تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    جمعه سیزدهم بهمن 1385
    ماه غمناک / راه غمناک / ماهی قرمز افتاده بر خاک

    قفسه سینه ام درد میکنه . دلم گرفته . اینقدر که فقط نوشتن آرامم بکنه .  آهنگران تومسجد جزایری سه شب برنامه داره برای سه روزه امام . کارم شده اینکه هر وقت دلم بگیره چشم بچرخونم رو در و دیوار شهر و دنبال پارچه ای بگردم که روش نوشته مداح برنامه حاج صادق اهنگران . و برم یه گوشه ایی کز بکنم و منتظر صدای آهنگران بشم . پنجشنبه است و دلم گرفته . از آبادان میام اهواز به هوای اهنگران . میرم مسجد جزایری میشینم یه گوشه ایی . یهو یه چیزی تو دلم میریزه پایین . چای شیرین جلوم روهورت میکشم . موبایلم زنگ میخوره . شماره منزله . دلم میلرزه . چیزی که نباید بشه شده . صدای مادرم میاد میگه بیا خونه . از در مسجد میزنم بیرون آهنگران رو میبینم که داره میره داخل . میدونم که تمام شده .

    از اون شبهاست که طولش اندازه عمر ماست . از اون شبهاست که قلبت زیر گلوت میزنه و راه قورت دادن آب رو میبنده . شب لعنتی کش میاد و مصبت رو در میاره .از اون ثانیه هاست که دوست داری بلایی به سرت بیاد و نرسی به خونه . از این تیک تا اون تاک ثانیه شمار کم کم یک ساعت میگذره تا یه ثانیه نابود بشه . دنیام خراب شد . پل ام شکست 

    میرم اورژانس . رو یه تخت مادر بزرگم خوابیده . لای یه کرباس سفید . اخرین لحظه سراغ منو گرفته بود . لعنت به من برای عمری که همیشه سر بزنگاهاش دیر رسیدم و نبودم . سرش رو میگیرم تو بغل و گریه میکنم مادرم رو که میبینم و حال زارش بغضم رو میخورم

    بغضی رو که خوردم الان تو گلومه . راه نفسم رو بسته سینه ام رو به درد آورده زور میزنم که نیشتری بزنم و چاکش بدم تا سر بازکنه و بتونم نفس بکشم . محب نمیدونم چرا ولی الان یادت افتادم . شاید به خاطراینکه امروز دیدمت  یا شاید به خاطر اون نظری که پای نوشته ام گذاشتی .و گفتی ببوسمش .

    خدایا کی این شب لعنتی تمام میشه ؟ بغض خفه ام کرده دلم داره میترکه

    + نوشته شده در 20:20 توسط زوربا.