One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
دو _ بعد از مدتها آن میشم . وارد ایمیلم میشم . سی و دو تا ایمیل دارم همه پر از خبرهای خوب .اخوی همه صاحبان پست الکترونیکی جناب جان ماتسونگ از نیجریه بهم ایمیل زده که صد و پنجاه دلار به شماره حسابشون بریزم تا جایزه یک میلیون و پانصد هزار دلاری رو که برنده شدم را به حسابم بفرستند . شرکت عقابهای سبز از ترینیداد و توباگو هم دلشون به حال بی ماشینی من سوخته و یک دستگاه جاگوار دو هزار و هشت برام آماده کردند منتها لنگ هزینه های گمرکی هستند که باید براشون حواله کنم. لابه لای این همه خبر خوش چشمم به ایمیلی از خانمی به اسم نیلوفر می افته . گفتند با خوندن وبلاگ من کلی خندیده اند و پرسیده اند چرا نوشته هام تلخ تمام میشن . کرم وبلاگ نویسی من بیدار میشه . یاد تکه ایی شعر نصرت رحمانی میافتم . به یاد التجا در این شب دلگیر / من از غمهای پنهانی / به یاد قصه های شاد می افتم
سه _ ویژه نامه پنجشنبه های روزنامه اعتماد رو میگیرم . مصاحبه ایی داره با رضا ناجی بازیگر فیلم آواز گنجشکهای مجید مجیدی . ترجمه ایی از یک شعر ترکی داره . خوشمان میآید .پرپر شده گلهای ما / گریه میکند چشمهای ما / به یادم آید / آن روزهای گذشته مان/ دروغ دنیا دروغ دنیا / عجب بد شده دنیا
چهار _سیصد تومن میدم و آخرین شماره همشهری جوان رو میخرم . قهرمانها ایستاده میمیرند . مطلبی است که نویسنده همشهری جوان در باره عماد مغنیه معروف به حاج روباه نوشته . نتیجه گیری میکنم که ترور بده مگر اینکه تروریست مربوطه شیعه باشه
پنج _ تروریست : یک احمق بدبخت فریب خورده که فکر میکند جهان را نجات میدهد ، در حالیکه خودش نابود میشود . اولین فکری که که در اثر عجز به ذهن خشونت طلب میرسد . - دایره المعارف ستون پنجم نوشته ابراهیم نبوی
شش _ چقدر همشهری جوان رو دوست دارم . چند کلمه ایی هم بشنویم از عزیزی که به قولی نشان از دوکس دارد آن نیک پی . جناب فرید الدین حداد عادل در صفحه یادداشت نوشته اند پرونده همه شهرام های جزایری در این شماره برای قضاوت در پیش روی شماست . حضرت فرید الدین که به عوض نشان از عطار نیشابوری نسب از حداد عادل رئیس مجلس دارند ایضا فرموده اند بپذیریم راه صد ساله را نمیتوان یکشبه پیمود و شاید دلمان راضی شود به اینکه قدم به قدم جلو برویم و الی آخر . صدق الله العلی العظیم . از سردبیر شدن جناب فرید خان واضح و مبرهنه که یک شبه نمیشه ره صد ساله رو پیمود . از این همه شایسته سالاری دارم پاره میشم
هفت _ میشه گفت شایسته سالاری ومبارزه با فامیل سالاری یاد دولت کریمه خودمون نیوفتاد . جناب علی رضا علی احمدی که گویا خان دایی رئیس جمهورهستند به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شدند . جناب محرابیان ، خواهر زاده جناب احمدی نژاد، که وزیر صنایع هستند طی حکمی آقای مهرداد بذر پاش مشاور جوان رئس جمهور را به مدیر عاملی سایپا منصوب نمودند . کلاغها میگویند آقای بذر پاش داماد رئیس اسبق دانشگاه پیام نور هستند . رئیس اسبق دانشگاه پیام نور اول اسمشون علی رضا علی احمدی می باشد . لپ کلام اینکه فعلا ضابطه خواهر رابطه رو به عقد ازدواج موقت خودش دراورده
هشت _ ضوابط : جمع ضابطه . مجموعه ایی از قوانین که آنها را تصویب و ابلاغ میکنند تا بعدا با روابطی که وجود دارد آنها را نقض کنند . مجموعه ایی از قوانین که برای غیر خودی ها لازم الاجراست - دایره المعارف ستون پنجم نوشته ابراهیم نبوی
نه : آگهی : جوانی هستم بیست و پنج ساله ، مجرد ، قد بلند ، با قیافه ایی قابل تحمل ، مهندس ، شاغل با حقوق مکفی با شرایط اکازیون و به شرط گرفتن پست در حد معاونت وزیر آماده خوشبخت کردن کلیه دختران بی شوهر وزیران شاغل در کابینه می باشم . محدوده سنی همسر : از هشت سال تا هشتاد و هشت سال . قیافه : مهم نیست ، جهزیه : در حد وسع پدر .
ده : صفحه اول اعتماد رو میخونم . افخمی : خطراز دست دادن کنترل فرهنگی کشور . نمایندگان در جلسه پر تنش لایحه بودجه را نهایی کردند . گزارش اجتماعی : امنیت شغلی نداریم . بورس و بازار : شرایط برای ریسک مالی خوب نیست . حوادث : اعدام ده مرد به اتهام قتل و سرقت مسلحانه .دلم میگیره . درصفحه دو و در قسمت ادامه از صفحه اول بیانات رئیس جمهور محبوب رو نوشته اند . احمدی نزاد با تاکید بر اینکه تصمیمات دور دوم سفرهای استانی زیر بنایی تر و عمیق ترخواهد بود خاطر نشان کرد در سفراول به هرمزگان کارهای فوری انجام گرفت و در سفر دوم کارهای ماندگار تری خواهیم داشت . دلم باز شد از این همه موفقیت .
یازده _ آمارها نشان میدهند که وضع در همه ابعاد خوب است اما نمیدانم که چرافقط وضع سگها و خوکها هر روز بهتر میشه . قلعه حیوانات ، جورج اورول
دوازده _ همین مقدار برای اینکه بدانید من زنده ام کافیه . تا بعد خداحافظ
سیزده _
رهایم ، ای رها در باد
رها از داد و از بیداد
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی
غمت کم
جام دیگر ریز
که شب جاوید جاوید است
صبحدم در خواب
من از ریزش ، بیاد اشک می افتم
باید بارشی پی گیر
درد ، آوار
بیاد التجا در این شب دلگیر
من از غم های پنهانی
به یاد قصه های شاد میافتم
و از سرمستی این آب آتش ناک دانستم
که هوشیاری
سرت خوش
جام را دریاب
هی... هشدار
شب است آری ، شبی بیدار
دزد و محتسب در خواب
می ات بر کف
و بانگ نوش من بر لب
رها در باد
من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست
و در هر حلقه ی زنجیر
خواندم راز آزادی
سخن آهسته می گویی
نمی گویی که می مویی
شب نوش است ، نیشی نیست
جامی ریز
جام دیگری
جامی که گیرم من از آن کامی
رها در باد
کجایی دوست ؟
کو دشمن ؟
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم
بخوان با من
بنال ایا تو هم از حلقه ی زنجیر
دانستی که در بندی ؟
رها در باد ، با من گفت
شنیدم آری ای بد مست
من از زنجیر سازانم چه می گویی ؟
برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی
کجایی پیر
خدایی نیست
راهی نیست
دیگر جان پناهی نیست
سنگی هست
دامی هست
ننگی هست
چاهی هست
من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع
و از یک باده سرمستیم ، وای من
صدای جام ها
جام ها
جام ها و جام
رها در باد
بلایت دور
رهاتر باش ، خیرت پیش
این باد این شبان از تو
رهایم کن ، رها در خویش
چنان در خویش می گریم که گویی گریه درمانی ست
مرگی نیست
سیزده _ خسته ام .
سیزده _ برای احساس بی کسی کردن ، برای اینکه زیر آسمون خدا با همه وسعتش مثل پولیور بافتنی آب رفته شش سالگیت برات تنگ بشه ، برای اینکه بفهمی لا به لای این شش میلیارد آدم حتی یه نفرهم نیست که بشه روش حساب کرد ، برای اینکه دلت از همه چیز سیاه بشه باید نه مثل خر که مثل من تو گل گیر بکنی . گیر بد اوضاع هچل هفتی افتادی جناب سانتور . باز خدا رو شکرکه خدا هست
سیزده _ وقتی خوش شانس باشی تاست همیشه جفت شیش میاد وقتی هم اوقاتت به قشنگی اوقات من باشه از یک تا بی نهایت هر عددی که باشه برای تو یه دونه سیزده بیشتر نیست .
سیزده _ کاشکی میدونستم تقاص چی رو دارم میدم . حیف که نمیدونم .
سیزده _ خدمت حضور انورتون عارضم در این دو ماه و اندی که نبودم اوضاع به این بی ریختی نبود . اوضاع خیلی هم خوب بود . آرامش داشم ، کیفم کوک بود فهمیده بودم رنگین کمون هفت رنگه و خیلی چیزهای خوب دیگه . داشت باورم میشد که زندگی زیباست که داور سوت زد . فهمیدم وسط پونزده دقیقه استراحت بین دو نیمه بدبختی بوده ام
سیزده _خدا هست ، هر چه بادا باد
سیزده _ تا بعد خداحافظ
سیزده _ خسته ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگی ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری
ننه ام هي بهم ميگفت الهي پير شي ننه چقدر تو آروم و سر به راهي . از بس گفت الهي پير شي الهي پير شي از پنج سالگي احساس پيري ميکردم
به قول اخوان ثالث راويان قصه هاي رفته از ياديم . سر پنج سالگي حس کردم پير شدم و هيچ غلطي تو اين دنياي گل و گشاد نکردم . تصميم گرفتم موزيسين بشم . ديوانه پيانو بودم و عاشق درياچه قو چايکوفسکي انگار يه جورايي به بندر ربط داشت . در وادي هنر موسيقي علي الخصوص نواختن پيانو چايکوفسکي رو الگوي خودم قرار دادم . اينجا بود که فهميدم که خدا در آفرينشم سنگ تمام گذاشته . علاوه بر صورتم دستهام هم نافرم بودند و يه قوس دل انگيز داشتند . اين طور شد که چايکوفسکي و موسيقي و و پيانو رو ماچ کردم گذاشتم رو تاقچه . ننه ام براي اينکه دل داري ام بده صدام ميزد قوس و قزح من . اين طوري ندانسته هر روز دستهاي کماني ام رو به رخم ميکشيد . ترجيح ميدادم به جاي قوس و قزح ، قرمساق صدام ميزد ولي دستام صاف بودن .
تو تمام عمر گهر بارم فقط يه بار پيانو ديدم . شب بود و براي هوا خوري اومده بودم کنار ساحل . چند تا پسر رو ديدم که از دور پيانو هاشون رو گرفته اند دستشون و با زيداشون اومده بودند لب دريا رومانس بازي . پيانو هاشون رو گذاشتند رو پاهاشون رو شروع کردند به زدن. پيانو زدنشون در حد چايکوفسکي نبود اما بدک هم نبود . ميخوندند اگه يه روز بري سفر/ بري ز پيشم بيخبر و از اين حرفها . دختر ها هم بشکن ميزدند . نه از اين بشکنهاي دو دستي که ننه غلام ميزنه و تو مي گي الان است که از صداش سقف رو سرت پايين بياد . از اون بشکن هاي با کلاس ، نرم و به قاعده که همراهش سرو گردن رو قشنگ تکان ميدن يعني ما خيلي تو خلسه رفتيم و خيلي مديتيشن تشريف داريم .
بعدا از دوستم فهميدم که اسمش پيانو نبوده و گيتار بوده . به خودم گفتم با اين شانس و اقبالت حيفه اگه تو بخت آزمايي شرکت نکني . به عمرت يه بار پيانو ديدي اونم گيتار از آب در اومد
به غير خونه ام از دار دنيا فقط همين يه دوست رو دارم . اول از خونه ام بگم . يه خونه نقلي دارم که تک و تنها توش زندگي ميکنم . جاي خوبيه براي تنها بودن و تو لاک خود فرو رفتن .
از هرچه بگذريم سخن دوست نکو ست . من هميشه با دوستم بحثهاي سياسي ميکنم . ميگم هميشه يه وقت فکر نکنيد مثل اين بابا ، نوريزاده همش تو عالم سياست هستم ، بعضي وقتها حرف سياسي ميزنيم با هم . دقيقش رو بخواهيد فقط يه بار با هم در مورد سياست گفگو کرديم . البته بشتر مونو لوگ بود تا گفتگو . اين رفيق من وضعش توپه و لولهنگش کلي آب بر ميداره . چند تا فيلم هم بازي کرده ولي شغل اصليش در زمينه ماهيه . بنده خدا عليرغم تمام محسناتش ازنعمت داشتن ريش محرومه . البته خانوادگي همشون اين طورند . کار خداست ديگه همه چيز رو به يه نفر نميده . البته من به روش نميارم که کوسه است ولي خودش که خر نيست مي فهمه . شما هم اگر ديدينش بهش نگيد ريش نداره . خداي نکرده جرتون ميده . موقع انتخابات رئيس جمهوري بود . بهش گفتم بدبخت اگه تو انتخابات احمدي نژاد از پس رفسنجاني بر بياد ممکنه زورش به اکبر نرسه ولي خشتک هر چي کوسه است ميکشه رو سرشون . تا دولت نهم تشکيل شد رفيقم در رفت . الان دوبي زندگي ميکنه .
آخيش بسه ديگه . حرفهاي بزرگ رو نبايد يک جا زد . يه خورده از خودم حرف زدم دلم سبک شد . خوب ما ديگه بريم پي کارمون . خدا حافظ . راستي اين وبلاگ هم دو ساله شد . مبارک صاحابش باشه .
بيرون کادر :
لاک پشت پيري که دلش گرفته بود حرفهاش رو زد و لغزيد تو آب گرم دريا . چند ثانيه بعد از اون همه درد دل فقط يه رد کوچيک باقي مانده بود از موجهايي زاده باله هاي شناگر پير . يادگاري بر آب . نا پايدار. مثل عمرو اميد و آرزوهاي ما . آسمان جنوب مثل هميشه گرفته بود . خورشيد ميرفت که غروب کنه
دو _ در این چهل و چند روزی که نیست شده بودیم در دنیا بر همون پاشنه قبلی میچرخید . هنوز خورشید چند میلیارد سالی فرصت داره تا پرتو افشانی کنه و احتمالا عمر ما کفاف نمیده تا تبدیل شدنش به کوتوله قهوه ایی رو ببینیم ، متاسفانه هیچ شهاب سنگی سر راه گشت و گذارش در کهکشان راه شیری سر خرش رو به سمت زمین کج نمی کنه و سری به ما نمیزنه ، چهارده قرن از ظهور پیامبر آخر الزمان می گذره و و هنوز به صفحه آخر زمان نرسیدیم در داخل کشور علیرغم تلاش مسئولانه مسئولین در باغ شهادت هنوز باز نشده و هیچ کسی به ما اعلام جنگ نکرده . کماکان با دیدن رسیدن ایمیل از مسنجر یه شوق مبهمی تو وجودم سرک میکشه . وقتی میبینم که تو نیجریه برنده یه ماشین آخرین مدل شده ام یا حساب بانکی نداشتم تو انگلیس برنده دوازده میلیون پوند شده . یه ثروتمند سادیسمی تو نروژ کرمش گرفته که بیست و پنج میلیون یورو از ثروتش رو به صاحب این آدرس ایمیل که دست بر قضا متعلقه منه واگذار کنه و همه این خوشبختی ها رو فقط با فرستادن چند تا اسکناس میتونم از آن خودم بکنم اون شوق مبهم می میره . خیلی وقته که ایمیلهام رو چک نمیکنم . امیدم بیشتر به فولدر بالک هاست . زندگی هنوز همون انبانه پر از گهیه که صادق هدایت فرمود قاشق قاشق ازش میخوریم و به به میگیم
سه _ یک ، دو ، سه ، چهار و اینک کوله پشتی چهار . به زودی کوله پشتی چهار از شبکه سه . کوله پشتی چهار و فرزاد حسنی بر گشتند . حجم خیلی چیزهای فرزاد حسنی کم شده بود . از قوس کمان ابرو بگیر تا خند ه های چاپلوسانه . جناب سردان رادان هم آمدند . حرفهای خوب خوب زدند، از برخورد مهربانانه با مجرم ،از شکستن اقتدار اراذل با استفاده از افتابه . ملت با دیدن فیلم اعدام و دستگیری زور گیر و متجاوز به هم گل دادند و به هم گفتند دوستت دارم . آسمان خندید باران عاشقانه می آمد سردار فیلم های کتک زدن زن و دختر مردم رو ندیده بودند . حسنی بدون اینکه متهم به فعل قبیحی بشه از سردار سوال میکرد . سردار فرمودند که شما اینجا سعه صدر نیرو انتظامی رو مشاهده میکنید . چند روز بعد یه خورده سعه صدر خون حسنی بالا رفت . در شبی که فرزاد حسنی برای هموطنان عزیز خارج کشور برنامه زنده من خوبم تو چه طوری ؟ رو اجرا میکرد امیر حسین مدرس آمد و گفت : فرزاد جون معده اش درد میکنه و من قراره به طور موقت رو اجرا کنم . به زبان دیگه یعنی مجری قبلی رفته ددر . از این به بعد ریش مدل فهد بن عبدالعزیز منو به جای زیر ابروی برداشته شده فرزاد حسنی تحمل کنید .مجددا برنامه پیگر مسائل روز ، از قبیل ناباروری مردان و نتایج آزمایش تحریک مسیر لذت موش شد . این روزها از صدقه سر برخورد مهربانانه سردار رادان کوله پشتی به پلاستیک دسته دار تبدیل شده .
چهار _ چقدر باید به خاطر ما انگلها زحمت بکشند ؟ قبلا اگر ازت تفنگ میگرفتند چوب تو آستینت میکردند ، بعدا سمپات احزاب بودن هم رفت ور دست اسلحه . یه مدتی که گذشت یه لول تریاک هم میتوانست توان بالقوه خطرات زندگی در ایران رو به بالفعل تبدیل کنه . چند وقت بعد لیست طولانی تر شد . میتینگ نهضت آزادی رفتن جرم شد دانشجوی تحکیم وحدتی بودن جرم شد . اعتراض به بسته شدن روزنامه ها و تحدید جامعه مدنی جرم شد . چه شکر خوردنها . توسعه سیاسی . یه مدتی بازم گذشت یه بوهایی آمد . بوی عطر ارزان قاطی با بوی جوراب مدتها نشسته تازه از پوتین درآمده . یه آقای نورانی با مهربانی تمام گفت ما چه کار با موی جوانها داریم . ما آمدیم مشکلات مردم رو حل کنیم . مردم هم که این طور موقعها از توانایی بو کشیدن اتفاقهای خوب برخوردارند گفتند قربون دستت بعدا در به در یافتن سوراخ و پستو شدند .خدا رو شکر الان همه چیز خوبه بدون سهمیه بندی از ساعت هشت صبح تا هشت شب اکسیژن مصرف میکنیم و دی اکسید کربن بیرون میدیم . دیگه ناف هیچ پسری از تک پوش بیرون نمی افته . موی هیچ نامحرمی بیرون نیست . تن فروشی متوقف شده . همه مثل گربه عبید زاکانی توبه کرده اند و عابد و زاهد و مسلمانا شده اند . فقط مشکل موی بلند و مارک تک پوش مانده که ان شاالله با یه طرح ضربتی دیگه بر طرف میشه . همین روزهاست که مثل کشور برادر بغل دستی ، پلیس شریعت راه بیافته تو شهر و ریش متر کنه و طرح جمع آوری پسرهای کوسه نما در شهراجرایی بشه . می ترسم از روزی که یه عمویی به جرم دست کردن تو دماغ و بازرسی ناخن با مشت و لگد بامن مهر ورزی کنه
پنج _ هاله اسفدیاری و کیان تاجبخش هم به کارهای ننگینشون اعتراف کردند . حیف که مثل زمان طاغوت نمیشه به متهم فشار آورد تحت شکنجه قرارش داد وگرنه شک ندارم که هاله اسفندیاری در کنار بقیه جرائمش ، در بازی ایران و کره یه لا پایی به رسول خطیبی انداخته بود تا پنالتی اش خراب بشه و ایران ببازه . الان مطمئنم که وجدان این دو جاسوس کلی احساس راحتی میکنه .
شش _ دیگر نمی دوید و از شوق فریاد نمیزد . به وزارت عشق بازگشته بود . همه چیز را به فراموشی سپرده و روحش به سپیدی برف بود . در جایگاه دادگاه علنی نشسته بود ، همه چیز را اعتراف میکرد و همه کس را به همدستی با خودش متهم میکرد . با احساسی از راه رفتن در زیر آفتاب و نگهبان مسلح در پشت سرش ، از سرسرایی با کاشی سفید عبور میکرد . گلوله ایی که زمانی دیرپا به امیدش مانده بود ، وارد مغزش میشد ..... همه چیز بر وفق مراد بود ، جنگ به پایان رسیده بود . بر وجود خویش غالب آمده بود . به برادر بزرگ مهر می ورزید . _ 1984 جرج اورول . جورج ارول در کتابش اوضاع و احوال ممالک غربی مدعی دموکراسی را چه خوب پیش بینی کرده بود . خدا رو شکر ما این طوری نیستیم
هفت _ از اولش معلوم بود این آقا منحرفه . هشت سال دوره اسمشو نیار ، تمامش به انحراف گذشت . اولش از آرمانها ، بعدا از مواضع . این دو سال هم دست از انحراف نکشیده . الان به سمت انحراف جنسی سوق پیدا کرده . یکی این بابا رو بگیره . امروز اندام زنها رو لمس میکنه فردا میشه یکی مثل ممد بیجه . من ممکنه دروغ بگم اما طلاب علوم دینی که اگر دروغ بگویند از عدالت ساقط میشوند و دیگه نمیشه پشت سرشون نماز خوند ، که دروغ نمیگویند . لمس اندام زنان اجنبي آن هم به گونهاي كه فيلمبرداري شده و در اينترنت به معرض نمايش گذاشته ميشود، منجر به فاجعهاي عظيم در اشاعه فرهنگ فساد جنسي و افزايش فحشا خواهد شد الهی نامه : بار الها این چنین غیرت دینی را با رگ مربوطه اش به همه ما عنایت بفرما
هشت _ خانم مهندس کتابتو بچسب مردمو کتاب خون نکن . مردم ما به مهر نماز و مفاتیح الجنان وقفی هم رحم نمی کنند و شعار مفت باشه کوفت باشه رو نصب العین خودشون قرار داده اند حالا تو میخوای کتابات رو بفرستی تو شهر بچرخند و انتظار داری ملت کتاب خوان ما تو رو در بایستی دو خطی که پشت جلد نوشتی نوشتی گیربکنند و کتاب رو بعد ازخوندن بدهند به بعدی . بابا بی خیال شو . کتاب اضافی داری بیار بده به من
نه _ حالا که بحث کتاب شد این کتاب هم بدک نیست . به خوندنش می ارزه تسلی بخشی های فلسفه نوشته آلن دو با تن
ده _ (فاصبر ان وعد اللّه حق واستغفر لذنبك وسبح بحمد ربك بالعشى والابكار)«غافر/ 55 . خدا جون اجازه هست یه خورده هذیان بگم . خدا جون این روزها خیلی از این می ترسم که وعده هات مثل وعدهای انتخاباتی خیلی ها بشه . امیدوارم عکسش رو بهم ثابت کنی
یازده _ از حق نباید بگذریم . تو این روهایی که دیگه هیچ آدمی نمونده که بشه باهاش حرف بزنم ، که اینقدر باهاش احساس غریبی نکنم که بتونم بدون اینکه حرفهام تو دهن بماسه هر مرگیم هست بریزم رو دایره فقط با خدا میتونم احساس راحتی بکنم و بدون ماسک بشینم جلوش و یه خورده سبک بشم . خداجون همین که هستی برام کلی غنیمته . مرسی از بودنت
دوازده _ این شماره دوازده کلی مبارکه و باید توش به امور میمون و خجسته برسیم . تو این دنیای آب روغن قاطی کرده و دیوانه هر سال بیست و سه مرداد یادآور یه اتفاق مبارکه .بعد از خورشید خانم دومین وبلاگی بود که به خواندنش اعتیاد پیدا کردم . وبلاگی به اسم پاییزان که دو وبلاگ دیگه هم تو شکمش داشت . خیلی ازنوشته هاش نفسم رو گرفت .موقع فکر کردن قدم میزنم . نمیدونم بعد از خوندن بعضی از پستهاش چند کیلومتر تو اتاق خوابم راه رفتم . اینقدر راه رفتم ، که مثل سگ پاولف شرطی شدم . از اون بعد هر وقت تو اتاقم قدم میزدم یاد یه قالب وبلاگ سفید می افتادم که یک خرس پشم آلو توش تاب بازی میکرد و به روز شدنش هر روزه بود و هر روزه اش هم تو زندگی یه معتاد یه خواندنش ، اتفاق به حساب می آمد . هارد کامپیوترم که پاک شد از تمام چیزهایی که از دست دادم دردناک تر نبودن آرشیو پاییزانی بود که چند وقتی ازهک شدنش میگذشت .یه روز به بیست مرداد مانده . هدیه عزیز . هنوزم روز تولدت روز خوبیه . تولدت مبارک
سیزده _
باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
روز می رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می شد
دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
بوی خون با مه صحرا به هم آمیخته بود
کر کسان جنگ سر طعمه خود می کردند
گرچه در هر قدمی چند سری ریخته بود
ز آن میان لاشه ی من بود که له له می زد
ناخن خسته به دامان بیابان می سود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود
دل من می زد چون طبل به پیروزی مرگ
نعره ام در گلوی باد سیه گم می شد
خونم از تن همه بر دامن بیرق می ریخت
آه ... ، گویی دل من چون دل مردم می شد
باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
روز می رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می شد
یک _ نور به قبرت بباره دائی جان ناپلئون . می فرمودند به قول ناپل اون آنچه که نهایتی نداره بلاهته . ما می خندیدیم که به ناپلئون میگه ناپل اون . با حضور یک عدد شاهد عادل که همان مش قاسم بودند مکرر اظهار میداشتند که در جنگهای کازرون و ممسنی با انگلیسها جنگیده به همین دلیل انگلیسها در جنگ جهانی دوم دنیا را به آتش کشیده اند تا از دائی جان انتقام بگیرند . باور نمیکردیم . میگفتیم آخه امپراطوری فخیمه بریتانیا راچه کار به استوار زپرتی قشون قزاق . چقدر ابله بودیم . نمیدونم چرا ولی امروز همش به یاد دائی جان بودم
دو - در پی کشته شدن شیخ هشام صیمری پیش نماز مسجد فاطمه الزهرا شلنگ آباد اهواز به دست دو نفر موتور سوار ، آیت الله جزایری امام جمعه اهواز در پیام تسلیتشان اشاره فرموده اند که بی شک ترور ایشان کار استکبار جهانی و آمریکا بوده است . به به . چه چه . احسنت . طیب الله انفاسکم . به این میگویند آگاهی داشتن از مسائل روز وداشتن بینش سیاسی . خدا وکیلی من این چیزها رو که می بینم آنقدر به آینده استان امیدوار میشم که حد و حساب نداره زهی سعادت به حال کسانی که بیست و هشت ساله پای خطبه های سیاسی عبادی آقای جزایری می نشینند و درس سیاست میگیرند . واقعا که ایشان نه فقط خطوط دشمن که حتی بین خطوط رو هم میخوانند . آصف ابن برخیا با اسم اعظمش هم به این سرعت نمی تونست عاملین ترور رو مشخص کنه . من قبلا فکر میکردم که ممکنه ترور شیخ هشام کار خلق عرب باشه ولی الان مطمئنم که جرج بوش پدر و جرج بوش پسر دو نفری ترک موتور نشسته اند وازمسیر رفیش آباد رفته اند بازار کیان وو از اونجا هم راهی شلنگ آباد شده و پیش نماز مسجد فاطمه الزهرا را ترور کرده اند . الان هم که امام جمعه اهواز دست آمریکا رو رو کرده فلنگ رو بسته اند و یه سوراخی پیدا کرده اند و چپیده اند داخل سوراخ . بیخود نیست که این یکی دو روزه قیمت سوراخ ترقی کرده
سه - الان جلوی درخانه ما یک پراید از پشت کوبید به یک وانت نیسان . ممطمئنم اجنبی در این تصادف دست داشته تا از طریق شکستن چراغ عقب نیسان گاوی و جمع کردن کاپوت پراید به اسلام ضربه بزنه ولی شک دارم که کار موساد میتونه باشه یا اینتلجنت سرویس ؟
حسام جان . عزیز دلم ، سوالهات رو پیش آدم مناسبی نیاوردی که خودم توی خیلی از پرسشهای زندگی ام مونده ام . گفته بودی برات دعا کنم . با اینکه میدونم اگر رابطه شما بازهم شکل بگیره بالاخره یه روز به همین جا میرسی که الان در اون قرار داری اما چشم ، منم دعا میکنم . ان شا الله به خواسته قلبی ات برسی .اگر دوباره با هم بودید که فبه المراد واگرهم یکم تیر نقطه پایانی به این ماجرا بود که تو چیزی رو از دست ندادی . نه اینکه از دست ندی که شاید چیزهایی رو هم از دست بدهی و قسمتی از احساست به دردناک ترین شیوه اخته بشه ولی از دوچیز مطمئن باش . اول اینکه تجربه ایی به دست میاری که با هیچ متر ومعیاری نتونی براش قیمت بگذاری تجربه ایی که چراغ راه آینده ات بشه و تا ابد به کمکت بیاد و دوم اینکه خدا جای حق نشسته . آخرت رو هنوز کسی ندیده ولی در این شک نکن که همین دنیا هم دار مجازاته . خدا شاید هر گناهی رو ببخشه ولی فکر میکنم که از عدالتش به دوره اگر خیانت به امید رو بدون جزا بگذاره . هیچ بار گناهی سنگین تر از این نیست که آدمی رو امیدوار کنی و بعدا امیدهاش رو به لجن بکشی . این از این
هیچوقت نا امید نشو . هیچ چیزی کثیف تر از نا امیدی نیست . تا خدا هست ، تا خورشید میاد و ماه میره تا فصلها جاهاشون رو با هم عوض میکنند امید هست . زندگی هست ، فرصت برای جلو رفتن و برنده شدن باقی است به شرط که خودت رو قبول داشته باشی و نگذاری که هیچ چیزی بین تو و خدات فاصله بندازه .خدا همین نزدیکی های تو نشسته . با غم تو غمگین و از خوشحالیت شاد میشه . و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان ( بقره آیه 186 ) همیشه دعا کن چه برای خودت و چه برای دیگران . حتی اگر مستجاب هم نشه روحت رو قوی میکنه .
اگر یک تیر روز بدی برات بود نیمه پر لیوان رو ببین . به این نگاه کن که آزادی و از تعهد نجات پیدا کردی . اینو تو یکی از وبلاگها خوندم یه جورایی نگاه به نیمه پر لیوانه .
درست کردن یک رابطهی جدید با یک دخـتر جدید مثل درست کردن یک تمدن جدید میمونه. بعضیها ترجیح میدن با همون تمدن قبلی بسازند و از دوباره ساختن در و دیوار شروع نکنن؛ که در و دیوارِ اول خیلی آسیبپذیره. بعضیها هم میگن اصلاً تمام لذتاش به همین هیجان ایجاد تمدنهای جدیده.
. الانم برو صورتت رو بشور ریشت رو بزن و دنیا رو حواله کن به یه جایی که دیه اش دو سوم دیه یک مرد کامله . نمونه یه مقدار فانتزی تری از خودم هستی . بهتراز خودت می شناسمت . نترس نمی میری بادمجان بم آفت نداره
خوبه دیگه . پسر عموی گل گلاب خودم و پسر دایی محترم حضرت آقای عنت ایم . از هزار کیلومتر دور تر می بوسمت . هر چند امامزاده ایی هستم که کور میکنه ولی شفا نمیده اما حتما اگر حال خوبی دست داد از دعا مضایقه نمیکنم . دوست دارم .
وقتی شکستی و دیدی شکستنی ست
وقتی بریدی و دیدی بریدنی ست
بر عرش تکیه کن ، بر خویش تکیه کن
وقتی رها شدی و نشد هیچ کس رها
تنها شدی ،غریب ، تنها تر از تمام غریبان روزگار
بر عرش تکیه کن ، برخویش تکیه کن
وقتی ز موج حادثه باری دلت گرفت
گویی تو گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
تو عاجزی ز گفتن و خلق از شنیدنش
بر عرش تکیه کن بر خویش تکیه کن
خارج از محدوده : خیلی وقته که وبلاگی که خوندنش منو به وجد بیاره و به روز شدنش یه اتفاق ویژه در اون روز من باشه را پیدا نمیکنم . وبلاگهایی رو هم که میخونم اکثرا یه دیر به دیر آپ میشوند یا عطای وبلاگ نویسی رو به لقایش بخشیده اند یا به زودی خواهند بخشید در این برهوت وبلاگ خواندنی ، به این فکر افتادم که نظرخواهی های پای نوشته رو از این به بعد باز بذارم شاید این وسط وبلاگ نابی به تور ما بیافتد . باشد که رستگار شویم
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذر گاه ان لبان خموش
شعله اي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهان گاه راز پرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب

ای دلهاتان همه از آهن و سنگ
رنگ هاتان نیرنگ
میوه ایی دارم باب دندان شما
باغ من آن طرف باغچه بیرنگی است
میوه هایش سنگی است
آه دلهاتان همه از آهن و سنگ
میوه ایی بهتر از این میخواهید
گفته شده که دولت حق دخالت در پوشش مردم را دارد .. نیروی انتظامی موظف است در پوشش مردم دخالت کند
اصلا حق چیه ؟ در بقیه کشورها نمیدانم ولی در ایران فکر میکنم حق چیزی با این مشخصات است
یک _ حق مال حکومته .رعایا ماستشون رو بخورند
دو _ حق دادنیه . گرفتنی بود قبل از انقلاب اما حالا اگر جرات داری نطق بکش
سه _ رایگان است
چهار_ برای گرفتن آن باید صف گرفت
پنج _ در قابلمه در دار به شعاع 7سانت و ارتفاع 5 سانتی متر جا شود واحد حق عبارت است از کیلوگرم مربع بر ثانیه
با این تعاریف حق عبارت است از غذای نذری ، گلوله ، دست بند ، آفتابه ( آفتابه را به از مسجد محل به طور رایگان میدزدیم در قابلمه میگذاریم و در قابلمه را روی آفتابه جا میکنیم تا حق ما شود ) اورانیم ، باطوم ( اگر باطوم در قابلمه جا شد که هیچ وگرنه قابلمه خودش را اندازه باطوم میکند )0
نتیجه گیری
در کشورما همه چیز دو بار تکرار میشود دفعه اول به صورت هزل دفعه بعدی به صورت هجو هزل . این هنر را داریم که مسخرگی را هم مسخره کنیم
یک _ کم گوی و گزیده گوی چون در / تا زه اندک تو جهان شود پر . انگار این شعر رو در وصف من سروده اند . سلام . منو که یادتون هست ؟ سانتور هستم . اومدم بازهم به فیض برسونمتون و نشون بدهم که این وبلاگ هم کامنتدونیش کار میکنه
دو _ سكوت مردم كمگو و سربسته آيا چنان كه خود تلويحاً ميرسانند از آن است كه در ژرفاي درون از بيحرمتي در هراسند يا اين كه سردي ايشان از آن روست كه حرفي براي گفتن ندارند و به همان گونه چيزها را نيز با ايشان حرفي نيست؟ - زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی - تئودور آدرنو
سه _ آقا ما میخواستیم کماکان کم گوی گزیده گوی چون در / دسته به دسته یک جا نشسته / انار ، باشیم ولی دیدیم که این آقای آدرنو برامون حرف درآورده که بعله سانتور حرفی برای گفتن نداره . زکی من اینقدر حرف دارم که وقتی شروع میکنم به نوشتن جماعت کامنت میذارن اخوی یواش ترمز که نبریدی . این جناب آدرنو خیلی با حضرت مارتین هایدگر استاد فلسفه بر و بچ انصار حزب الله رفیق بودند .- تو مایه رفاقت و یک جان در دو قالبی اکبر گنجی و مسعود ده نمکی دوران توحش . همون وقتی که جبهه و شلمچه رو بیرون میداد - . حالا این آقای آدرنو کی باشند؟ یکی از این مغزها بود که دست و پا در آورده و حرف میزدند . با چند تا از بچه مثبتها محل مثل هورکهمایر ،هابرماس ،مارکوزه اومدند دور هم نشستند - چه طور ما با دوستامون دور هم میشینیم و قلیون میکشم و دود از دماغ و دهن و گوشمون بیرون میدیم تو خارج هم همون طور دور هم میشینند و فکر از خودشون بیرون میدهند و مکتب فرانکفورت را به وجود آوردند . آدرنو در این کتاب در حقانیت و عدم حقانیت بعضی از مفاهیم و اصطلاحات بحث می کنه . چون سطح وبلاگم از این حرفها بالا تره بقیه داستان رو نمی گم خودتون کتاب رو بخوانید . جناب سیاوش جمادی مترجم کتاب هم یه مقدمه مختصر در حدود دویست و سیزده صفحه نوشته که اگر یه روزی بادی تو خیابان رفتید باد آمد به مدد این دویست و سیزده صفحه اضافی باد شما رو نبره . اگه گفتید آدرنو چه طور مرد ؟ والله خدا این طور مردنی رو نصیب ما هم بکنه . در اگوست 1969سه تا دانشجوی دختردر اعتراض به بعضی از نظرات آدرنوبه هنگام یکی از سخنرانیهای جناب مغز سینه هاشون رو لخت میکنند و برای حضرت استاد ماچ و بوسه میفرستند استاد هم دیگه قید دانشگاه رو میزند و میروند به منزل و دق میکنند . به همین راحتی .
چهار _ والله خریت فقط به علف خوردن و لگد انداختن نیست . یک کتابی خریدم که الان از خردیش مثل سگ پشیمونم . اسمش هست وودی آلن به روایت وودی آلن . دو روز قبل تر کتاب مرگ در میزند که شامل چند داستان کوتاه وودی آلنه رو خریده بودم و و انتظار داشتم همون لذتی رو که از داستانهای کوتاه وودی برده ام از مصاحبه طولانی استیگ بورگمان با این کارگردان نیویورکی ببرم . ولی خوب از جمله اولم مسلما تا حالا فهمیدید چقدر حال کردم . کتاب دیگه ایی که خوندم خاطرات پراکنده پرویز عدل بود به نام خانه ما در فیشر آباد . خوشمان آمد . مدتها بود که میخواستم داستان یک شهر احمد محمود رو بخونم . دوره دانشجویی معمولا در فصل امتحانات یکی از کتابهای احمد محمود دستم بود و بعد از امتحانات هم کارهای دیگه ایی پیش میاومد و قسمت نمیشد تا این کتاب نویسنده محبوبم رو بخونم . این بار الحمد الله قسمت شد . داستان دوران تبعید خالد پسر بچه کتاب همسایه ها ست. البته به نظر من در حد بقیه کتابهای احمد محمود مثل همسایه ها ، آدم زنده و به خصوص درخت انجیر معابد نیست ولی کماکان از اکثر کتابهای نویسنده ایرانی هم ردیف با خودش بالاتره . و بالاخره ایران میان دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان . اسمش محتواش رو لو میده و نیاز به توضیح واضحات نیست .
پنج _ شما هم باشید بعد از یه دوره قاراشمیش خوانی دچار یبوست روحی میشوید . برای تنظیم موتور دست به دامان کتابی به این اسم شدم . ازقرو قمبیل های قلمی بی قال و قیل ! مجموعه کمیک استریپهای بزرگمهر حسین پور . خلاصه داستان یک شهر رو برید
شش _ در راستای پروژه نابودی جامعه مدنی و از این صحبتها دو تا از وبلاگهایی که من مشتریشون هستم فکر کردند من مثل خاتم ام و کولی بازی و آبرویزی در نمی آورم . پس لینکم رو حذف کردند. یکی اش جناب مهندس خسته بود اسم دومییش رو هم به دلایل امنیتی نم آرم . فقط اشاره کنم یه زمانی در کلوپ هوادارام صاحب کارت شماره یک بود . حالا من چی کار میکنم . دستم که به مهندس نمیرسه . حداکثر میتونم شیرمو حرومش کنم ولی نامبر وان کلوپ هوادارن یه چیزی کوچولویی دارند روی دیوارشون . - یه چیز کوچولو دیگه . اصرار نکنید لوش بدهم . شما هر چیز کوچولویی که روی دیوار جا مییشه رو فرض کنید . مثلا ماشین - میخوام امشب برم توش بمب بگذارم به یاد ابو مصعب الزرقاوی یه حالی بکنیم
هفت _ بحمد الله قوی های سفید سانتیاگو برنابو بازی رو بردند . چرکوهای کاتالان هم که کماکان زیر بلیط ما هستند با هزار خفت خواری دی مادریدیستا ختافه رو شکست دادند . خدا وکیلی اگر میشد از ساقیها ، حشیش فروشها , عرق سگی فروشهای اهواز یه تیم درست کنم بازهم تو کلاس ، پرستیژ و شخصیت چند پله از بارسلون بالاترقرار میگرفت . شانس آوردند که بارسلون الان تهران نیست وگرنه نیرو انتظامی نصف بازیکناش رو در طرح جمع آوری اراذل واوباش از سطح شهر جمع میکرد
هشت _ ول کنیم این حرفها رو . از هرچز که بگذریم سخن دوست خوش است .میگویند یکی از همشهریاین عزیز ما تشریف میبرند استریپ تیز شو . بعد از چند ساعت رو میکنه به دوستش و میگه پاشو بریم از اولش معلوم بود این دختره زورش نمیرسه میله رو کج کنه . درهفته ایی که گذشت برادر محسن رضایی فرمودند احمدی نژاد در حد یک استاندار است . نه تو رو خدا یه خورده دیگه می نشستید دوره ریاست جمهوری که تمام میشد اظهار نظر کارشناسی میکردید . به قول معروف از کرامات شیخ ما این است / شیره را خورد و گفت شیرین است .
نه _ یادش به خیر . دبیر زیست شناسی داشتیم به اسم آقای محمود اعطا ..امیدوارم که هنوز زنده و سلامت باشه . برادر احمد اعطا یا همان احمد محمود بود. خط پیچی انگلیسی رو در نهایت زیبایی مینوشت . داستان یک شهر رو که خوندم یاد آقای اعطا افتادم . یک روز یکی از بچه کیف پول آقای اعطا رو زد . عکس پرسنلی اش هم توی کیف بود . در نهایت بی وجدانی با همان عکس در فردای اون روز آگهی ترحیم آقای اعطا رو چاپ کردم وبا کمک دوستم در مدرسه چسباندیم . دبیر دیگه ایی داشتیم به اسم آقای محبوبی که شیمی و آزمایشگاه شیمی درس میداد و به احتمال قریب به یقین احتمالا تا الان تعداد شاگردانش فقط در اهواز از مرز یک میلیون نفر گذشتهاست . دچار اعوجاج چشمی بود. یک چشممش شمال شرقی رو میدید یک چشمش جنوب غربی رو. آنقدر از دیدن آگهی ترحیم گریه کرد که حالش به هم خورد و به بیمارستان رفت . خلاصه یک تنه مدرسه رو تعطیل کردم و از امتحان شیمی آقای محبوبی نجات پیدا کردم . نمیدونم چرا این چند روزه همش به یاد آقای اعطا و آقای محبوبی می افتم . از شاگردهای شون کسی وبلاگ منو میخونه ؟ کسی خبری از این دو دبیر دوره دبیرستان من داره یا نه ؟ ای خدا . این قافله عمر عجب میگذرد
ده _ بعله این قافله عمر عجب میگذرد . من وبلان بین شهر و بیابون . عربه در حال آماده شدن برای سربازی ، نیما و مصطفی مشغول خدمت ، حامد به دنبال کار . به خاطر سید بودنم تو دانشگاه به ما چند نفر باند سید میگفتن . اکیپ ما به جبر زمانه در حال پاشیدنه . نیما ممکنه نیمه خرداد به اهواز بیاد . شاید آخرین شبهایی باشه که ما چند نفر باز هم زیر یک سقف با هم جمع میشیم
یازده _ . بهنام گفته چقدر خرم که تو وبلاگت نظر میدم . بهنام جان ، عزیز دلم ، گلم ، زندگیم - ببین چقدر خاطرت رو میخوام . تمام این دل و قلوه ها تویی - تو اول یه مطلب بنویس و بذارتو وبلاگت بعدا بیا بگو چرا سر نمیزنی . خدا اجرت بده . همه دنیا فهمیدند سال هشتاد و شش شمسی اومده . زحمت کشیدی . مرسی . بابا لعنتی یه پست جدید بذار تو خراب شده ات دیگه کشتی ما رو - لات خرب اعصابی . انا ما عندی اعصاب - . گارسیا جان تو هم کامنتات رو باز بذار ، چشم . منم مثل بقیه این شصت میلیون میام و نظر میدم . راضی شدین
دوازده _ بعضی وقتها خیلی خسته میشم . بعضی وقتها اینقدر دلم میگیره که میخواهم زمین رو گاز بگیرم .خوبه که اینجا هست . دلم گرفته بود . یه خورده ورجی کردم دلم باز شد . کامنت رو هم باز میذارم . برید حال کنید . تا چند روز آزادی بیانه
سیزده _
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، با دها بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شهر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این تویی در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
پس ازباخت غرور آفرین استقلال در مقابل پیکان از سوی حضرت زوربا پیامی خطاب به صمد مرفاوی صادر شد . متن پیام بدین شرح است :
بسم رب الشهدا
صمد جان بازی را دیدم . بسیار خندیدیم .قلب ما را شاد کردی . خداوند شادت کند . از خداوند منان حضور شما و برادر علی علیزاده را در تیم فصل بعد استقلال خواستارم
پنجشنبه 6 جمادی الاول 14287
زیر لب آیت الکرسی خواند و به اطراف فوت کرد از موتور پیاده شد و قفل کتابی در حجره را امتحان کرد . از وقتی که بچه مدسه ایی ها سه بسته پفک را از مغازه اش کف رفته بودند دیگر از خواب و خوراک افتاده بود . شبها در خواب هم آرام و قرار نداشت و مدام خواب دزد میدید . چروک خورجین روی زین موتور هوندا هفتادش رو صاف کرد و هندل زد . موتور روشن نشد .دوباره و سه باره هندل زد . افاقه نکرد بار سی وسوم بالاخره موتور روشن شد هنوز نگران مغازه بود . موتور را خاموش کرد و قفل در مغازه را چک کرد . خدا را شکر هنوز بسته بود. دوباره سوار شد و اینقدر هندل زد تا هوندا هفتاد قرمز رنگش روشن شد . برای آخرین بار نگاهی به قفل در مغازه انداخت و به راه افتاد . نزدیک تقاطع که رسید دو به شک شد که در مغازه را بسته یا نه . برگشت و در مغازه را دید زد . با صدای هوی یابو کجایی به خودش آمد . راننده وانت مزدا هزار آبی رنگ تا سینه از شیشه ماشین بیرون آمده بود و داشت دو تا از پنج گونی هویج روی ماشین را حواله یک جای زن محد تقی میکرد .
محد تقی لاغر بود و کوتاه . دوستانش کلارک گیبل صدایش میزدند . در اوایل ازاین مقایسه شدن به خود میبالید ولی بعدها فهمید که منظور دوستان از این لقب شباهت انکار ناپذیر گوشهایش با گوشهای کلارک گیبل بوده . وگرنه هیچ آدم عاقلی از دیدن پیشانی کوتاه پوز دراز و دماغ عقابی محد تقی که با یک خال گوشتی تزئین شده بود به یاد گیبل نمی افتاد . محد تقی معتقد بود که آدم گوشهایش به بزرگی گوش کلارک گیبل باشد بهتر از این است که هیچ چیزش به کلارک گیبل نرود . تنها وارث معتبر ترین تاجر شهر بود . اسم واقعی پدرش در یاد هیچ کس نمانده بود و همه با نام حج عباِس ِ گر ( گر به معنی کچل ) از او باد میکردند . حج عباس که مرد محد تقی تمام ثروت موروثی را از بانک خارج و به تشک و بالشت خانه منتقل کرد .
در آن شب کذایی محد تقی قصد داشت با تنها دوست تمام زندگی اش محد علی به سور چرانی بروند . هر شش ماه یک دفعه نوبت یکی از آنها بود که بساط عیش و نوش را فراهم کند . بساط عیاشی مثل همیشه شامل ربع کیلو خیار شورد به عنوان مزه بو و نیم بطر نوشابه خانواده که به نیت یک چتول عرق سگی دو آتیشه ایران می می خوردند . وقتی که از خوردن خیار شور و نوشابه خانواده مست میکردند روی خاک خنک کنار رودخانه میخوابیدند و به نوبت آروغ میزدند .آفتاب داشت غروب میکرد که لب رودخانه به محد علی رسید . بروی تخته سنگ همیشگی نشستند . محد علی دواستکان لب پریده از داخل و نیم بطر نوشابه گرم و ربع کیلو خیار شور را از داخل خورجین در آورد . استکان خود و محد تقی را از نوشابه گرم پر کرد . محد تقی سهم خود را لاجرعه و بدون مزه خورد . گاز گرم نوشابه اشک به چشمانش آورد .
دیگر هوا تاریک شده بود . دو رفیق شفیق گیج و مست از خوردن نوشابه گرم کنار رودخانه دراز کشیده و مشغول حرف زدن از آرزوهایشان بودند . ناگهان فکری به ذهن نیمه هوشیار محد علی خطور کرد . رو کرد به محد تقی و گفت :
@ζ↨ِΔΘ§¥¢⅞₪₧₤♣☼♫ - تر جمه : محد تقی بیا یه شرط با هم ببندیم - این گفتگو چون به زبان محلی انجام شده اصل گفتگو نوشته شده و در کنار آن ترجمه اش آمده است
ǓŴ٭▲☻▒®∑∏↨‰ باشه قبوله . اما سر چی باشه
☼S↨§=Hﭮ♣שּקּסּ₪۞