تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    چهارشنبه سی ام خرداد 1386
    وقتی بریدی و دیدی بریدنی ست
     نمیدونم این پسر عموی من  از کدوم آدم الدنگی یاد گرفته که نظرات پای نوشته هاش رو ببنده  . خره  لا اقل وقتی مخاطب نوشته ات من هستم نظر خواهی ات رو باز بذار . عرض خود میبری و زحمت ما بیش کنی . مجبورشدم که اون حرفهایی که باید توی نظراتت می نوشتم را اینجا جار بزنم

    حسام جان . عزیز دلم ، سوالهات رو پیش آدم مناسبی نیاوردی که خودم توی خیلی از پرسشهای زندگی ام مونده ام . گفته بودی برات دعا کنم . با اینکه میدونم اگر رابطه شما بازهم شکل بگیره بالاخره یه روز به همین جا میرسی که الان در اون قرار داری  اما  چشم  ، منم دعا میکنم .  ان شا الله به خواسته قلبی ات برسی .اگر دوباره با هم بودید که فبه المراد واگرهم یکم تیر نقطه پایانی به این ماجرا بود که تو چیزی رو از دست ندادی . نه اینکه از دست ندی که شاید چیزهایی رو هم از دست بدهی و قسمتی از احساست  به دردناک ترین شیوه اخته بشه  ولی از دوچیز مطمئن باش . اول اینکه تجربه ایی به دست میاری که با هیچ متر ومعیاری نتونی براش قیمت بگذاری تجربه ایی که چراغ راه آینده ات بشه و تا ابد به کمکت بیاد و دوم اینکه خدا جای حق نشسته . آخرت رو هنوز کسی ندیده ولی در این شک نکن که همین دنیا هم دار مجازاته . خدا شاید هر گناهی رو ببخشه ولی فکر میکنم که از عدالتش به دوره اگر خیانت به امید رو بدون جزا بگذاره . هیچ بار گناهی سنگین تر از این نیست که آدمی رو امیدوار کنی و بعدا امیدهاش رو به لجن بکشی . این از این 

    هیچوقت نا امید نشو . هیچ چیزی کثیف تر از نا امیدی نیست . تا خدا هست ، تا خورشید میاد و ماه میره تا فصلها جاهاشون رو با هم عوض میکنند امید هست . زندگی هست  ، فرصت برای جلو رفتن و برنده شدن باقی است به شرط که خودت رو قبول داشته باشی و نگذاری که هیچ چیزی بین تو و خدات فاصله بندازه .خدا همین نزدیکی های تو نشسته . با غم تو غمگین  و از خوشحالیت شاد میشه  . و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب  اجیب دعوة الداع اذا دعان ( بقره آیه 186 ) همیشه دعا کن چه برای خودت و چه برای دیگران . حتی اگر مستجاب هم نشه روحت رو قوی میکنه .

    اگر یک تیر روز بدی برات بود نیمه پر لیوان رو ببین . به این نگاه کن که آزادی و از تعهد نجات پیدا کردی . اینو تو یکی از وبلاگها خوندم یه جورایی نگاه به نیمه پر لیوانه .

    درست کردن یک رابطه‌ی جدید با یک دخـتر جدید مثل درست کردن یک تمدن جدید‌ می‌مونه. بعضی‌ها ترجیح می‌دن با همون تمدن قبلی بسازند و از دوباره ساختن در و دیوار شروع نکنن؛ که در و دیوارِ اول خیلی آسیب‌پذیره. بعضی‌ها هم می‌گن اصلاً تمام لذت‌اش به همین هیجان ایجاد تمد‌ن‌های جدیده.

    . الانم برو صورتت رو بشور ریشت رو بزن و دنیا رو حواله کن  به یه جایی که دیه اش دو سوم دیه یک مرد کامله . نمونه یه مقدار فانتزی تری از خودم هستی  .  بهتراز خودت  می شناسمت . نترس نمی میری   بادمجان بم آفت نداره

    خوبه دیگه . پسر عموی گل  گلاب خودم و پسر دایی محترم حضرت  آقای عنت ایم . از هزار کیلومتر دور تر می بوسمت . هر چند امامزاده ایی هستم که کور میکنه ولی شفا نمیده اما حتما اگر حال خوبی دست داد از دعا مضایقه نمیکنم . دوست دارم .

    وقتی شکستی و دیدی شکستنی ست
    وقتی بریدی و دیدی بریدنی ست
                                            بر عرش تکیه کن ،
    بر خویش تکیه کن
    وقتی رها شدی و نشد هیچ کس رها
    تنها شدی ،غریب ،
    تنها تر از تمام غریبان روزگار
                                           بر عرش تکیه کن ،
    برخویش تکیه کن
    وقتی ز موج حادثه باری دلت گرفت
    گویی تو گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
    تو عاجزی ز گفتن و خلق از شنیدنش
                                              بر عرش تکیه کن بر خویش تکیه کن

     

    + نوشته شده در 17:27 توسط زوربا.
    یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
    ساندویچ بدون نوشابه
     یادش به خیر شاید هم  به شر ، روزی روزگاری در همین مملکت گل وبلبل خودمان نوشابه دارای ارج و قرب  بسیارزیادی بود و از جمله وسائل لوکس متعلق به از ما بهتران محسوب میگردید . مثلادرفیلمها و سریالهای  صدا و سیما در کنار پیپ و روبدوشامبر و سیبیل از بناگوش در رفته ،  نوشابه سر میز غذا نشانه ایی بود از بورژوا بودن طرف  . اگر نوشابه سیاه بود که یارو یا دلال بود یا نزول خور . نوشابه نارنجی هم به قشر ساواکی و تیمسار و طاغوتی تعلق داشت اما در هر دو صورت همیشه در آخر فیلم یا سریال از طریق برادران ارزشی و به کمک امداد غیبی فیلمنامه نویس خشتک روبدوشامبی سیبیل کلفت نوشابه خور بر سرش کشیده میشد  .   آن وقتها در صنف اغذیه فروشها ،  ساندویچ جیره خوار نوشابه بود و همه ساندویچی ها با خط خوش و تاخوش به در و دیوار مغازه زده بودند که ایها المسلمین ساندویچ بدون نوشابه داده نمیشود . روزگار گذشت و جنگ تمام شد و نوشابه از عرش به فرش افتاد و شد همین چیزی که  میبینیم .  چی شد یاد ساندویچ و نوشابه افتادم . ایام فاطمیه است و دوره رونق هیاتها ی مذهبی . خیلی وقتها میشه که له له میزنم برای همچین روزهایی که بروم  تو یه مجلسی ، یه کنجی خلوتی بشینم و عقده ایی از دل باز کنم بخصوص اگرکه مداح مراسم آهنگران باشه . تا اینجا  میشه ساندویچ قضیه و نوشابه اش هم آنجاست که مداحی بی منبری اصلا در این ملک ممکن نیست و شما  برای هر منظوری که آمده باشید باید فیضی از نوشابه ببخشید از منبری مجلس ببرید تا بتوانید رهسپار کربلا و کوچه پس کوچه های مدینه شوید .  منبر و سخنرانی هم به خودی خود نه فقط بد نیست که خیلی هم صواب و به جاست ولی قسمت منفی داستان از اونجا شروع میشه که حاج آقای مجلس بعضی وقتها فکر میکنند چون از طرف صاحب مجلس برای سخنرانی دعوت شده اند  ، پس صلاحیت صحبت و اظهار نظر در تمام موضوعات   به حکم صعود از منبر به ایشان تفویض شده و ایشان میتوانند درباره هر مسئله ایی از اشتباهات حسن ساس در تیم ملی ترکیه  تا نقص سیستم سوخت رسانی پژو اظهار فضل کنند و نظر کارشناسی بدهند و تز صادر کنند. چند وقت پیش به مناسبت ایام فاطمیه اول در مجلس عزاداری بودم  . آخوند کم سن و سالی هم بالای منبر تشریف داشتند . حضرت آقا بعد از دفاع جانانه از دولت کریمه فعلی  و نثار مقادیر متنابعی لعن و نفرین به کسانی که دراین چند ساله دین و ایمان  مردم را نشانه گرفته بودند سری هم به مدینه زده و چوبی هم نثار کفن خلیفه اول و دوم نمودند . در حین گشت و گذار در مدینه و احقاق حق اهل بیت فرمودند که بعله برادران این  سکولاریسم ریشه اش از سقیفه شروع شد . چند تایی فحش هم به هرچی سکولار و سکولار مسکه است افاضه فرمودند . مثل همیشه کسی هم در باغ نبود  که بپرسد  پدیده مدرنی که قاعدتا باید بعد از رنسانس  شروع شده باشد  توی عربستان لم یزرع هزار و چهار صد سال و زیر سایبان حصیری متعلق به اعراب بنی ساعده چی میکرده  . خلاصه  آنشب به حکم اینکه حاج آقا فرموده اند  ، رنسانس یه هزار سالی به عقب تر رفت . اینا رواز باب  بدانید و آگاه باشید گفتم که اگر زمانی پرسیدند رنسانی از چه زمانی شروع شد بلافاصله بگویید از سال ده هجری . امروز از جایی رد میشدم آقایی صحبت میکردند . فرمودند که نماینده مجلس باید مثل آقای رئیس جمهور محبوب فعلی باشند . ( از تصور اینکه یه مجلس داشته باشیم با 290 نماینده شبیه احمدی نژاد دلم از خوشحالی غنج رفت ) نماینده باید دارای سرعت عمل درکارها باشد از نامهای بزرگ نترسد . قاطع عمل کند با همکاران خودش هم هماهنگ باشه . متاسفانه گذری بودیم   و از فیض شنیدن باقی حرفها محروم مانده و خسر الدنیا والاخره شدم ولی  ضمن احترام به رئیس جمهور محبوبمان که تمام ویژگی های فوق را دارند یه لحظه به این فکر افتادم که با مشخصات گفته شده ، کاندید اصلح در کلیه انتخابات ایران حضرت عزرائیل می باشند که خود و همکارانشون با کمال قاطعیت  و سرعت عمل و در نهایت هماهنگی به امر قبض اروح انسانها مشغولند و از نامهای بزرگ هم نمیترسند .به این نشانی که امروز همان طور که روح هزاران آدم رو میگرفتند حضرت آیت الله فاضل لنکرانی را هم رهسپار دیار آخرت کردند و از نام بزرگ و کثرت مقلدان  ایشان نترسیدند

    خارج از محدوده : خیلی وقته که وبلاگی که خوندنش منو به وجد بیاره و به روز شدنش یه اتفاق ویژه در اون روز من باشه را پیدا نمیکنم . وبلاگهایی رو هم که میخونم اکثرا یه دیر به دیر آپ میشوند یا عطای وبلاگ نویسی رو به لقایش بخشیده اند یا به زودی خواهند بخشید در این برهوت وبلاگ خواندنی ، به این فکر افتادم که نظرخواهی های پای نوشته رو از این به بعد باز بذارم  شاید این وسط وبلاگ نابی به تور ما بیافتد . باشد که رستگار شویم    

    + نوشته شده در 1:51 توسط زوربا.
    شنبه نوزدهم خرداد 1386

    در دو چشمش گناه مي خنديد

    بر رخش نور ماه مي خنديد

    در گذر گاه ان لبان خموش

    شعله اي بي پناه مي خنديد

     

     

    شرمناك و پر از نيازي گنگ

    با نگاهي كه رنگ مستي داشت

    در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

    بايد از عشق حاصلي برداشت

     

     

     سايه يي روي سايه يي خم شد

    در نهان گاه راز پرور شب

    نفسي روي گونه يي لغزيد

    بوسه يي شعله زد ميان دو لب

    + نوشته شده در 3:50 توسط زوربا.
    چهارشنبه نهم خرداد 1386
    رنگ هاتان نیرنگ

    ای دلهاتان همه از آهن و سنگ

    رنگ هاتان نیرنگ

    میوه ایی دارم باب دندان شما

    باغ من آن طرف باغچه بیرنگی است

    میوه هایش سنگی است

     آه دلهاتان همه از آهن و سنگ

    میوه ایی بهتر از این میخواهید

    + نوشته شده در 2:15 توسط زوربا.
    سه شنبه هشتم خرداد 1386
    ملت حق شناس

    گفته شده که دولت حق دخالت در پوشش مردم را دارد .. نیروی انتظامی موظف است در پوشش مردم دخالت کند 

    اصلا حق چیه ؟ در بقیه کشورها نمیدانم ولی در ایران فکر میکنم حق چیزی با این مشخصات است

    یک _  حق مال حکومته   .رعایا  ماستشون رو بخورند 

    دو _ حق دادنیه .  گرفتنی بود قبل از انقلاب اما حالا اگر جرات داری نطق بکش

    سه _ رایگان است

    چهار_ برای گرفتن آن باید صف گرفت

    پنج  _ در قابلمه در دار به شعاع 7سانت و ارتفاع 5 سانتی متر  جا شود واحد حق عبارت است از کیلوگرم مربع بر ثانیه

    با این تعاریف حق عبارت است از غذای نذری ، گلوله ، دست بند ،  آفتابه ( آفتابه را به از مسجد محل به طور رایگان میدزدیم در قابلمه میگذاریم و در قابلمه را روی آفتابه جا میکنیم تا حق ما شود ) اورانیم ، باطوم ( اگر باطوم در قابلمه جا شد که هیچ وگرنه قابلمه خودش را اندازه باطوم میکند )0 

    نتیجه گیری

    در کشورما همه چیز دو بار تکرار میشود دفعه اول به صورت هزل دفعه بعدی به صورت  هجو هزل .  این هنر را داریم که مسخرگی را هم مسخره کنیم

    + نوشته شده در 0:52 توسط زوربا.
    یکشنبه ششم خرداد 1386
    قر و قمبیل سانتور
     

     یک _ کم گوی و گزیده گوی چون در / تا زه اندک تو جهان شود پر . انگار این شعر رو در وصف من سروده اند . سلام  . منو که یادتون هست ؟ سانتور هستم . اومدم بازهم به فیض برسونمتون و نشون بدهم که این وبلاگ هم کامنتدونیش کار میکنه

    دو _  سكوت مردم كم‌گو و سربسته آيا چنان كه خود تلويحاً مي‌رسانند از آن است كه در ژرفاي درون از بي‌حرمتي در هراسند يا اين كه سردي ايشان از آن روست كه حرفي براي گفتن ندارند و به همان گونه چيزها را نيز با ايشان حرفي نيست‌؟ - زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی - تئودور آدرنو

    سه _ آقا ما میخواستیم کماکان کم گوی گزیده گوی چون در / دسته به دسته یک جا نشسته  / انار ، باشیم  ولی دیدیم که این آقای آدرنو برامون حرف درآورده که بعله سانتور حرفی برای گفتن نداره . زکی من اینقدر حرف دارم که وقتی شروع میکنم به نوشتن جماعت کامنت میذارن اخوی یواش ترمز که نبریدی . این جناب آدرنو خیلی با حضرت مارتین هایدگر استاد فلسفه بر و بچ انصار حزب الله رفیق بودند .- تو مایه رفاقت و یک جان در دو قالبی اکبر گنجی و مسعود ده نمکی دوران توحش . همون وقتی که جبهه و شلمچه رو بیرون میداد -  . حالا این آقای آدرنو کی باشند؟ یکی از این مغزها بود که دست و پا در آورده و حرف میزدند  . با چند تا از بچه مثبتها محل مثل هورکهمایر ،هابرماس ،مارکوزه اومدند دور هم نشستند - چه طور ما با دوستامون دور هم میشینیم و قلیون میکشم و دود از دماغ و دهن و گوشمون بیرون میدیم  تو خارج هم همون طور دور هم میشینند و فکر از خودشون بیرون میدهند   و مکتب فرانکفورت را به وجود آوردند . آدرنو در این کتاب در حقانیت و عدم حقانیت بعضی از مفاهیم و اصطلاحات بحث می کنه . چون سطح وبلاگم از این حرفها بالا تره بقیه داستان رو نمی گم خودتون کتاب رو بخوانید . جناب سیاوش جمادی مترجم کتاب هم یه مقدمه مختصر در حدود دویست و سیزده صفحه نوشته  که اگر یه روزی بادی تو خیابان رفتید باد آمد به مدد این دویست و سیزده صفحه اضافی باد شما رو نبره . اگه گفتید آدرنو چه طور مرد ؟ والله خدا این طور مردنی رو نصیب ما هم بکنه . در اگوست 1969سه تا دانشجوی دختردر اعتراض به بعضی از نظرات آدرنوبه هنگام  یکی از سخنرانیهای جناب مغز سینه هاشون رو لخت میکنند و برای حضرت استاد ماچ و بوسه میفرستند استاد هم دیگه قید دانشگاه رو میزند و میروند به منزل و دق میکنند . به همین راحتی .

    چهار _ والله خریت فقط به علف خوردن و لگد انداختن نیست . یک کتابی خریدم  که الان از خردیش مثل سگ پشیمونم  . اسمش هست وودی آلن به روایت وودی آلن . دو روز قبل تر  کتاب مرگ در میزند که شامل چند داستان کوتاه وودی آلنه رو خریده بودم و و انتظار داشتم همون لذتی رو که از داستانهای کوتاه وودی برده ام از مصاحبه طولانی استیگ بورگمان با این کارگردان نیویورکی ببرم . ولی خوب از جمله اولم مسلما تا حالا فهمیدید چقدر حال کردم  . کتاب دیگه ایی که خوندم خاطرات  پراکنده پرویز عدل بود به نام خانه ما در فیشر آباد . خوشمان آمد . مدتها بود که میخواستم داستان یک شهر احمد محمود رو بخونم . دوره دانشجویی معمولا در فصل امتحانات یکی از کتابهای احمد محمود دستم بود و بعد از امتحانات هم کارهای دیگه ایی پیش میاومد و قسمت نمیشد تا این کتاب نویسنده محبوبم رو بخونم . این بار الحمد الله قسمت شد . داستان دوران تبعید خالد پسر بچه کتاب همسایه ها ست.  البته به نظر من در حد بقیه کتابهای احمد محمود مثل همسایه ها  ، آدم زنده و به خصوص درخت انجیر معابد نیست ولی کماکان از اکثر کتابهای نویسنده ایرانی هم ردیف با خودش بالاتره  . و بالاخره ایران میان دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان . اسمش محتواش رو لو میده و نیاز به توضیح واضحات نیست  .

    پنج _  شما هم باشید بعد از یه دوره قاراشمیش خوانی  دچار یبوست روحی  میشوید . برای تنظیم موتور دست به دامان کتابی به این اسم شدم . ازقرو قمبیل های قلمی بی قال و قیل ! مجموعه کمیک استریپهای بزرگمهر حسین پور . خلاصه داستان یک شهر رو برید

    شش _ در راستای پروژه نابودی جامعه مدنی و از این صحبتها دو تا از وبلاگهایی که من مشتریشون هستم  فکر کردند من مثل خاتم ام و کولی بازی و آبرویزی در نمی آورم . پس لینکم رو حذف کردند. یکی اش جناب مهندس خسته بود اسم دومییش رو هم به دلایل امنیتی نم آرم . فقط اشاره کنم یه زمانی در کلوپ هوادارام صاحب کارت شماره یک بود  . حالا من چی کار میکنم . دستم که به مهندس نمیرسه . حداکثر میتونم  شیرمو حرومش کنم ولی نامبر وان کلوپ هوادارن یه چیزی کوچولویی دارند روی دیوارشون . - یه چیز کوچولو دیگه . اصرار نکنید لوش بدهم . شما هر چیز کوچولویی که روی دیوار جا مییشه رو فرض کنید . مثلا ماشین - میخوام امشب برم توش بمب بگذارم به یاد ابو مصعب الزرقاوی یه حالی بکنیم

    هفت _ بحمد الله قوی های سفید سانتیاگو برنابو بازی رو بردند . چرکوهای کاتالان هم که کماکان زیر بلیط ما هستند با هزار خفت  خواری دی مادریدیستا ختافه رو شکست دادند . خدا وکیلی اگر میشد از ساقیها ، حشیش فروشها , عرق سگی فروشهای اهواز یه تیم درست کنم بازهم تو کلاس ، پرستیژ و شخصیت  چند پله از بارسلون بالاترقرار میگرفت . شانس آوردند که بارسلون الان تهران نیست وگرنه نیرو انتظامی نصف بازیکناش رو در طرح جمع آوری اراذل واوباش از سطح شهر جمع میکرد

    هشت  _ ول کنیم این حرفها رو . از هرچز که بگذریم سخن دوست خوش است .میگویند یکی از همشهریاین عزیز ما تشریف میبرند استریپ تیز شو . بعد از چند ساعت رو میکنه به دوستش و میگه پاشو بریم از اولش معلوم بود این دختره زورش نمیرسه میله رو کج کنه . درهفته ایی که گذشت برادر محسن رضایی فرمودند احمدی نژاد در حد یک استاندار است . نه تو رو خدا یه خورده دیگه می نشستید دوره ریاست جمهوری که تمام میشد اظهار نظر کارشناسی میکردید  . به قول معروف از کرامات شیخ ما این است / شیره را خورد و گفت شیرین است .

    نه _ یادش به خیر . دبیر زیست شناسی داشتیم به اسم آقای محمود اعطا ..امیدوارم که هنوز زنده و سلامت باشه . برادر احمد اعطا یا همان احمد محمود بود. خط   پیچی انگلیسی رو در نهایت زیبایی  مینوشت . داستان یک شهر رو که خوندم یاد آقای اعطا افتادم . یک روز یکی از بچه کیف پول آقای اعطا رو زد . عکس پرسنلی اش هم توی کیف بود . در نهایت بی وجدانی با همان عکس در فردای اون روز آگهی ترحیم آقای اعطا رو چاپ کردم وبا کمک دوستم در مدرسه چسباندیم . دبیر دیگه ایی داشتیم به اسم آقای محبوبی که شیمی و آزمایشگاه شیمی درس میداد و به احتمال قریب به یقین  احتمالا تا الان تعداد شاگردانش فقط در اهواز از مرز یک میلیون نفر گذشتهاست . دچار اعوجاج چشمی بود. یک چشممش شمال شرقی رو میدید یک چشمش  جنوب غربی  رو. آنقدر از  دیدن آگهی ترحیم گریه کرد که حالش به هم خورد و به بیمارستان رفت . خلاصه یک تنه مدرسه رو تعطیل کردم و از امتحان شیمی آقای محبوبی نجات پیدا کردم . نمیدونم چرا این چند روزه همش به یاد آقای اعطا و آقای محبوبی می افتم . از شاگردهای  شون کسی وبلاگ منو میخونه ؟ کسی خبری از این دو دبیر دوره دبیرستان من داره یا نه ؟ ای خدا . این قافله عمر عجب میگذرد

    ده _   بعله این قافله عمر عجب میگذرد . من وبلان بین شهر و بیابون . عربه در حال آماده شدن برای سربازی ، نیما و مصطفی مشغول خدمت ، حامد به دنبال کار . به خاطر سید بودنم  تو دانشگاه به ما چند نفر باند سید میگفتن   .  اکیپ ما به جبر زمانه در حال پاشیدنه . نیما ممکنه نیمه خرداد به اهواز بیاد . شاید آخرین شبهایی باشه که ما چند نفر باز هم زیر یک سقف با هم جمع میشیم

    یازده _ . بهنام  گفته چقدر خرم که تو وبلاگت نظر میدم . بهنام جان  ، عزیز دلم ، گلم ، زندگیم - ببین چقدر خاطرت رو میخوام . تمام این دل و قلوه ها تویی -  تو اول یه مطلب بنویس و بذارتو وبلاگت بعدا بیا بگو چرا سر نمیزنی . خدا اجرت بده . همه دنیا فهمیدند سال هشتاد و شش شمسی اومده   . زحمت کشیدی . مرسی . بابا لعنتی یه پست جدید بذار تو خراب شده ات  دیگه کشتی ما رو - لات خرب اعصابی . انا ما عندی اعصاب -   . گارسیا جان تو هم کامنتات رو باز بذار ، چشم . منم مثل بقیه این شصت میلیون میام و نظر میدم . راضی شدین 

    دوازده _ بعضی وقتها خیلی خسته میشم . بعضی وقتها اینقدر دلم میگیره که میخواهم زمین رو گاز بگیرم .خوبه که اینجا هست . دلم گرفته بود . یه خورده ورجی کردم دلم باز شد . کامنت رو هم باز میذارم . برید حال کنید . تا چند روز آزادی بیانه 

    سیزده _

    خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

    این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

    آسمان بی هدف ، با دها بی طرف

    ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

    ای نظاره شگفت ، ای نگاه ناگهان

    ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر

    آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

    مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

    مثل شهر ناگهان ، مثل گریه بی امان

    مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

    ای مسافر غریب در دیار خویشتن

    با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

    از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

    دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر

    این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

    این تویی در این طرف پشت میله ها اسیر

    دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

    با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

    + نوشته شده در 3:34 توسط زوربا.
    پنجشنبه سوم خرداد 1386
    ایول ایول داش صمدو ایول

    پس ازباخت غرور آفرین استقلال در مقابل پیکان از سوی حضرت زوربا پیامی خطاب به صمد مرفاوی صادر شد  . متن پیام بدین شرح است :

    بسم رب الشهدا

      صمد جان بازی را دیدم . بسیار خندیدیم .قلب ما را شاد کردی . خداوند شادت کند . از خداوند منان حضور شما و برادر علی علیزاده را در تیم فصل بعد استقلال خواستارم

    پنجشنبه 6 جمادی الاول 14287

    + نوشته شده در 20:29 توسط زوربا.
    پنجشنبه سوم خرداد 1386
    کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست

      زیر لب آیت الکرسی خواند و به اطراف فوت کرد  از موتور پیاده شد و قفل کتابی در حجره را امتحان کرد . از وقتی که بچه مدسه ایی ها  سه بسته پفک را از مغازه اش کف رفته بودند دیگر از خواب و خوراک افتاده بود . شبها در خواب  هم آرام و قرار نداشت و مدام خواب دزد میدید .  چروک خورجین روی زین  موتور هوندا هفتادش رو صاف کرد و هندل زد . موتور روشن نشد .دوباره و سه باره هندل زد . افاقه نکرد بار سی وسوم بالاخره موتور روشن شد هنوز نگران مغازه بود . موتور را خاموش کرد و قفل در مغازه را چک کرد . خدا را شکر هنوز بسته بود. دوباره سوار شد و اینقدر هندل زد تا هوندا هفتاد قرمز رنگش روشن شد . برای آخرین بار نگاهی به قفل در مغازه انداخت و به راه افتاد . نزدیک تقاطع که رسید دو به شک شد که در مغازه را بسته یا نه . برگشت و در مغازه را دید زد . با صدای هوی یابو کجایی به خودش آمد . راننده وانت مزدا هزار آبی رنگ تا سینه از شیشه ماشین بیرون آمده بود و داشت دو تا از پنج گونی هویج روی ماشین را حواله یک جای زن محد تقی میکرد   .

    محد تقی لاغر بود و کوتاه . دوستانش کلارک گیبل صدایش میزدند . در اوایل ازاین مقایسه شدن  به خود میبالید ولی بعدها فهمید که منظور دوستان از این لقب شباهت انکار ناپذیر گوشهایش با گوشهای کلارک گیبل بوده . وگرنه هیچ آدم عاقلی از دیدن پیشانی کوتاه  پوز دراز و دماغ عقابی محد تقی که با یک خال گوشتی  تزئین شده بود به یاد  گیبل نمی افتاد . محد تقی معتقد بود که آدم گوشهایش به بزرگی گوش کلارک گیبل باشد بهتر از این است که هیچ چیزش به  کلارک گیبل نرود . تنها وارث  معتبر ترین تاجر شهر بود . اسم واقعی پدرش در یاد هیچ کس نمانده بود و همه با نام حج عباِس ِ گر ( گر به معنی کچل )  از او باد میکردند . حج عباس که مرد  محد تقی تمام ثروت موروثی را از بانک خارج  و به تشک و بالشت خانه  منتقل کرد .

    در آن شب کذایی محد تقی قصد داشت با تنها دوست تمام زندگی اش محد علی به سور چرانی بروند . هر شش ماه یک دفعه نوبت یکی از آنها بود که بساط عیش و نوش را فراهم کند . بساط  عیاشی مثل همیشه شامل ربع کیلو خیار شورد به عنوان مزه  بو و نیم بطر نوشابه خانواده که به نیت یک چتول عرق سگی دو آتیشه ایران می می خوردند  . وقتی که از خوردن خیار شور و نوشابه خانواده مست میکردند روی خاک خنک کنار رودخانه میخوابیدند و به نوبت آروغ میزدند .آفتاب داشت غروب میکرد که لب رودخانه به محد علی رسید .  بروی تخته سنگ همیشگی نشستند . محد علی  دواستکان لب پریده از داخل و نیم بطر نوشابه گرم و ربع کیلو خیار شور را از داخل خورجین در آورد . استکان خود و محد تقی را از نوشابه گرم پر کرد . محد تقی سهم خود را لاجرعه و بدون مزه خورد . گاز گرم نوشابه اشک به چشمانش آورد .

    دیگر هوا تاریک شده بود . دو رفیق شفیق گیج و مست از خوردن نوشابه گرم کنار رودخانه دراز کشیده و مشغول حرف زدن از آرزوهایشان بودند . ناگهان فکری به ذهن نیمه هوشیار محد علی خطور کرد . رو کرد به محد تقی و  گفت :

     @ζ↨ِΔΘ§¥¢⅞₪₧₤♣☼♫  - تر جمه : محد تقی بیا یه شرط با هم ببندیم - این گفتگو چون به زبان محلی انجام شده اصل گفتگو نوشته شده و در کنار آن ترجمه اش آمده است

       ǓŴ٭▲☻▒®∑∏↨‰  باشه قبوله . اما سر چی باشه  

       ☼S↨§=Hﭮ♣שּקּסּ₪۞۝ بیا مسابقه زیر آبی رفتن بدیم . هر کس که زودتر از زیر آب در اومد باید اون یکی را ببره شام بده

      ЩЫ۩۞‰‼™№∂  درباختن شک نکن .  هفت جد و آباد من قهرمان زیر آبی رفتن هستند  

    محد علی و محد تقی لخت شده و به داخل آب رفتند . محد تقی با خودش قرار گذاشت این شرط بندی را ببرد و شام آنشب را از سر خودش باز کند . اگرمیتوانست با خبر خوردن یک شام مفت به خانه بر گردد  بعد از سالها خبر خوشی را به خانواده رسانده بود .آخرین خوش خبریش مربوط به تصادف شاخ به شاخ دوچرخه حج عباس با کامیون هیجده چرخ بود . آنشب افراد خانواده از خوشحالی گرفتن دیه تا صبح گفتند و خندیدند . هرچند بعدها بررسی کارشناسی صحنه تصادف مشخص کرد که حج عباس از عمد و برای گرفتن پول بیمه ، با سرعت ودر جهت خلاف ، خودش را  به کامیونی که کنار جاده پارک کرده بود کوبیده است.  نه تنها پول دیه و بیمه به خانواده محد تقی نرسیده  که مجبور شدند خرج چراغ جلوی کامیون را هم بدهند . مادر محد تقی از غصه خسارت چراغ جلوی کامیون جان بدر نبرد و به چهلم حج عباس نرسید و به شوهرش ملحق شد . اما صرفه جویی  شام آنشب میتوانست گوشه ایی از هزینه چراغ جلوی کامیون را جبران کند و مرهمی بر غمهای محد تقی و خانواده باشد

    قهرمان قصه ما  آخرین نگاه را به چشمان محد علی انداخت . شبیه ترین آدمها به یکدیگر در اخلاق و افکار و رفتار قصد شکست دادن یکدیگرو بردن شرط بندی را کرده بودند . محد تقی با شنیدن صدای شروع شد ،  به زیر آب رفت و در دلش شروع به شمردن کرد . یک . دو . سه ... نود و هشت . نود و نه . صد .... ..... ششصد و سی و چهار ... ششصد و سی پنج . ششصد و سی و شش .....هزار و یک . هزار و دو ...... یازده هزار و نود و یک ... یازده هزار و نود ودو .......

    اولین اشعه های خورشید از دور دست به آسمان تیره پاشیده شد . آن دو جنازه هیچ وقت پیدا نشدند         

    + نوشته شده در 15:34 توسط زوربا.