One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
دلم لک زده بود برای پیاده روی و دویدن . پیاده روی امروز به مقدار لازم نصیب شد ان شا الله دویدن هم نصیب گردد . یک ماهی بین دو نوشته من فاصله افتاد . چیز زیادی از دست ندادین .الان هم فقط از روی کرم داشتنه که دارم مینویسم . هوا خنک بود کرم وبلاگ نویسی از خواب بیدار شد . ماه رمضان خوبی بود برام .خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم . کلی ورزش کردم . کلی پیاده روی کردم . کل فکر کردم . کلی هم خوردم و بی خیال رژیم بودم . خلاصه بغیر از دو قسمت آخر باقی قضایا پیرو همون روش بود که از سه ماه پیش شروع شده بود . منتها با مشغولیتهای ذهنی کمتر . ماه رمضون که تمام شد . همه چیز درست شده بود جز حضرت اضافه وزن که بدتر شده بودند .مجبور شدم تو این چند روزه یه خورده خر بازی در بیارم . الان با کمال مسرت باید عرض کنم که در اثر کوششها و مجاهدتهای دانشمندان جوان ایرانی و دعای خیر مردم در مدت نود و پنج روز بنده از یک صد و ده کیلو ناقابل به هشتاد و چهار کیلو رسیده و بیست و شش کیلو کم کردم سر راست . تازه ماه رمضون رو هم به خاطر خدا تو این روزها حساب کردم . الان علم تغذیه میفرمایند که اضافه وزن ندارم اما علم جانور شناسی مخالفه و میگه که علم تغذیه گه خورده و من باید هشتاد کیلو بشم . گفتم جانور و گه ، یاد سیاوش اکبر پور و محمود فکری افتادم . حال کردید الونگ چه طور از خجالت اکبر پور دراومد . لذتی بردیم وافر . خلاصه آره بابا قرمزته .
از فوتبال بیایم برون . امروز تیتهای روزنامه ها رو که دیدم احساس مادر ترزا بودن و صلح و صفا بهم دست داد . با پرتاب کلی موشک به این ور و اونور به جهانیان بخصوص کشورهای زیر پونز نقشه ، همسایه ، پیام مهربانی دادیم . چی بود اون گفتگوی تمدنهای لوس خاتمی . یه مشت حرفهای گنده گنده . چه خوب شد که تمام شد . روزنامه ها رو که خوندم احساس خوبی داشتم . احساس کردم کبوتر صلح هستم . برای همین با لگد یه جای اولین آدمی رو که از رو به رو میآمد رو نوازش کردم تا اونم پیام صلح رو دریافت کنه .
تهران شهر جالبیه . یه تیکه زمینه که یه چیزی دراز و کلفت از توش دراومده . فکر بد نکنید . برج مخابراتی میلاده . هم استانی های لر من دست اندر کار ساختن این برج بودند و آجر و مصالح رو از پایین برج به بالای اون پرتاب میکردند . آدم احساس غرور میکنه وقتی این چیزها رو میفهمه .
راستی چرا اینقدر پسرای تهران لوند اند . چرا اینقدر حرفها رو میکشند ؟ آدم فکر میکنه موقع حرف زدن ارگاسم میشن . داشتند دو تا شون حرف میزدند . این پیشیه خووووووووودااااااست .اظهارنظركارشناسي شده بود دررابطه با گربه . تا حالا هر بلایی سر خدا آمده بود بغير اين يكي . امسال سال همبستگی با خانواده های قربانیان یازده سپتامبر و آسمان خراشهای دو قلوی نیویورکی اعلام شده . به همن دلیل موها رو همه داده اند بالا . آنقدر بالا که سرگئی بوبکا هم با نیزه اش نتونه از روشون بپره . موهایی دیدم مرتفع . ارتفاع و ما ادریک ما الارتفاع .
ترسیدم بیام تهران و دچار کمبود دی اکسید کربن و مونو اکسید کربن بشم به همین خاطر این چند روز یه خورده قلیون کشیدم . از موقع بیدار شدن تا وقت خوابیدن . امروز یه وبلاگی رو خوندم که به طرز وحشتناکی دچار سندروم تقویم تاریخم کرد . بعدش نشستم خاطرات پارسالم رو خوندم . درنهایت چت سنگن کردم . مارگارین هم نبود بخورم از چتی در بیام . این جور وقتها است که کارها را به کف با کفابت بیضه بايد سپرد . به یه ورم . هر چی میخواد بشه بذار بشه .
من که نبودم مریم خانم وانهاده هم قید وبلاگ داری رو زد . صلاح ملک خویش خسروان دانند . جایی بود که میشد حرفهای را زد که در اینجا خوش ندارم بزنم . کامنتهای دو مطلب قبل خودم رو دیدم . اکثرا ربطی به سوالی که کرده بودم نداشت . به هر حال ممنون که نظر دادید . یه مریم خانم دیگه هم دعوتم کرده بودند به قرار وبلاگی بلاگرها . مرم جان من خیلی دیر این کامنتت رو دیدم . وگرنه با کله میومدم . خلاصه ببخشید .
از کشفیات من در تهران یکی هم جناب ویگن هستند که بنده هر چند ماه یکبار به کشفشون نائل میشم .دنبال کوله بارش میگرده فکر کنم همون جایی گذاشتش که شماعی زاده گیتارش رو گذاشته داره میخونه . یا میرم با زنده رود تو جنگلها / دور میشم از این جفای انگلها . بعله باید از جفای انگلها دور شد .
مسافرت كردن من شده وسيله خنده فاميل . بي برنامه وهرتي پرتي . درست مثل خودم . عصر اينجام آنچنان كه ميگي زوربا زاييده . كنگر خورده و لنگر انداخته . دم غروبي يهو انگار بهم وحي ميشه كه پاشو برو يه شهر ديگه .شب نشده جل و پلاس و بقچه و رختخواب پيچم رو زير بغلم زده ام و سهميه ماچ و بوسه رو داده ام خدمت ميزبان و رفته ام پي كارم . عندليب روضه رضوان موسيقي ايران حضرت اندي دامت توفيقاته خوانده اند : اي واي اي واي دارم ميرم به تهران . براي تشريف فرمايي من به تهران تقارن سعدين كه چه عرض كنم تقارن سعدون شده . اول اينكه آدم ددري مثل من، اگر تشيع جنازه پسر عمه ام رو هم به حساب مسافرت بگذاريم چهار ماهي هست كه از خوزستان خارج نشده و اين خيلي زياده . دوم اينكه واقعا احتياج به عوض كردن آب و هوا دارم . شايد آبي باشه ريخته شده درون پاتيل زهر ماري كه تو وجودمه و با گذر هر روز قوام مياد و غليظ ميشه . باشد كه زهر مار رقيق بشه براي چند وقت . سوم نيما ست كه مرخصي و يه دونه خانه بي پدر مادر داره ( ديدم زن و بچه مردم از اينجارد مي شوند گفتم بذار نگم خونه خالي . يه وقت خداي نكرده كسي فكر بد نكنه ) چهارم اينكه بازي پرسپوليس و استقلال در پيشه . حاج مصطفي دننيزلي گفته زوربا جان به روح مامان نصرت علي پروين اگر نياي آزادي و بازي ما رواز نزديك نبيني ازت دلگير ميشم .و در نهايت اينكه اميدوارم ميكايئل يه حال خفن بهم بده و يه فابلمه برف بريزه رو سر تهرون آقا جان من تا الان دوبار بيشتر برف نديدم .اوليش مربوط به بچگيه كه حساب نيست . باردوم يادش هزار بار به خير عيد هشتاد و چهار در كرج ديدم . خلاصه سانتور برف نديده است . مثل عرب عنب نديده و لر دوغ نخورده .
خواستم اين مسافرتم بي سرو صدا و تبليغات باشه . به سازمان تبليغات اسلامي ، نهادها، اصناف و آحاد مردم هم سپرده ام كه از چراغوني و طاق نصرت زدن خودداري كنند . حالا اگه شما خيلي مشتاقيد كه يه جورايي نسبت به مقام شامخ من عرض ادب كنيد اشكالي نداره . گله هاي گاو و گوسفند و شترتون رو بيارين ورودي شهر و جلوي پام قرباني كنيد . قراره روز چهارشنبه با قلبي آرام و ضميري شاد و روحي اميدوار به لطف خدا با پرواز، بليط گير نيومد با قطار، اگرنبود با اتوبوس ، قحطي گازوييل شد با سواري ، تحريم بنزين شديم با كاروان ، شترها آنفولانزاي مرغي گرفتند پاي پياده ، پاهام شكست ، سر دو تا دست ، اگر دستم قلم شد ، با كله راه بيوفتم و از خدمت برادران و خواهران اهوازي مرخص بشم و خودم رو برسونم تهران . ( گفتم كاروان . از پنجره اتاقم نگاه كردم ديدم مردم عزيز و خدا جوي استان پلاكارد نوشته اند اي كاروان آهسته ران كآرام جانم ميرود . اجركم عند الله . فهميدند من از هموون شيفته گان قدرتم نه تشنه گان خدمت ، كلي اظهار ناراحتي و بي تابي ميكنند .آخي . ناز بشين الهي . بابا سر يك هفته بر ميگردم . گريه نكن عزيزم ) خداوكيلي راضي به تعطيل كردن شهر و جشن گرفتن نيستم . ميدونم گرفتاريد . حضرتم كاملا به اين مسئله واقف هستند كه بيست و هفت ساله دو تا وظيفه ملي و مذهبي به گردن گرفتيد يكي شركت در انتخابات و دومي حضوردر راهپيمايي براي همين زياد از يك هفته نمي مونم تهران تا شما هم از وظيفه هاي ملي و مذهبيتون نيوفتيد . ساعت سه و نيم شبه و من هيچ گونه تيكتي ( مرسي آنگلوساكسون ) تهيه نكردم . صبح كلي كار دارم كه نميدونم از كدومشون شروع كنم . تازه اين يه عالم كار بغير از حوادث غير مترقبه از قبيل يازده سپتامبر ، افتادن گاو ميش از طبقه هفتادم آسمان خراش به اسفل سافلين ، شيوع طاعون و زلزله و سيل ، النينو ، كاترينا ، كلثوم ، خديجه و قس عليهذا است كه از سر شانس خوب من حتما اتفاق خواهند افتاد و من بايد آمادگيش رو داشته باشم . با اين تفاصيل همون بهتركه من برم بخوابم . اين رو هم نوشتم چون در اين يك ماهي كه پرهيز اينترنت داشتم ، شايع شده بود كه سانتور مرده و شنيدم كلي آدم سر ارث و ميراث من همديگه رو تكه پاره كرده اند . از تهران برگردم دوباره زوربا در اينجا و وبلاگ مريم خانم وانهاده در خدمت شماست . براي امشب بسه ديگه . شب خوش . تهران مي بينمتون . تهران جان، شما هم جايي نرو من دارم ميام
بچه نياوران ساكن اهواز - زوربا تهراني معروف به سانتور