تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
    یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

    آبادان ، اهواز، کرمانشاه ، تهران . باز کرمانشاه و آخر سر اهواز . بیلان گردشی این چهار پنج روزه بود . همین الان رسیدم خونه . بعد از سه چهارماه  سیزده چهارده ساعت کار کردن روزانه  ول شدن تو جاده ورانندگی در شب و تاریکی  و صدای چاووشی .بسیار چسبید .بوی عید که خیلی وقته داره میاد سر و کله خودعید هم کم کمک داره پیدا میشه  .این یه دونه خطی که به چوب خط زندگیم اضافه شد روی هم رفته سال خوبی بود . بعضی چیزها رو از دست دادم و خیلی چیزها رو هم به دست آوردم  .از همه مهم تر این بود که خدا رو به دست آوردم .چند تایی دوست به دوستام اضافه شد . بعد از چند سال تونستم لگام احساسم رو تا حد زیادی به دستم بگیرم . مدرکم رو گرفتم و به اسم طولانی خانوادگیم یه عنوان مهندس اضافه شد .    کار معافی از خدمتم هم تقریبا مراحل آخرش رو سپری میکنه . چند روز دیگه کار جدیدم شروع میشه .  سیصد و شصت و پنج روز پیش درهمین روزها نیمایی بود که شب و روز رو با هم میگذروندیم هفت صدو سی روز پیش یه آدم داشت آرام آرام وارد زندگیم میشد   هزار و نود و پنج روز پیش همین روز داشتم از سر خاک پدرم می اومدم  . همه این روزها الان به نظرم به سر عت پلک زدنی گذشته اند . دو سال پیش عید خیلی خوبی بود و سال خیلی بدی . سالی که تمام شد با عید خیلی بدی داشت و لی در ادامه سال خوبی بود تقریبا  .عید امسال تا اینجایی که من میبینم چندان جالب نخواهد بود . علی الخصوص اگه مجبور بشم روز پنجم فروردین سر کار باشم که دیگه گه زده میشه به عید و مخلفاتش . اگر پنجم سر کار نباشم یه سری به پایتخت و آدمی به اسم نیما میزنم . تهران که رسیدم برای مسیر بعدی تصمیم میگیرم . شاید اومدم شهر شما .

     . خیلی نوع نوشتنم عوض شده . اینو دیگه دارم با احساس کج و کوله خودم حس  میکنم .  اولش که اینجا می نوشتم گاه گداری برای دنیا و مافیهاش نسخه میپیچیدم و رهنمود از خودم در میکردم . یکی دو بار پاچه خلق الله رو هم گرفتم . الان حس هیچ کدوم از این کارها نیست . قبلا برام مثل مخاطب بودید . اینجا میرفتم روی منبر و براتون عر و تیز میکردم .امروزه روز شده ایم  مثل کلثوم خانم و ننه رباب .  لنگ ظهر میشینیم دم در منزل و سبزی آش پشت پای آدمهایی که از زندگیمون رفته اند بیرون رو پاک میکنیم و از سر زا رفتن عروس ممد بنا و ختنه سوران پسر اصغر کچل و کلا همه چیزهایی معمولی زندگی های خیلی معمولی ترمون حرف میزنیم .  زهاد و بزرگانن هر شب محاسبه نفس میکردند . ما ادم معمولی ها ولی سال تا سال هم به یاد خودمون نیستیم . ازسیصد روز و هفتصد  روز و هزار روز قبل ترم گفتم و اینکه بزرگتر شدم . نمیدونم ولی با این بزرگتر شدن و جا گذاشتن یه عالمه روز پشت سر انگاری که تلخ تر میشم  . امسال همش مشغول کات کردن  آدمها بودم و حواله کردن ناراحتی ها و اتفاقات به تخم چپم .دوست دارم یه روزی آدمها برام مثل آدمس بشوند که راحت بشه تفشون کرد بیرون . راه کم زحمت تری است تا کات کردن .

    یه شعری خوندم خوشم اومد ازش. یه تیکه اش رومیذارم اینجا .

    الغرض در همه قافله یک مرد نبود / یا اگر هم بود شایسته ناورد نبود / همه یخهای جهانرا ، همه را سنجدیم /مثل دل فرو مرده ما سرد نبود / رنج اگر هست ،نه از جاده ،که از ماندن هاست / ورنه سرباخته را زحمت سر درد نبود  /آه از آن شب _ شب عصیان _ که در این تنگ آباد / غیراز آواز گره خورده شبگرد نبود / آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را / طبل و سرنا و رجز بود هماورد نبود / یادگار آن علم سوخته را گم کردیم / اخرین آتش افروخته رو گم کردیم / در هفتاد بتکده وا شد از نو /چارده کنگره طاق بنا شد از نو / آنچه آن پیر فروهشت ، جوانان خوردند / گله را گرگ ندزدید ، شبانان خوردند / بس که خمیازه گران گشت ، وضو باطل شد / جاده هم از نفس خسته ما منزل شد ## باز مایم و قدم سای سرگشتن ها / مثل پژواک ، خجالت کش برگشتنها  / از خم محو ترین کوچه پدیدار شده / و به خال لبت ای دوست گرفتار شده ## کسی گفت چنین گفت : کسی می آید / مژده ای دل که مسیحا نفسی  میآید

    شعری بود از محمد کاظم کاظمی در ظاهر با این پیام که مسیحا نفسی آید و اوضاع بهتر میشود و در باطن یعنی اینکه خودتون رو خر نکنید هیچ چیزی رو به بهبود نمیره

    فعلا بی خیال پیام شهر بشیم . در آخرین شب پارسال به نیما گفتم که بیست و چهار ساعت دیگه ممکنه به جای بالکن خونه توی سردخونه خوابیده باشم . فعلا با اجازه شما و آقا نیما سیصد و شصت و سه روزه که قاچاقی دارم زندگی میکنم . علیرغم زنده بودن غیر مجاز فعلی  ، مردن رو در سالی که گذشت  خیلی تجربه کردم . از اون روزی که توی تابوت به جای پسر عمه ام خوابیدم و بوی کافور رو با دم و بازدمم بالا کشیدم مسیر زندگیم عوض شد . در واقع آخرین کاری که پسر عمه ام کرد انگشتی بود که با دست سردش توی غسال خونه به مسیر زندگیم کشید و راهش رو عوض کرد . شب  و روز شبح مرگ رو دور سر خودم و دیگران چرخان میبینم . احساس میکنم که با سر دارم میرم توی دهن مردن واین چیزیه که بهم نیرو و  انگیزه میده که هر روز از خواب بیدار بشم و زور بزنم که وقتی که میمیرم حسرت نداشته باشم که زندگی کردم ولی بازنده بودم . دوست دارم آخرین پلکم رو به عنوان یه آدم برنده بزنم و بعدا با سر برم توی گودال نمور خانه ابدی

    لپ کلام اینکه ما از صدقه سرشما و یزدان و بچه ها یه نموره در سالی که گذشت تغییر کردیم و فعلا اینگونه می اندیشیم . از اونجا که گفته اند میاندیشم پس هستم ، ما هم فعلا می اندیشیم و میباشیم . آرزوی سال خوب و خوش کردن برای خودم و شماها   ، آن هم پر از شادی و خوشی و سلامتی و عیش و نوش بعد از اینهمه روضه ایی که خوندم به قول معروف آرزوهای محاله . این هم سالیه که میاد ،  مثل سالهای دیگه میگذره و تمام خواهد شد مانند تمام این نیز بگذرد هایی که نثار روزگار شد و روزگاری که بالاخره گذشت . یک سال دیگه با هم بودیم  شاید سال بعد رو اجل مهلت نداد که با هم تمام کنیم ولی در هر حال آرزو میکنم و از صمیم قلبم آرزو میکنم که دراخرین روزهای سال هشتاد و شش وقتی به یک سالی که گذت نگاه میکنیم و خوبی و بدی رو توی دو کفه ترازو میچینیم شاهین ترازو به نفع خوبی و خوشحالی و شادی من و شما بچربه. حتی اگر خیلی کم و به اندازه یه هوا باشه

     

    آخرین کبریت را کشیدم
    سیگار را بر افروختن
     گره ، در ابروان مرد شکست
     خم شد نشست
     پیچید عطر خون
     عشق را محاسبه ای شگفت در میان است
     سوزش و سازش
    فروزش
    خاکستر کاهش
    ققنوس وار
     در نیایش
    نیمه شبی ، سحری ، پگاهی
    تیزی صخره ای با بن چاهی ... نه حتی ، دم آهی
     در تاریکی خیس حیاط کوچک
     پاشویه حوض نوک پایم را ربود
    جز کاشی های معرق و آمیخته با خون
    و دستانی لبالب از خواهش ، چیزی نیافتم
     صحن روز را
     شاعری سخن به صبوری شکست
     از عشق ، خون بافت ، بافت ، بافت
    که عشق و خون را محاسبه صعب در پیش است
     لب ریز از قرائن فریبی می بافت
    بدان که شنودن مرتبه ای نزدیک تر به دیدن است ؟
    این فسانه را بافتم
     تا بدانی ، گم شده را
     هرگز بازنخواهی یافت
     حتی با پنج جای پای مردانه خونین
     چرا که عشق و خون و جنون را محاسبه دیگر است
       

    + نوشته شده در 21:53 توسط زوربا.
    یکشنبه بیستم اسفند 1385
    حرفهای تلنبار شده سانتور

     یک - نشسته ام روبروی صفحه کامپیوتر و زل زده ام به صفحه . خیلی ازشبهای این چند وقته رو با عطش نوشتن گذروندم ولی الان که میتونم بعد از حدودیک ماه چزی بنویسم مغزم قفل کرده بی خیال .امشب افسارخیالم رو ول میکنم تا هر جا که میخواهد بره .اگر حوصله خوندن یه مشت حرف تلنبار شده و پراکنده و از هر باغ بری رو دارید بقیه حرفها رو در ادامه مطلب بخوانید اگر هم حوصله و دل و دماغ وراجی و روده درازی رو ندارید همین جا با هم خداحافظی میکنیم .

     


    ادامه‌‌? مطلب
    + نوشته شده در 10:43 توسط زوربا.