One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
یک - یه چند وقتی سانتور کار داشت و نبود . الان سانتور با قلبی آرام و تریپ یا ایتها النفس المطمئنه بر گشته سر سانتور نویسی . کامنت رو هم باز میذاره که بر و بچ تخلیه روحی بشوند . ولی ارواح مرده هاتون چیز شعر تو نظرات ننویسید یه چیزهایی مثل به روزم بیا سر بزن ، جیگرتو دامبولی چقدر باحالی منتظر حضور سبزتم و قس علیهذا که بدم میاد و کهیر میزنم و ممکنه بعدا به طرز خیلی مودبانه ایی همین جا از خجالتتون در بیام
دو - از اون سانتور نویسی تا این سانتور نویسی برکات مثل بارون رو سر مردم استان ما شر و شر می بارید . بعد از سفر موفق رئیس جمهور به استانهای کرمانشاه و کردستان که در وسط چله زمستون به قطع گاز این دو استان مهم و عزیز و انرژی هسته ایی حق مسلم ماست انجامید ، یک میلیون نفر از دو میلیون و هفده نفرو نصفی استان خوزستان به رئیس جمهور نامه دادند . این شور و شعف مردمی منجر شد به فاک عظمی رفتن آنتن دهی موبایلها در این چند وقته .
سه - شک نکنید که ما پوز میزنیم . چه اهمیتی داره که در جبهه متخاصم ما چند تا کشور زیر پونز رفته نقشه جغرافیا از قبیل آمریکا و انگلیس و کانادا قرار داره .در عوضش هر چی کشور گردن کلفت و به قول بهرام شفیع اس و قس داره طرفدار ما هستند و از ما حمایت میکنند . چپ و راست وزیر و وکیل میفرستند که آقا در ماجرای هسته ایی چشمها رو ببندید و تخته گاز جلو بروید که ما هواتون رو داریم . نمونه اش ابرقدرتی به اسم مالی . منوچهر متکی در کنفرانس خبری مشترک با وزیر امور خارجه مالی فرمودند آماده مذاکره در مورد ابهامات پرونده هسته ایی هستیم . بعد از این پیام دندان شکنی که وزیر امور خارجه به کشورهای متخاصم زیر پونزدادند البرادعی گفت اخوی اهلا و سهلا مرحبا چرا شکسته نفسی میفرمایید . ابهامات کدومه پرونده هسته ایی شما که همش نص جلیه
چهار - من کیف میکنم وقتی میبینم شخصیتهای برنامه های کودکان زمان ما همشون عاقبت به خیر میشوند . الان چهل پنجاه سالی است که دایناسور در کوبا داره با صدور سیگار برگ و فاحشه اقتصاد آمریکا رو به چالش میکشونه . بعد از اینکه پسر خاله و سرو ناز در ونزوئلا و بولیوی مشغول به کار شدند در خبرها داشتیم اورتگا معروف به کلاه قرمزی در نیکاراگوئه رفته سر و کار و رئیس جمهور شده و به این مناسبت سور داده . آقای مجری هم که اند مرام و ضد امپریالیسم بازیه ، بلافاصله سوار تاکسی شد و رفت فرودگاه تا دراین ولیمه شرکت کنه . فقط می ماند عمه باجی و نوه خان عمو که اونها هم ان شا الله با دعای خیر پدر و مادر و ملت همیشه در صحنه همین روزها دستشون در هندوراس و السالوادور به کاری بند می شود . آمین رو بلند بگو
پنج - زیپ دهنتون رو ببندید . یعنی چی؟ نشسته اید تواین مملکت ، هی چپ و راست رولزوریس سوار میشید و خط ترمز رو آسفالت خیابون میندازید و بیف استروگانف با دوغ آبعلی به رگ میزنید و خبر از گشنگی همسایه هاتون ندارید . پس مسلمانی چی میشه ؟ همون طور که به مقیاس محله ایی تا چهل خانه از هر طرف همسایه محسوب میشود در مقیاس بین المللی هم همین قاعده وجود داره . تا چهل کشور اون طرف تر همسایه ما ست و و ما وظیفه داریم سیرشون کنیم . بولیوی و نیکارراگوئه که تازه بیست و هشتمین و بیست و نهمین همسایه اونور ایران محسوب میشوند
شش - از حرفهای خوب خوب بگذریم و یه خورده حرفهای بد بد بزنیم . بعد از عهد نامه ترکمانچای و آنچه که بر ایران رفت دیگه خوشم از نویسندگان روس نمی اومد تا اینکه رمان رستاخیز رو خوندم . لذتی داشت خواندن این رمان لئو تولستوی . خوشمان آمد
هفت - شده بود حکایت جهنم ایرانیها . یا قیف نبود یا قیر. وقتی هم قیف و قیر بود من اهواز نبودم . تا اینکه طی یه اقدام خود جوش ، قیف و قیر و من و مسئول مربوطه جهنم دست به دست ابرو باد و مه خورشید و فلک دادیم و قسمت شد تا نویسنده محبوبم رو ببینم . لئو تولستوی رو نمیگم . هدیه پاییزان را میگم که بعد از دو سال دیدمش . طلسم یه چیزی دیگه ایی هم شکست . هدیه لطفی کرد سلیمان گونه ، و منو حساب کرد . البته نه قاطی آدمها بلکه کرایه تاکسی منو داد و رفت خونه شون
هشت - خوبه که هنوز چیزهای ناب منو از خود بیخود میکنند . بوی عطر نیمیتز پاریس ، یه قلیون سوپاپ دار توپ ، آرشه ایی که به سیم ویلون کشیده میشه و لا به لای اون حریر صدای ام کلثوم گوش رو نوازش میکنه . وقتی میخونه : رجعوني عنيك لأيامي اللي راحو / علمونی اندم علی الماضی و جراحه / اللي شفته قبل ما تشوفك عنيه / عمر ضايع يحسبوه إزاي عليّ / انت عمري اللي ابتدي بنورك صباحه
نه - شما روزتون رو با چی شروع میکنید ؟ نیویورک تایمز ؟ لا گازتا دلو اسپرت ؟ لوس آنجلس تایمز ؟ تایمز چاپ لندن ؟ جام جم اینترنشنال ؟ کایدو سینما ؟ خوب شما فرهیخته اید و باید از این چیزها بخونید ولی من روزم رو با بچه های تیم ملی شروع میکنم و این مهم رو برای ارتقای وبلاگ نویسی و زبان فارسی در این مکان مقدس با کلی افتخار در بوق کرنا کرده و جار میزنم
ده -بر و بچ تیم ملی بعد از گل باقالی که در جام جهانی کاشتند وباعث شدند ایران دومین کشوری باشه که بعد از استعمار گران پرتغالی کمک میکنه مملکتی به اسم آنگولا از گمنامی بیرون بیاد ، زده اند در کار وبلاگ نویسی ، فرهنگستان ادب و حداد عادل بازی . از همون بالای وبلاگ و با عنوان ورژن دوهزار و هفتشون یه تکان اساسی داده اند به کالبد نیمه جان املا کلمات فارسی . زین پس به جای واژه مجعول خواننده مینویسم خاننده محبوب من نانسی عجرم . یه جایی هست که نوشته نظر یادتون نره . حتما نظر بدهید و منو روان شاد کنید
یازده - خدایا منو از دست دوستانم محفوظ بدار ، من از پس دشمنانم بر می آیم
یازده پریم - اینو الان نوشتم و اضافه میکنم . بچه باغ معین و خیابون شمشاد . الان آف لاینت رو دیدم . روی چشم به مفادش عمل میکنم . یه جایی هست که اگر هنوز از دسترس آدمهای زندگیت خارج مونده توش بنویس ببینم چی شده . همین .
دوازده - مرگ را به خاطر بسپار ، پرنده رفتنی است
دوازده پریم - خیلی چیزها گفتنی نیستند . دوازده تا برای گفتنی ها همیشه بسه . خداحافظ
سیزده -
باران می بارد باران
باران فراوان
دریا در جوش
جنگل خاموش
نیست کسی پیدا در راه بیابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهی همچون مه ، پیچان
می خواهم حرفی گفتن
می خواهم راهی جستن
اندر غم یاران
افسوس که نقشم را
بر پنجره می شوید باران
صحرا غمگین
دریا لبریز
جنگل گریان
ماه غمناک
راه نمناک
ماهی قرمز افتاده بر خاک
چه سخت بدنیا می آییم و چقدر آسان می میریم
صفحه فرونت پیج رو باز میکنم و می بندم ، دوباره باز میکنم و باز می بندم . سه باره ، چهار باره ، ده باره . دلم گرفته ، وقتی دلم میگیره به قول معروف هیچ طویله ای زیر بارم نمیره .نوشتنم می یاد ولی نمیدونم چی بنویسم . یه شکاف افتاده بین دو دنیام . اون دنیایی که دوستش داشتم و اینی که توش هستم . دلم تنگ شده واسه دوستای قدیمم و واسه دوستیهای قدیم . دلم تنگ شده برای اون خونه پونصد متری گلستان برای اون حیاط درندشت برای حیاط خلوت نقلی جمع و جورش وبرای درخت برهان بزرگ توی حیاطش . دلم تنگ شده برای همه اون بوهای دوست داشتنی . بوی نمی که از خاک کوچه وقتی بارون می اومد بلند میشد ، بوی شرجی هوا بوی گرمای ظهرهای جمعه وقتی در باز میکردم که برم فوتبال بازی کنم . دلم دوغاب کردن پشت بوم میخواهد زمانی که هوا ابر میشد و میخواست بارون شلاقی بیاد . دل آدم چقدر کوچیکه و برای چه چیزهایی تنگ میشه .الان دلم برای گل و چمن مخلوط شده ایی که لای استوک کفش فوتبالم گیر میکرد تنگ شد . دلم برای بزن و برقصهای توی مینی بوس تنگ شد وقتی میرفتیم مسابقه بدهیم . دلم برای سهیل تنگ شده که زد و مچ دستم رو شکست . دلم برای گریه کردن علی بالدی تنگ شده وقتی پنالتی دقیقه نودش رو گرفتم و حذف شدند . دلم برای دبیرستان شهدا تنگ شده . میمیرم برای خنده های از ته دل و قهقه های بیخیال اون موقع .دلم برای متلک گفتن ها و شماره دادنها و اون نگاه های زیر چشمی و اظطرابهای وقت تلفون زدن تنگ شده . دلم دوست دخترهای دوره دبیرستانم رو میخواهد . دلم خورشت سبزی دست پخت مادر بزرگم رو میخواهد. همون که بهش میگم مامان جون . یاد دبستان نواب صفوی بخیر . اینقدر کوچیک بودم که از فاصله دو تا نرده جوش داده شده رد میشدم . هنوز اینقدر کوچیک بودم که راحت میشد ازم به عنوان یه وعده غذایی سگهای گرسنه ایی که ول بودند تو بیابونهای گلستان ، استفاده کرد . مادر بزرگم میبردم مدرسه و وقتی که بر میگشتم اون بود که پشت نرده ها منتظرم بود یه نرده اولین مرز دنیای بچگی من بود . یه دیوار فلزی طویل که کوی استادان دانشگاه جندی شاپور رو از منطقه گلستان جدا میکرد . بهش میگفتند : فنس . اینور فنس همه متولد آمریکا و اطریش و انگلیس بودند ، کره و مربا میخوردند و با کفش آدیداس بسکتبال بازی میکردند . اون ور فنس اکثرا عرب بودند و پنیر گچی کوپنی زمان جنگ میل میفرمودند و پا برهنه فوتبال بازی میکردند منم آویزون بودم بین دو دنیا . کره مربا میخوردم و پا برهنه فوتبال بازی میکردم و سیاه هم نبودم . قیافه ام بیشتر به این ور فنسیها میخورد اما عربی حالیم میشد . آخر سر هم نه این ور فنسی کاملی شدم و نه اون ورفنسی به درد بخوری اون ور فنس مامان جون منتظر نوه اش بود که از مدرسه بیاد .همیشه زیر چادرش هم یه غذایی داشت که من بخورم و از گشنگی نمیرم . بعضی وقتها کتلت لای نون بود که دستام رو چرب و چیلی میکرد بعضی وروزها هم ماکارونی بود یا برنج که میریختش توی یه لیوان پلاستیکی گنده و من تو راه با دست و پا و قاشق به جونش میافتادم . هر چه من خوردم و قد کشیم مامان جون آب رفت . یه سکته مغزی نصف بدنش رو فلج کرد و کاری کرد که حسرت غذای دست پخت مادر بزرگ به دلم بمونه. با سر رفتم تو این دنیا دومی . دنیای پست پر از دروغ و پر از کثافت . فراموشم شد که دنیای اصلی اون جاست که بوی غذای مادر بزرگ توش بیاد و رسیدم به اون جا که امروز وقتی مامان جون رو بغل کردم که ببرم سر جاش دراز بکشه دلم تنگ بشه برای همون وقتهایی که دستم رو میگرفت و می آورد خونه که سگ نخوردم لپهای فرو رفته اش رو که بوسیدم یادم افتاد به همه بوسه هایی که تو دنیای دوم کردم و گرفتم . ولی این کجا و اونها کجا . این هنوز دنیای اولی مانده بود و اونها بوی گند دنیای خودم رو می دادند . . دنیای دومی بودند . هنوز برای اینکه گاهی برم تو دنیای که دوستش دارم میبوسمش . انگار که یه پل از جنس یخه که مابین دو دنیام افتاده . هر روز داره آب میشه و دلم میلرزه برای روزی که دیگه نشه رفت تو اون دنیا که اگر سگهایی داشت که میتونستند بچه هفت هشت ساله رو تیکه پاره کنند ولی آدمهاش سگ نبودند . بی خیال . این نیز بگذرد و خدا از مسببش نگذرد . دله دیگه ، کاریش نمیشه کرد . بعضی وقتها می گیره ، بعضی وقتها زخم میشه و چرک میکنه ، بعضی وقتها زخمهاش دهن باز میکنند و چرک و عفونت میدهند بیرون و تا بری یه چیزی بیاری که بچپونی لای زخم یه چیزهایی ازش می ریزه بیرون . . تا شما به بزرگی خودتون این چرکیات رو ببخشید منم برم یه قلیون به راه کنم و همراه با صدای نجیب کریس د برگ بکشم . باشد که شب بخوابیم و فردا نه از ماه نشان ماند و نه از ماه نشان . فسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون .

عالیجناب رئیس جمهور مادام العمر فیلد مارشال حاجی دکتر ایدی امین دادا ، وی سی ، دی اس او ، ام سی ،فرمانروای همه جانوران زمین و ماهیان دریا و فاتح امپراطوری انگلستان در آفریقا و به ویژه در اگاندا ، به دربار کامپالا و نخبه گان شهری که در جشن سالانه او حضور یافته اند ، خوش آمد میگوید - ژیل فودن ، آخرین شاه اسکاتلند .
ملکه عزیزم
من خیال دارم امسال در تاریخ 4اگوست به لندن بیایم ، اما از حالا دارم برایتان مینویسم تا وقت کافی برای آماده کردن همه چیز برای اقامت من داشته باشید و چیزی را از قلم نیاندازید . من به خصوص برای غذا نگرانم ، زیرا که میدانم شما بحران اقتصادی وحشتناکی را میگذرانید . همچنین مایلم ترتیب دیدار مرا از اسکاتلند ایرلند و ولز رابدهید تا بتوانم با سران جنبشهای انقلای که بر علیه سرکوب امپریالیستی شما می جنگند ، ملاقات کنم . نامه به ملکه الیزابت فوریه 75
اگر مردم کشورت تو را درک نمیکنند بیا پیش پاپا امین که دوستت دارد . جفت لپهایت را میبوسم . ... وقتی ثبات یک کشور به خطر می افتد تنها راه حل این است که با کمال تاسف رهبران اپوزیسیون را به زندان بیاندازی . تلگراف به ریچارد نیکسون هنگام بحران واترگیت
در این اواخر بسیار به اتحاد جماهیر شوروی و چین فکر میکنم ، من نگران آنها هستم . دوست دارم شما را شاد ببینم . روابط شما دوستانه نیست . اگر به یک میانجی احتیاج دارید ، درخدمتتان هستم . -تلگراف به برژنف و مائو
به دلیل موفقیت انقلاب اقتصادی اوگاندا ،بدین وسیله اعلام میکنم که بهتر است من به جای بریتانیای کبیر رهبری کشورهای مشترک المنافع را را در دست بگیرم زیرا انگلستان از یک بحران اقتصادی جدی در عذاب است ، در حالی که من برای رهبری کاندیدای ایده آل هستم . بهدبیر کل کشورهای مشترک المنافع بریتانیا
میخواهم هواداری خود را برای شخصیت تاریخی آدولف هیتلر اظهار نمایم ، مردی که برای اتحاد اروپا جنگید و تنها خطایش شکست در جنگ بود . تلگراف به کورت والدهایم دبیر کل سازمان ملل - پس از این تلگراف فیلد مارشال ایدی امین به وسیله اطلاعیه ایی در رادیو کامپالا اعلام کرد به زودی مجسمه یادبود ادولف هیتلر ساخته میشود
معما : نامه های ایدی امین شما را یاد کدام نامه ها می اندازد ؟
منبع : گفتگو با شیاطین ریکاردو اریزیو
یک - هارد کامپیوترم سوخت و این خیلی درد داشت . دو گیگ کتاب دیجیتال . کلی مطلب و مقاله ، آهنگهای مورد علاقه ام آرشیو چند تا از وبلاگهایی که دیگه وجود ندارند ( هدیه آرشیو پاییزانت رو میخواهم ) ، چند تا فیلم و کلی چیز دیگه رو از دست دادم . چیزهایی رو از دست دادم که دیگه هیچ جور نمیتونم جای خالیشون رو پر کنم . خاطراتم روی بد سکتور قرار گرفتند . ایمیلها و چتهایی که به عاشق شدنم انجامید پر زدند و رفتند همون جایی که عشق رفته بود . نوشته های وبلاگهای سابقم و نظراتی که پای اونها بودند هم از بین رفتند . به نوعی دفتر خاطراتم بودند . از چهار سال پیش به این ور . یک بار به مریم وانهاده گفتم که وبلاگهات رو پاک نکن . آدم احمقی به اسم زوربا که وبلاگهاش رو بعد از پایان کارشون پاک میکرد حالال دیگه به نوشته های سابقش دسترسی نداره . هیچ وقت فکر نمیکردم که این مجموعه مجازی اینقدر برام مهم و عزیز باشه . خوب یا بد این دنیا ی مجازی نقش بزرگی تو زندگیم داشته و حالا دیگه چیزهایی که زمانی برام نقش خاطره میزدند وجود ندارند . چهار سال از زندگیم گم شد. حالا منم بی تاریخم . مثل دون خوان کتابهای کارلوس کاستنادا . قدر خاطراتتون رو قبل از اینکه نیست بشوند بدانید .
دو – چند روزیه که وصل نشدم به اینترنت . کامپیوتر خرابم رو همون طور به امان خدا ول کردم . مثل مرد بی منطقی که زن حامله اش براش بچه عقب مونده زاییده و حالا مرد کم کاری کروموزمها رو از چشم زن میبینه و بهش بی محلی میکنه . امروز وقت شد چند لحظه ایی وارد نت بشم و چند تا وبلاگی رو که همیشه میخونم رو سیو کنم و بخونم . حالم حال بچه ایی بود که به آبنبات برسه . تو این کویر شوق و قحطی خوشیحالی چقدر خوبه که هنوز دوستانی می نویسند که من میمیرم برای خواندن نوشته هاشون . ممنونم از اینکه مینویسید و ممنونم از این پنجره ایی روبه دنیاتون بازه که منم بتونم از اون دریچه شریک زندگیتون بشم
سه – یه دوست هندی دارم که نابغه ایی است در فال ورق گرفتن . برام فال گرفت و چیزهایی رو گفت که مو به تنم سیخ کرد . از بوی گند خیانت تا موفق شدنم در کار . خلاصه اینکه خوبه هنوز هم چیزهایی برای شگفت زده شدنم تو دنیا وجود داره . حتی اگه بازی تصادفی با ورقه های خشت و دل باشه
چهار - امروز رییس جمهور در شهر ما تشریف داشتند . مثل همیشه حرفهای خوب خوب زدند . مثل املای آقا معلم کلاس چهارم مون . مردم هم شعارهای خوب و به جایی دادند که واقعا نشان از هوش سرشار و هنر نزد ایرانیان است و بس داشت . این یه نمونه اش . انرژی هسته ایی حق مسلم ماست .از طرف کشاورزان مسیر عنافچه . پیوند گوز و شقیقه رو حال کردید ؟
هارد کامپیوترم پاک شد و این خیلی درد داشت . شاید بعدا در باره اش بنویسم . حداقل تا دو ماهی بیشتر وقتم رو خارج اهواز و اطراف آبادان خرمشهر خواهم گذراند البته اگر خدا خواهد ، به همین دلیل این وبلاگ ممکنه کم کار تر از قبل بشه . یه خانمی تهدید کرده که اگر تو این بازی شب یلدا شرکت نکنم میکشتم . جناب آبدارچی هم لطف کرده و منو دعوت کردند . خدا این دوستان رو از من نگیره که منو داخل آدم حساب میکنند . خلاصه امشب نیمه انسانی سانتور از خودش مینویسه قسمت اسبی هم گفت که میذاره اهواز افشاگری میکنه آخه میخواد با عکس و تفصیلات باشه .
یک – از لحاظ نژادی کردم . هیچ وقت تو زندگیم تعادل نداشتم . همیشه یا از این ور بام می افتم پایین یا از اونور بام . علاقه زیادی به فلسفه یا هیچ یا همه چیز دارم . اگر زمانی به تورم بخورید که سرحال باشم احتمالا با یکی از با حال ترین آدمهای زندگیتون آشنا میشین .
دو – پدرم حسرت بزرگ زندگیمه . بی تابی نبودنش کمرنگ شده ولی درد نبودنش رو هر لحظه بیشتر احساس میکنم . یه بار نوشتم زمین دهن باز کرد و اقیانویسی رو بلعید . اقیانوس بود به تمام معنی . چهار سال که فقط تو خواب می بینمش . تو رویام تا میتونم بغلش میکنم ، میبوسمش و گریه میکنم . انگار میفهمم که بیدار که بشم آغوشم پر از خالی خواهد بود . کمتر آدمی رو تو زندگیم به تناسب اندامش دیدم و اگر دانشمند بودن به معنی محفوظات باشه دانشمند ترین و با استعداد ترین آدمی بود که تا امروز دیدم .
سه – آدم بیقراری هستم . توی محیطهای بسته دوام نمیارم . به همین دلیل فکر نمیکنم بتونم کار دفتری انجام بدم . متاسفانه خیلی وقته که روحم آرام نیست . نمیدونم از اثرات بیقراری ذاتی و نا آرامی روحیه که خیلی به جنگیدن اعتقاد پیدا کردم . جنگ که میگم نه به معنی مصطلح اش ، نبرد . زیاد با خودم سرو کله میزنم زیاد فکر میکنم . خیلی شوخی میکنم پر خور تشریف دارم . استعدی در حد نبوغ در امر چاقی دارم .
چهارم – با معیار مرسوم جامعه آدم خوبی نیستم ولی به مراتب نسبت به قبل آدم بهتری شده ام. زمانی مصداق نماند مسکری که نخورد ، نبود منکری که نکرد سعدی بودم . تو زندگیم به هر سوراخی انگشت کردم و به هر پستویی سرک کشیدم . به مرور زمان ترسهام ریخته و تنها ترسی که برام مونده ترس از بی آبروییه . با اینکه میدونم زندگی بدون آبرو خیلی شیرین تره ولی از اون روزی که مکافات عملم تو همین دنیا به سراغم بیاد میترسم . به موازات ریختن ترسم آرزوهام هم مشمول ریزش شدند . آرزوی چندانی برام نمانده . در راس همین چند تاآرزوی باقی مانده خوب مردن قرار داره . رده های پایین تر چند تا رو کم کردن و پوز زدنه .
پنج – تفریحام خیلی ساده اند . چند تا رفیق دارم که هر شب با یکیشون به سر میکنم . خوره کتاب هستم . و همه جوره کتابی رو می خونم . از حلیه المتقین تا مبانی پراش پرتو گاما . اهل تلویزیون دیدن نیستم . ولی اگر منزل باشم برنامه نوریزاده رو از دست نمیدم برنامه تلویزیونی رادیو آمریکا رو هم اغلب به عنوان دسر بعد از نوریزاده میبینم . روزنامه های سیاسی که دیگه استخوناشون هم خاک شده اند ولی با جمیع صالحین محشور بشوند در عهد سلطان محمود غزنوی و شاید قبل تر خوندن روزنامه های شمس الواعظین برام از نان شب واجب تر بود. در عهد حاضر هم که روزنامه سیاسی چاپ نمیشه که ما بخوانیم و به قولی بخوریم . از جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان که بگذریم ، باید یادی کنم از مرحومان تماشاگران ، ایران جوان ، دوره اول هفته نامه هدف ، و در نهایت هم شرق. از دوره تیغعلی شاه هم که رابطه مرید و مرادی با ماهنامه فیلم داشتم .ان شاالله بی گزند دادگاه مطبوعات بتواند به زندگیش ادامه بدهد . گاه گداری ورزش میکنم فیلم میبینم خیلی قلیون میکشم و عاشق مسافرت هستم . اگر روزی شندید که مقیم تهران یا کرج شدم بدونید که به نوایی رسیدم . وبلاگ نویسی رو از زمینهای خاکی شروع کردم و الان هم در خدمت تیم ملی نیستم و تنهایی برای خودم روپایی میزنم . حسود نیستم ولی وقتهایی هم هست که کونم از دیدن بعضی چیزها بسوزه . عشقای زندگیم اینهاست مادرم ، ادکلن ، عطر ، کتاب ، آزادی و ماشین . چون هیچوقت خوب نبودم در مورد دیگران قضاوت نمیکنم . از چیزی هم بدم نمییاد . به جز دروغ و خیانت . اینها و مشتقاتشون دو تا ذنب لایغفر قاموس منند
شش – میدونم که دیگه از این جا به بعد افسایده ولی اینو میگم و دعای آخر مجلس رو میخونم . خدا رو دوست دارم . یه مقطعی از زندگیم رو به الحاد گذروندم تا بتونم خدا رو پیدا کنم . بعد از اون دوره ملحدی مسلمان شدم نمیدونم چرا ولی مطمئنم که تو زندگیم برنده میشم و به هر جا که بخواهم میرسم . شاید به خاطر خداییه که خیلی حسش میکنم و برای همون چند تا و نصفی آرزوی باقیمانده باشه که راهی به جز برنده شدن برام نمونده
دعوت نامه : آقایان و خامها : روسپی مریم وانهاده ، عالیه ، حاج صادق ، فاطیما ، گارسیا ،مداد سیاه ، ستاره تشریف بیارند و تو اتل متل بازی شب یلدای ما پاهاشون رو ورچینند
ختم کلام :
آن مرد گفتن بلد نبود
لبش که میلرزید ، میلرزید
گلویش که میگرفت ، میگرفت
آن مرد گیر میکرد میان عاطفه هایش
و وقت ناله فروکش میکرد
و وقت فغان لب فرو می بست
آن مرد گلایه های ما همه را شنید
و گلایه هایش را با خود برد
که سالیانی بود
از وی جدا شده بودند
گشت تا بیابدشان
گم شد !