One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
برادر حاج داش صادق لحظه از بنده درباب این بازی جدید آرزوها یک فقره ادعونی داشتند ، نامردیه اگر استجب لکمش نکنیم . قسمت سخت داستان اینه که باید پنج تا ارزو بنویسم و من از هیچ جام نمی تونم پنج تا آرزو در بیارم .
به آرزو اعتقاد ندارم ، فکر میکنم هدف کلمه درست تری باشه . خیلی از چیزهایی که که دوست داریم برامون اتفاق بیفته و با شبه جمله دوست دارم که ... شروع میشوند آنقدر از دسترس دورنیستند که براشون از لفظ آرزو استفاده کنیم . به هر ترتیب و با هر تعریف که از آرزو باشه این سه تا رو تونستم از صندوقچه ذهنم بکشم بیرون
آرزوی یک - مردن ، اون طوری که دوست دارم _ از مردن بی هیجان بدم میاد . اصلا دوست ندارم تو یه اتاق بکپم ، یه ملافه سفید بندازند روم ، شصت هفتاد تا دست بچپند تو دستم یکی دستم رو بماله یکی پام رو بماله یکی پیشونیم رو ماچ کنه دوسه نفری اطرافم غش و ضعف کنند ، یه بابایی بالای سرم یاسین والقرآن الحکیم و دعای عدیله بخونه . یه ننه قمری از در بیاد داخل و و بپره روم و فتقم رو پاره کنه . ده دوازده ساعتی جون بکنم و دست و پا بزنم و کف بالا بیارم ، ملت هی نگاه به ساعتشون بکنند و تو دلشون بگند این بابا چه سگ جونه چرا تمام نمیکنه ، د یالا می خوای بمیری ، عمل جراحی فلب که نمی خوای بکنی اینهمه لفتش دادی . منم برای اینکه لال از دنیا نرم قبل از بالا کشیدن ریق رحمت یه سخنرانی در باب وحدت و لزوم آن در جامعه دموکراتیک توسعه گرا بکنم و و برای شاهد کلامم بیست سی تا دسته بیل از زیر دشک بکشم بیرون و بگم حالا یا بیایید این دسته چوبها رو بشکنید یا وحدت و با هم بودن خیلی چیز خوبیه . پسر نره خرم هم همه دسته بیلها رو یه جا باهم بشکونه و برینه تو کاسه کوزه سخنرانی و اقتصاد خانواده و درس اخلاقی داستان . نه عمو جان من اصلا این طوری دوست ندارم بمیرم . دوست دارم تو انفجار نابود بشم طوری که هیچ چیز نشه ازم پیدا کرد . مکانش میدون جنگ باشه که فبه المراد واگر نشد تو دفتر نخست وزیری یه نفر زحمت منفجر کردنم رو بکشه
آرزوی دو - آزاد بودن کازانتراکیس پسند - کازانتراکیس تمام داستان زوربای یونانیش رو در سه جمله ای که بعدها بر روی سنگ قبرش هم نوشته شد خلاصه کرد . نه میترسم ، نه آرزویی دارم ، من آزادم . عاشق آزادی ام
آرزوی سه _ ما تشنه گان قدرتیم نه شیفته گان خدمت _ با همون دو تای بالایی آرزوهام تمام شد . فرموده اند قدرت وسیله است و هدف نیست . میگند رو قوی شو گر راحت جهان طلبی . چند تایی بدهی صاف نشده دارم که دوست دارم با ربحش بپردازمشون . اگر قدرت رو دوست دارم به همین خاطره .
حاج صادق عزیز و دوست داشتنی و تپل مپل خودم . اینم دانگ ما .چون زیاد علاقه ایی به شنیدن و خوندن درباره آرزوهای دیگران ندارم برای همین هم کسی رو از طرف خود دعوت نمیکنم . فصل امتحاناته ومیشه امیدوار بود که وبلاگ نویسها بازی های جدیدی رو شروع کنند . در اونجا به جای پنج تا ده نفر رو دعوت میکنم تا جبران این بازی بشه
سانتور : طرف رو تو ده راه نمیدادند سراغ کدخدا رو میگرفت . بنده خدا ، بذار اول برای بازی بعدی دعوتت کنند بعدا ده نفر رو با خودت بیار مهمونی
قلم در دست میگیرم وخدا را سپاس میگویم که من این توان را داد تا در مورد این موضوع انشا بنویسم . چند بار انشاهاتون را با این جمله شروع کردید ؟ زمانی به شخصه هر هفته خدا را به خاطر اینکه به من توان داد تا درباره فواید شیر و در آینده میخواهید چه کاره شوید انشا بنویسم سپاس میگفتم .حالا بعد از مدتها که گذر ما بازهم به این صفحه و چند تا مخاطبش افتاد دچار این دغدغه فکری شدم که خدا رو به خاطر توانی که بهم داده که تق و پوق روی دکمه های کیبورد بکوبم و چرت و پرت سر هم کنم شکر کنم یا نه ؟ به هر صورت الحمد الله علی کل حال . خدا را شکر که زنده ام ، خدا رو شکر که هنوز میتوانم بنویسم و فضای رایگان مردم رو حروم کنم و هزار تا شکر و سپاس و الحمد الله دیگه هم برای خدا به خاطر هزار تا چیز دیگه ایی که به یادم نمی یاد . پس از تقدیر و تشکر از خدا و عرض خسته نباشید خدمت همکاران عزیز در واحدهای امپکس ، نودال مونیتورینگ و حراست سازمان و گفتن اینکه ملالی نیست جز دوری شما چون میدونم که خیلی مشتاقید و الان روی جا بند نمیشوید که من از خودم بگم باید گفت که منم در قید حیات هستم. یه مدتی با اجازه بزرگترها مریض شدم ،بعد از خوب شدن مشغول همان کارهای سابق هستم . روزهام البته یه جورایی ام پی تری شده . برای زندگی کردن از شش عصر که از سر کار بر میگردم وقت دارم تا یازده دوازده شب که میخوابم .خوشبختانه ام کلثوم هست ، محسن چاووشی هست . هنوز هر ماه مجله فیلمی به دستم میرسد . گاهگداری از صدقه سر ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت کتابی هم می خوانم . فعلا مشغول خواندن این کتاب با عنوان دهان پر کنش هستم . آسیب شناسی گذار به دولت دموکراتیک توسعه گرا .عنوان کتاب از اونهاست که به هر کسی که بگی همچین چیزی را میخونید فکرمیکنه با افلاطون سر و کار داره . اسم کتاب از عنوانش ترسناک ترولی به مراتب با گوش آشنا تره . تلقی فاشیستی از دین و حکومت اثر اکبر گنجی .از کتاب گذشته و مهم تر دوست عزیزی به اسم قلیانه که بنده معمولا به خدمتشان میرسم و کسب فیض میکنم . مایه سرشکستگی است ولی حالا که دارم پته خودم را روی آب میریزم باید گفت علیرغم اینکه ورزش برای قلیان ضرر دارد هر شب یک ساعتی هم می دوم . خلاصه این قافله عمر بسیار معمولی و روتین میگذرد. تا فردا چه پیش آید
مبتلا به مرض خواندن هستم . هرنوشته ایی از کتابهای قطورتاریخ تا دیوار نوشته های دستشویی عمومی و آگهی تخلیه چاه و گرفتگی توالت و خلاصه هر چه به زیور نشر آراسته شده باشه توجه منو به خودش جلب میکنه . در مسیر رفتن به سر کار یه نوشته هست که هر روز چشم میچرخونم که دوباره بخونمش . هیچ چیز خاص و ویژه ایی هم نداره .و از اون دسته جمله هاست که بارها به فکر هر کدوم از ماها رسیده ولی هیچ وقت به منصه جمله سازی نرسوندیمش . با رنگ آبی بدرنگ و خط بی ریخت بر روی دیوار آجری نوشته اند همیشه خیلی زود دیر میشه .حکایت حال ماو لحظه های خوشبختی ماست . پارسال در مثل امروزی مشغول پیچوندن کلاس ریاضی سه بودم . با نیما برنامه مسافرت به اردبیل و پارس آباد مغان را ریخته بودیم . سی و شش ساعت در راه بودیم تا به مغان رسیدیم . عجب ماه رویایی بود اردیبهشت پارسال . سیصد و شصت و پنج روز بعد از اون روز نیما در تهران مشغول خدمت سر بازیه و من در بیابانهای اطراف اهواز مشغول به کار . برای مزه مزه کردن خوشیها متاسفانه معمولا خیلی زود دیر میشه
شنیدن کلمه مومنین چه چیزهایی را به یاد شما می آره ؟ در دوره خاتمی هر زمان که قرار مشد بساط زدن و بستن براه بشه اول یک بیانیه ایی صادر میشد پر از یاد آوری این مسئله که قلوب مومنین خونین شده، استخوان توی گلویشون گیر کرده و خار تو چشمشون فرو رفته . اینکه چه طور با این همه بلا هیچوقت هم هیچکدوشون نمیمردند از عجایبی است که فقط خدا از به سر اون عالمه . هر مسئله ایی در دوره خاتمی از گرانی پیاز تا سوت و کف دانشجویان باعث خون آمدن میشد . اول از قلب مومنین خون میامد بعد سر دانشجویان توسطوکلای مومنین شکسته میشد بعدا روزنامه ها بسته میشد . اصولا در دوره اصلاحات هر نه روز یکبار قلب مومنین پریود بود و هیچ نوار بهداشتی هم از پس بند آوردنش بر نمیامد . در دولت جدید یک مدتی مومنین دچار یائسگی قلبی شده بودند. کلمه مومنین میرفت تا برای ما مترادف انرژی هسته ایی ، زنجیر انسانی ، زدن مامورین و شکستن شیشه سفارت انگلیس طی تظاهرات مسالمت آمیز به مناسبت روز مادر و آوردن خر به در سفارت دانمارک بشه ، تا اینکه خبر رسید و بیانه دادگاه را دیدیم که بعله مانتو کوتاه و شلوار برمودا بانوان موجب شده که دوباره قلب مومنین خونین بشود . خدا مومنین را از ما نگیرد . خدا از مسبب خونریزی دوباره صدور مومنین نگذره . اگر مومنین نبودند چه بر سر دین و ایمان ما میآمد ؟ به قول ایرج میرزا : ايمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنين رسيدند ..
در سردر کاروانسرايی
تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند
درهای بهشت بسته مي شد
مردم همه می جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند