلند شو . با اين جنگولك بازيها از خدمت سربازي معاف نمي شي. بيا برو خدمت و برگرد ، من خودم برات يه دختر خوب خانواده دار سراغ دارم . فعلا وبلاگش تعطيله ولي اگه قول بدي بچه خوبي باشي آيديش رو بهت ميدم كه بري تو كار مخ زني و تهيه سور و سات عروسي . 

    سيزده ـ فولاد خوزستان حاج مايلي را آورده بالا سر تيمش و اين مايه اميدواري است . تو ليگ فوتبال بی رد خور دسته دویی میشیم ولي بی خیال هدف ما در اين فصل كسب عنوان بهترين تيم شهرستاني مسابقات قرآن و اذان و اقامه است . گويا قراره تيم هم تو مسجد جزايري اهواز اردو بزنه . عجلو بالصلاة

    سيزده ـخوشم از همين خودم مياد كه اصلا اهل افراط و تفريط نيستم . يك خانم قد بلند ، مو بلوند با چشمان لاجوردي ،  دندانهاي چو مرواريد  كه وقتي ميخنده  گونه هاش چال ميشه ( آي آي  اين نوستالوژي چال گونه پدر منو درآورد )  بهم گفت عزيز دلم مگه اين سيزده چه گناهي كرده كه توبهش ميگي دوازده بعلاوه يك و از نحسي اش در ميري . منم كه آخر جنبه قربون صدقه تشريف دارم .  از اون موقع هر چي فكر ميكنم يادم هم نمياد براي شماره گذاري از چند تا چند بايد بشماري كه برسي به سيزده . از اعداد فقط سيزده يادم مياد ولاغير

    سيزده ـ ديگه وقت جيش بوس لا لا ست . شب خير لورا ، كردها ، اصفهاني ها ، تهراني ها . به اميد نابودي كره زمين به غيرجايي كه خودمون ، سوريه و ونزوئلا روش ايستاده ايم

    سيزده ـ

     دريچه باز بود
    و در صفاي شامگاه باغ
    سلام كاج بود و خنده ي ستاره ها
    پرسش نسيم از درخت : زنده اي؟
    و پاسخ درخت : زنده ام
    و موج رقص در تن درخت
    و دست عاشق نسيم و گردن درخت
    و مرد ، در پس دريچه ايستاده بود
    ميان پرسشي ز خويش و پاسخي به خويش
    در تو آنكه بود ، هست ؟
     در من ، آنكه بود نيست
    چراغ ، مرده بود در سراي مرد
    و سايه اي نبود در قفاي مرد
    و دست هيچ كس به روي شانه هاي مرد
    سكوت بود و آن صدا كه گفته بود : در من آنكه بود ، نيست
     در سقوط آبشار بي صداي پرده ها
    دلي به مرگ خويش مي گريست ، مي گريست

    + نوشته شده در 11:52 توسط زوربا.
    شنبه هفتم مرداد 1385
    به تو از تو مينويسم
     راستش رو بخواهي عاشقت هستم . نه اينكه خيلي خوشگل باشي نه. عشق ما  هميشه يه عشق افلاطوني بوده و خواهد بود . تازه اين طور هم حاجي راضيه و هم خداي حاجي . ولي از تو چه پنهون همواره از لمس كردنت لذت بردم . اينو كه ديگه نميتونم پنهان كنم . تاحالا بهت نگفته بودم ولي اينو بدون كه مي ميرم واسه مرامت . واسه خونسرديت واسه جهان بيني چپ و سوسياليستي ات . انگار كه بي خيالي خيام ، خونسردي رت باتلر ، هرزگي آلكسيس زوربا رو با تئوريهاي تروتسكي را توي همزن گذاشته باشند و تو از توي اون همزن بيرون پريده باشي . خوشم از همين چپ روي و عدالت محوريت مياد . همه چپهاي دنيا از مائويست تا دارو دسته روزا لوكزامبورگ ، از فدايي خلق تا مجاهدين ميتوانند زير چتر تو جمع بشوند و تازه تو براي هيچ كدومشون تره هم خورد نكني و به هيچ كدومشون نگي خرت به چند .

     ميدونم الان كه دارم اينها رو قلمي ( كيبوردي ) ميكنم سر جاي گرم و نرمت براي خودت يه وري خوابيدي و داري چرت ميزني ولي به همين هم راضيم كه مخاطبم تو باشي . بي برو برگرد از نود درصد آدمهايي كه شناختم رو راست تر هستي . بگذريم . چرا اينقدر كم حرفي ؟ تريبون نداري ؟ ميخواهي اين تريبون رو بدهم بهت تا حال كني ؟ دوست داري كيبورد رو بگيرم جلوت تا بشيني سير دلت ملت را نصيحت كني ؟ افسوس ميخورم كه چرا تا الان زياد به حرفت گوش نكرده ام . چقدر بهم گفتي بيخيال محل نذار و من گفتم نه بني آدم اعضاي يك پيكرند . بذار ناراحت نشه . هي بهم گفتي آدم حسابي اون با من هر وقت كم آوردي واگذارش كن به من خودم درستش ميكنم ، من گفتم نچ .  مرد خوبه رو پاي خودش بايسته . تازه مگه اين يه ذره قد و بالا  طاقت تحمل اين هيكل هيولاي منو هم داره كه برم رو دوشش هم بايستم؟ خنديدي بهم ، گفتي من روزي صد تا گنده تر از تو رو تشنه ميبرم لب چشمه و بر ميگردونم .

     آره عزيز دلم . روزگار  قشنگي نيست نازنين . حالا فهميدم تو اون كله ات چه فكرهايي داشتي . من چقدر خر بودم كه افسارم رو ندادم دست تو . هي وجدانم بهم ميگفت ، يه خبري بگير نگذار از دستت ناراحت بمونه . گناه داره . تو دوستي كم نيارهي تو ميگفتي اين وجدانت چرند ميگه . مگه بهش بدهكاري . مگه بهش تجاوز كردي كه ازت ناراحت باشه . بذار هر فكري كه ميخواهد درباره ات بكنه .  اينقدر وجدانه نق زد تا من خريت كرده ام . بعد از چهار روز الان فهميدم كه تو راست ميگفتي . الاني كه خسته و كوفته اومدم خونه . هنوز يه خورده منگم وسرم گيج ميره . ولي اشكال نداره . گور باباي دنيا و مافيهاش . خيلي بهت بدهكارم . جهان بيني و ديد من نسبت به آدمها و انسانيت همه اش رو مديون تو هستم . يادته با هم نشسته بوديم وبلاگ مي نوشتيم . بهم اون جمله رو تلقين كردي كه درباره خط خوردن آدمها بود از دفتر تلفن و حافظه ام . حالا اون روز ديدم امير نادري هم يه جورايي مريد تو ست . اون آدمها و عادتها رو از زندگيش كات ميكنه و خودش رو سبك ميكنه.  منو تو هم اسمها رو خط ميزنيم و آدمكها رو ديليت ميكنيم پس يه جورايي شبيه هم هستيم من و اميرو .

    به خاطر همه چيزهاي خوبي كه بهم دادي ازت ممنونم . خونسردي ، بي خياليم رو مديون تو هستم . تويي كه پايه ترين رفيق من بودي . همين كه ميتونم تو سختيها روت حساب كنم ، همين كه هر وقت حوصله آدمها رو نداشته ام ميتونم موبايل رو رو تو دايورت كنم تا تو جوابگوي خريت هاي من باشي ، همين كه ميتونم بار مشكلات ، ناراحتي ها و آدمها را حواله تو كنم و خودم نفسي بكشم برام يه دنيا مي ارزه . خلاصه امروز تا نشستم پشت كامپيوتر و آن شده ام اول وجدان اومد يه خورده زرت و پرت كرد محلش نگذاشتم . ياد حرفهاي تو افتادم . مگه به دنيا بدهكاري . همين كه راستش رو گفتي كافيه . مطمئن باش كه هيچ بدهي به هيچ جا نداري . وقتي آدمكهاي خاموش و روشن رو ديليت ميكردم يه جورايي نفس راحت كشيدم . يهو زد به سرم  آيدي را با برنامه (  yahelit  )   پاك كردم . رفتم سر بعدي . چند نفري ديگه نوبت رفتنشون  شده بود اونها رو هم ديليت كردم با يك آرزوي موفقيت براي همشون .

    ميدونم كه هميشه دوست داري پشت پرده باشي . ميدونم كه ميدوني كه به دلايلي نميتونم اسمت رو اينجا فرياد بزنم ولي حق اينه كه اين تايتل وبلاگم رو پاك كنم و اسم تو رو با خط جلي بالاي سر در وبلاگ بنويسم . پگذريم. گرانيگاه عزيز و بيضه چپ گرامي . اينها رو نوشتم تا نگي هيچ وقت به يادت نبوده ام . خيلي خوابم مياد . بخوابم و بيدار بشم يه روز تازه شروع شده . پر از تجربه هاي نو و آدمهاي تازه  . يه زحمتي هم براي تو دارم    يك عمر مشكلاتم رو حواله دستان پر توانت كرده ام . از اين به بعد آدمها وقضاوت اونها درباره خودم رو هم ميفرستم پابوس خودت . اگر من يك آدم كامل باشم تو دو سوم وجودمي . فدات شم .  مواظب خودت باش .

    + نوشته شده در 14:51 توسط زوربا.
    چهارشنبه چهارم مرداد 1385
    سانتور تلگرافی
    يك ـ يه چند روزي نخواهم بود . حداقل سه چهار روزي ميتوانيد نفس راحت بكشيد . قراره تو اين فاصله برم تو كار باز كردن يه گره

    دو ـ جان من و هزاران نفر مثل من فذاي يك تار ريش سيد حسن نصر الله و خالد مشعل . فقط خدا كنه با موشكهاي ساخت ايران يه حالي به تل اويو و اورشليم ندهند كه اون موقع دو باره بايد بيفتيم دنبال پيدا كردن گوني شن و ماسه

    سه ـ اكانت ندارم . اگر م داشته ام زياد به دردم نميخورد . گفتم تا اخرين بايت هم كه شده در اينترنت حضور فعال داشته باشم . هيچ وقت اندازه الان بي دليل ننوشته ام

    چهار ـ همين طور پيش ميرم تا تعداد شماره ها زياد بشه .

    پنج ـ اينكه ميگويند وقت طلاست زياد هم پر بيراه نگفتند . يه چيزي حاليشون بوده . ايها الناس قدر وقت تون رو بدونيد .

    شش ـ حاجي خوش آمدي به شهر . ميگم اين چند وقته معضل نور بيدادميكنه . نگو تو رفتي مشهد 

    هفت ـ بعضي از امتحانات كه هم استاد خيلي گاگول بود و هم من خيلي آماده بعضي از جوابها رو دوبار مينوشتم و دو بار نمره ميگرفتم . روش بدرد بخوريه .امتحان كنيد .

    هشت ـحاجي خوش آمدي به شهر . ميگم اين چند وقته معضل نور بيدادميكنه . نگو تو رفتي مشهد 

    نه ـ حاجي خوش آمدي به شهر . ميگم اين چند وقته معضل نور بيدادميكنه . نگو تو رفتي مشهد 

    ده - آخه پسر حرفي نداري بزني مرض داري  وقت مردم رو بيخودي ميگيري .

    يازده ـماه رجب هم آمد . البته به تقويم خادم حرم شريفين . مسلمين جهان دعا كنند كه محتاجيم به دعا

    دوازده ـ من رفتم . يك ساعت وقت دارم بخوابم . خوش به حال هر كسي كه الان خوابه . اگر عمري بود برمي گردم . تا بعد

    سيزده ـ

    و در این حسی ست
    که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
    در اتاقی که به اندازه ی يک تنهايی ست
    دل من
    که به اندازه ی يک عشق است
    به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
    به زوال زيبای گل ها در گلدان
    به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
    و به آواز قناری ها
    که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
    آه ...
    سهم من اين است
    سهم من اين است
    سهم من
    آسمانیست که آويختن پرده ای آن را از من می گیرد
    سهم من پايين رفتن از یک پله ی متروک است
    و به چیزی در پوسيد گی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاس
    و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گويد :
    دست هايت را دوست می دارم
      

    چهارده ـ هيچي . خواستم از نحسي سيزده در رفته باشم .

    + نوشته شده در 5:42 توسط زوربا.
    سه شنبه سوم مرداد 1385
    براي بهنام عزيزم كه ميدونه دوستش دارم
    بهنام جان بعد از چند ماه ديدم كه وبلاگت به روز شده . ديدم كه نوشته ات از آن جنسي نيست كه بشه براش نظر داد .چهار سال پيش فهميدم آدمي به اسم حسين درخشان راهنمايي نوشته براي ساختن چيزي به اسم وبلاگ . با اون راهنمايي , يكي از همون قالبهايي كه حسين ساخته بود به اين دنيا پرت شدم .  شروع كردم به دنبال كردن زندگي وبلاگ نويسها . چند تا از وبلاگهايي كه ميخواندم وبلاگهايي بود كه عشاق آن موقع كم سن و سال ، به طور مشترك مينوشتند . بدون هيچ استثايي اون وبلاگهاي مشترك بسته شدند ، عشقهايي كه بود و قشنگ هم بودند  به شكست و نفرت رسيدند . اين طور بود كه فهميدم پشت وبلاگهايي كه سرشان به تنشان مي ارزد و نوشته هاشون ارزش خواندن دارد آدمهايي نشسته اند كه سهميه سيلي از زندگي رو دريافت كرده اند . سهميه ها فرق ميكرد ولي همه سيلي خورده بودند .

    بچه كه بودم كتاب مورد علاقه ام شاهنامه و كتابهايي بود كه به اسم داستانهاي شاهنامه چاپ ميشدند . در يكي از ان كتابها جمله ايي خواندم كه هنوز برام تمام معني خوشبختي و سعادت در آن خلاصه ميشه . در شروع داستان هفت خان رستم نوشته شده  بود : كيكاوس صبحها با اميد از خواب برخاست . كيه كه لذت خوابيدن به اميد اتفاقهاي خوبي كه فردا قراره براش بيافته و بيدار شدن از اون خواب را نچشيده باشه . اسفندي كه به عيد پارسال متصل شد و آن سه ماه بعدش ، بهار زندگيم بود . صبحهايي بود كه با اميد بلند ميشدم . به طرز عجيبي هر چه تاس مي ريختم جفت شيش مي آمد . كي بود ؟ همان روزهايي كه قلب اهواز در شلنگ آباد ميزد . شب ، شب شراب بود و هنوز بامداد خمار از راه نرسيده بود . امتحانهاي پايان ترم را به بهترين شكل ممكن دادم . ولي هنوز خيلي چيزها بودند كه كه نديده بودم . بهار تمام شد و در اوج گرماي اهواز زمستان آمد .

     جريان سيدها يادت هست ؟ روزي كه سررسيد  من تمام شد اولين روزي بود كه كفگيرها به ته ديگ خورد و سيدهاديگه  پول ندادند. تمام پس اندازم كه پول كمي هم نبود را از دست دادم . چند روز بعد آبرو واعتبارم  پيش آدمهايي كه به جان من قسم ميخوردند رفت همان جايي كه پولها رفته بودند . كمي بعد تر جاكش ترين استاد تمام عمرم در درسي كه تمام پنج نفري كه از روي ورقه من نوشته بودند و قبول شده بودند انداختم .  درسي  سه واحدي كه پيش نياز نه واحد ديگه ام بود . يك سال عقب افتادم .   روزهايي بود كه داشتم در خدا بيامرز وبلاگ سابقم انشا مي نوشتم و لودگي ميكردم و سر به سر زمين و آسمون ميگذاشتم . حلقه هاي كلفت شكست ساخته ميشدند . خبر مرگ نزديك ترين دوستم كه شب و روز با هم زندگي كرده بوديم را هم تو اون اوضاع بهم دادند . مهر ماه شد و ماه رمضان رسيد . وسط مهماني خدا نشسته بوديم كه آخرين حلقه هم به حلقه هاي قبلي واصل شد  زنجير شكست چنان با شدت به سرم خورد كه آدم خونسرد ، بي قيد و لا ابالي مثل من تا يك قدمي سكته رفت.  ماه رمضان بود . وبلاگم را بسته بودم و از دنياي مجازي غيب شده بودم . شبها با چند نفر از دوستهام بعد از افطار غذايي ميبرديم جاده ساحلي و قليون ميكشيديم و آخر شب بر ميگشتيم منزل و مي خوابيديم  . از اون وقت بود كه فهميدم كه ميشه براي لذتهاي كوچك هم زندگي كرد .

    از اون وقت بود كه خدا را كشف كردم. شباهتي به خدايي كه به خورد ما داده بودند نداشت . خدايي بود ، مهربان ، خونگرم ، شوخ ، اهل بگو بخند، با جنبه كه بنده هاش رو درك ميكرد و بدون منت گذاشتن اغماض ميكرد از سر گناه ديگران ميگذشت .

    رودخانه زندگي جريان  داره ولي چند وقتيه كه تو بيحال كنارش افتادي . مطمئن باش هيچ وقت زندگي به خاطر تويي كه كنار نشسته ايي از حركتش دست بر نميداره . آدمهايي مثل ما به دنيا آمده اند كه بجنگند . زنده ايم كه بدويم و با سر به ديوار بخوريم ، مسير عوض كنيم و باز به ديوار بخوريم . گل بخوريم و گل بزنيم ، گل بزنيم، چند دقيقه بعدش با گل به خودي گل مساوي را بخوريم .

    بردن و پيروزي حق تو و منه . هيچ كس اندازه ي ما لياقت سعادت و خوشبختي را نداره . براي شكست نخوردن بايد برد  . بردن حق آدمهايي از قماش من و توست . به خاطر تمام بالا و پايينهايي كه شديم و به خاطر همه با سر به ديوار خوردنهامون ، براي تمام مشتهاي كه زديم و خورديم ، به خاطر همه زير چشمهايي كه كبود كرديم و بادمجانهايي كه زير چشممون كاشته شد . براي  تمامي نارو ها و خيانتها كه ديديم و حقمون نبود . به خاطر تمام خنجرهاي كه از پشت مثله مون كرد . براي تمام كثافتهايي كه تقدير در حلقمون چپاند و مجبور شديم فرو بديم و دم نزنيم . براي تمام گريه هايي كه نكرديم و فريادهايي كه بايد ميزديم و نشد كه بزنيم . به خاطر تمام شبهايي كه مثل سگ زخمي به خودمون پيچيديم و ميخواستيماز درد  زمين رو گاز بگيريم و نمي تونستيم هم كه شده بايد برنده شد . باور كن هيچ كس اندازه  من و تو حق بردن ولياقت پيروز شدن را نداره .

     امروز مطمئنم كه مي برم . با تمام ضعفهايي كه دارم . علي رغم تمام دردها و ناراحتي هايي كه هنوز  بيخوابم ميكنند . ميدونم كه خدا با تمام پاسهاي اشتباهي كه بهم داده و تمام اون توپهايي كه به اوت زده بالاخره در دقيقه نود اون پاس طلاي اش رو ميده و من گل پيروزي رو ميزنم . ميدونم از زندگيت عقب افتادي . ميدونم بي تابي . ولي هميشه زندگي جريان داره از چند متر عقب تر هم ميشه از نو شروع كرد و باسر درون رودخانه زندگي شيرجه زد و جلو رفت

    گفته بودي كه دوست داري منو ببيني . واقعيتش اصلا دوست ندارم بهنامي كه در ذهنم درست كردم را با ديدن اين بهنام شكست خورده و وا داده از بين ببرم و خراب كنم  . آدمي مثل تو كه به آهن و فولاد شكل ميده دوبار بلند ميشه . دوباره برنده ميشه . منتظر ميشم و وسوسه ديدنت را براي چند ماه ديگه تحمل ميكنم و بعد اگر تا اون موقع عمري بود بهنام پيروز رو مي بينم .

    بهنام بسيار عزيزم . دوست دارم همين روزها دوباره پيش اسم وبلاگت اون ( up) آبي رنگ رو ببينم .

    + نوشته شده در 17:42 توسط زوربا.
    دوشنبه دوم مرداد 1385
    سرم درد میکنه
    سن و سال شماها قد نميده ، در اون زماني كه دلار هفت تومان و يه چتول عرق سگي ايران مي پنج قران بود علي اميراني مجله ايي در ميآورد به اسم خواند نيها . در خواندنيها داستانهاي دنباله دار ذبيح الله منصوري و نوشته هاي خسرو شاهاني محبوب ترين بخشها و به قول معروف تيراژ نگهدار بودند . خسرو شاهاني صفحه ايي داشت تحت عنوان در كارگاه نمد مالي كه در هر قسمت از اون يك نفر رو لاي نمد ميذاشت و به سبك نمد مالان هلاكو خان مغول و خواجه نصير الدين طوسي خودمان مالش ميداد . به قول جوان هاي اين دوره كارگاه نمد مالي يه جور گير بازار بود . اينو گفتم براي اين منظور كه ميخواهم از اين به بعد سر به سر دوستان بگذارم . پس سعي كنيد سوتي بدهيد و روان منو شاد كنيد . و من الله توفيق

    براي اولين بار نظري رو حذف كرده ام . بابا اين نظرات گل منگلي چيه تو وبلاگ مردم ميگذاريد . دلمون خوشه نظر خواهي داريم . اينم شد نظر كه وبلاگ خوبي داريد به من هم سر بزنيد بعدا با ات ساين و ستاره قلبي ، گلي ، سه پستوني چيزي درست كنيد و بچپوني تو نظر خواهي و پايينش هم بنويسي با تبادل لينك چه طوري . بابا من خودم ختم روزگارم . هنوز از زور گشادي نتونستم به وبلاگ خيلي از دوستام لينك بدهم بعدا بيام با يه دونه به من سر بزنيد گوشام دراز بشه . برو عزيزم بذار به كار و زندگيمون برسيم .

    واقعا چقدرخوب ميشه اگر يه روز بتونم آمار بازديد يه سري از وبلاگها رو در بيارم . من خودم هاج و واج مونده ام كه حسين درخشان بعد از يه عمر جر خوردن در كار وبلاگ  وبا روزي پنج هزار بازديد هنوز يك دهم اين وبلاگهاي عشقم روته جميله  و گل و بلبلي كه تو بلاگفا فراوانند نظر دهنده نداره . طرف يه دوستت دارم نوشته تو وبلاگش نظرات رسيده به صد و هشت تا .  ديگه خدا عالمه اگر با پسره ميرفت سانفرانسيكو   چقدر نظر داشت . دكتر فرشيد جان كجايي برادر . من تمام حرفهايي كه زدم درباره ات رو پس ميگيرم . برگرد و پات رو بذار رو تخم چشمم و باز وبلاگ بنويس . حالا مي فهمم چه دسته گلي رو از دست داديم . گلي گم كرده ام ميجويم او را

    بعد از سه ماه از خونه آن شدم . هر سايتي كه رفتم فيلتر شده بود . با هزار بدبختي از گوگل چند تاشون رو باز كردم . اين نرم افزار ( cproxy) هم انگاري ديگه رمق براش نمونده . اگر نرم افزاري چيزي سراغ داريد يه ندايي بدهيد و خانواده ايي رو از نگراني نجات دهيد

     

    يك شبي از راه دوري ، گرگ پيري بر زمين افتاد و مرد

    لاشه گنديده ي آن گرگ را كفتار خورد

    در دل غار كثيفي پير كفتار ، زمين مرگ را بوسيد و خفت

    قاصدي اين ماجرارا با كركسان زشت گفت

    جسد گند آلود كفتار را كركسان ، غارتگران خوردند

    لرزه بر دامان كوه افتاد سنگها بر روي هم هموار گشت

    كركسان هم جملگي مردند

    + نوشته شده در 18:56 توسط زوربا.