تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
    دل سانتور میخاره

     

    یک - کیبورد کامپیوتر میبینم ، بدنم کهیر میزنه .  از بس از دنیای اینترنت بیخبرم نمیدونم چی باید بنویسم توکل به خدا بریم جلو ببینیم چه پیش میاد .

    دو - blood & oil  . memoirs of a persian prince

    سه - این عنوان کتابیه که این چند روزه خوندمش. یک کتاب دیگه هم خوندم که اصلا خوشم ازش نیومد اسمش  کیمیا خاتونه . داستان زندگی دختر خوانده مولاناست . نمیدونم رو چه حسابی  به چاپ هشتم رسیده

    چهار - خداییش خیلی حال میده . که آدم انگلیسیش خوب باشه و بتونه یه کتاب چهارصد صفحه ایی رو یه نفس بخونه و جز سه چهار بار گذرش به دیکشنری نیوفته . از من به شما نصیحت که به منابع ترجمه شده چندان اعتماد نکنید .عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر در قابوس نامه نوشته بدان فرزند که حظی که در لسان اصلی هست در دیلماج گونه نمیباشد ترجمه : یعنی فزرندم بدان که لذتی که در زبان اصلی هست در ترجمه نمیباشد . خدا منو از جامعه مترجمین نگیره

    پنج -رم که نکردین ؟ نمیشه که همیشه هدیه بیاد انگلیسی دانی اش رو بکوبه تو سر ما بچه های زیر خط فقر و ما هیچی نگیم .  بعضی اوقات هم پیش میاد که زاغه نشینها از این عکس العملهای نسنجیده نشان بدهند و انگلیسی ازخودشون در بکنند . باید عرض کنم که از کتابی که در قسمت دو معرفی کردم فقط عنوانش رو تونستم به انگلسی بخونم و متوجه بشوم . بعدا رفتم روی ترجمه اش خیمه زدم و به زبان عنصر المعالی باقی کتاب رو مطالعه کردم . خاطرات شاهزاده منوچهر فرمانفرماییان در کتابی به اسم خون و نفت . فرشته مهربون لطفا دماغم رو کوچیک کن . جان مادرت . یا کوچیک میکنی یا فحشت میدیم . مادرت رو ... . لطفا دماغم رو کوچیک کن . غلط کردم

    شش - آقا میگفتن  سلول انفرادی  وجود نداره، سوییت دادن به زندانیها ما باورمون نمیشد از بس که مغرض بودیم . بیخود نیست که هر کس از این سیاسی ها میوفته زندون دیگه هیچ کس خبری ازش نمی شنوه  . نگو دارند اونجا کیف و حال میکنند . وقتی ما این طور به متجاوز ها حال میدیم که میان پانزده روز میخورند و میچاپند و پسته و بادوم میاندازند بالا و وقت رفتن تمام اعضای هیئت دولت سی و دوتا دندونشون رو به سبک بریتنی اسپرز میاندازند بیرون و باهاشون در فرودگاه عکس میگیرند و رئیس جمهور تنکیو تنکیو گویان دعای سفر در گوششون میخونند دیگه حساب کنید در حبس چه حالی به بچه های هم وطن میدهند . خدا این اقتدار و رئیس مقتدر رو از ما نگیره

    هفت - سن همه چیز پایین اومده .  اعتیادو فحشا و تن فروشی و بگیر بیا ا تابرسی به دانشمند شدن از صدقه سر دانشمندان کودک و نوجوانمون غنی سازی به مرحله صنعتی شدن رسید و رئیس جمهور دومین خبر خوشش رو در سالگرد اولین خبر خوش به گوش مان رساند . زمان ما که از این امکانات نبود و گرنه منم الان یه پا دانشمند و چهره ماندگار بودم ولی شماها که سنتون بین شش تا هشت ساله حتما تلاش خودتون رو انجام بدهید ویه چیزی رو غنی بکنید که نون تو این کارهاست . این طور که سن دانشمند شدن مشغول سقوطه میترسم سال بعد خبر خوش رو رئیس جمهور مجبور بشه در شیرخوار گاه حضرت آمنه و با مترجمی عمو پورنگ  عمو قناد و قلقلی بده و از دانشمندان شیرخوار و نوپای کشور که آپولو هوا کرده اند تجلیل به عمل بیاره

    هشت - گفتم دانشمند یاد دو تا مکالمه واقعی از هموطنان عزیزم افتادم شما رو هم شریک میکنم .اولی - فلانی عید کجا رفتی ؟   دومی - والا سه چهار پنج هفت هشت روز رفتم مسافرت .        اولی - خوب به سلامتی . از کی تا کی ؟       دومی - والا از چهاردهم فروردین تا شانزدهم  . اولی - کجاها رفتین ؟      دومی- والارفتم خونه عمو کاظم اینا همین که سر نبش کوچه مونه . وبدین ترتیب مفاهیمی موسوم به عید ، تعطیلات ، مسافرت و امثالهم توسط دو دانشمند هم شهری به فاک رفت    

    هشت پریم -مکالمه یک راننده در تاکسی و در جوار یک خانم .  راننده: من الان رو فرماندارم ، میخواهم بچه ها رو سرویس کنم . خانم : آقا تو رو خدا من همین جا پیاده میشم . ترجمه مکالمه راننده . من الان روبروی فلکه فرمانداری هستم میخواهم بچه ها رو به سرویس برسونم

    نه - اینا رو گفتم که حالیتون کنم خوزستانی ها مهمان نوازند . اگر گفتند عشقم روته یا خودم الان میام روت ،  نیت بدی ندارند . یه خورده فارسی حرف زدنشون کژ تابی  داره باید عادت کنید

    ده - از خودم هم براتون بگم  بنده هم مثل همشهریمون از هشتم عید و به مدت سه چهار پنج هفت هشت روز رفتم مسافرت خونه عموم اینا . البته یه خورده از سر کوچه آنور تر بود و به تهران هم رسید. کلی خوب بود کلی خوش گذشت . یه خورده هم ما شیطنت کردیم خواستیم ببینیم هنوز اثرات تجربیات قدیممون سر جاش هست یا نه. الحمد الله سر جاش بود  یه بار از قطار جا موندم و بار دوم  هم با ضرب و زور خدا و پیغمبر و سید بازی به قطار رسیدم . جا داره در همین جا از کلیه دوستان بخصوص واحدهای امپکس و نودال که در خوش گذشتن این سفر به ما کمک کردند تشکر کنم

    یازده - در زمان جنگ جهانی دوم که هنوز رادار و امثالهم مد نشده بود بی بی سی خیلی از پیامهای سری از قبیل جا به جایی نیروی دریای آلمان رو به وسیله اخبار و به کمک کدهای مخصوص به کشتی های انگلیسی میداد . حالا شده حکایت وبلاگ ما . هر کس که ما بهش زنگ میزنیم یا بر نمیداره یا  در دسترس نیست . بعدا هم ما باید اینجا بزنیم به کولی بازی و نقاره زدن تا پیاممون رو برسونیم به صاحبش. حالا متن پیام . آهای شمایی که موبایلت رو برنمیداری و قرار بود که من بهت زنگ بزنم و شماره صندوق پستیت رو بهم بدی . بعله با شما هستم . شما نه . بغل دستیت رو میگم . همون که دستش رو الان کرد تو دماغش .. بعله با شما هستم . گوش کن . من دهنم آسفالت شد از بس بهت زنگ زدم . الان شما برای رسیدن به وصال دایی جان ناپلون دوتا کار باید انجام بدهید . اول اینکه یا گوشیت رو عوض کنی یا بندازیش تو سطل  آشغال و از دود برای ارتباطات استفاده کنی . این دو تاش میشه قدم اول . قدم دوم هم اینه که صندوق پستی و آدرست رو برام ایمیل بزنی . خداییش من دیگه از گراهام بل خجالت میکشم  که بهت زنگ بزنم و تو در دسترس نباشی   

    دوازده -. دوست هندیم تو فالی که برام گرفته گفته که امسال از لحاظ کاری سال خوبی برام خواهد بود . خدا کنه که همین طور باشه و من بتونم تا آخر امسال یه ماشین برای خودم جفت و جور کنم از لحاظ عشقی هم گفته که باید یه خورده بگردی . چشم ما میگردیم . امسال تا آخر سال میخواهم بگردم و قل بخورم تا قطعه گم شده ام رو پیدا کنم . از کلیه بانوان عزیز خواهشمندم که امسال رو در جستجوی قطعه گم شده خودشون باشند . شاید یه جا با من مچ شدید  .دلم میخاره . قطعه گم شده من کجایی ؟ بالاخره پیدات میکنم . ممکنه خود شما باشید ؟. 

    سیزده -

    اوراق شعر ما را
     بگذار تا بسوزند
     لب های باز ما را
     بگذار تا بدوزند
    بگذار دستها را
     بر دستها ببندند
     بگذار تا بگوییم
     بگذار تا بخندند
    بگذار هر چه خواهند
     نجواکنان بگویند
     بگذار رنگ خون را
     با اشکها بشویند
     بگذار تا خدایان
     دیوار شب بسازند
     بگذار اسب ظلمت
     بر لاشه ها بتازند
    بگذار تا ببارند
     خونها ز سینه ی ما
     شاید شکفته گردد
     گلهای کینه ی ما

     

    + نوشته شده در 13:35 توسط زوربا.