One Man Tango
همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند
یک _ کم گوی و گزیده گوی چون در / تا زه اندک تو جهان شود پر . انگار این شعر رو در وصف من سروده اند . سلام . منو که یادتون هست ؟ سانتور هستم . اومدم بازهم به فیض برسونمتون و نشون بدهم که این وبلاگ هم کامنتدونیش کار میکنه
دو _ سكوت مردم كمگو و سربسته آيا چنان كه خود تلويحاً ميرسانند از آن است كه در ژرفاي درون از بيحرمتي در هراسند يا اين كه سردي ايشان از آن روست كه حرفي براي گفتن ندارند و به همان گونه چيزها را نيز با ايشان حرفي نيست؟ - زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی - تئودور آدرنو
سه _ آقا ما میخواستیم کماکان کم گوی گزیده گوی چون در / دسته به دسته یک جا نشسته / انار ، باشیم ولی دیدیم که این آقای آدرنو برامون حرف درآورده که بعله سانتور حرفی برای گفتن نداره . زکی من اینقدر حرف دارم که وقتی شروع میکنم به نوشتن جماعت کامنت میذارن اخوی یواش ترمز که نبریدی . این جناب آدرنو خیلی با حضرت مارتین هایدگر استاد فلسفه بر و بچ انصار حزب الله رفیق بودند .- تو مایه رفاقت و یک جان در دو قالبی اکبر گنجی و مسعود ده نمکی دوران توحش . همون وقتی که جبهه و شلمچه رو بیرون میداد - . حالا این آقای آدرنو کی باشند؟ یکی از این مغزها بود که دست و پا در آورده و حرف میزدند . با چند تا از بچه مثبتها محل مثل هورکهمایر ،هابرماس ،مارکوزه اومدند دور هم نشستند - چه طور ما با دوستامون دور هم میشینیم و قلیون میکشم و دود از دماغ و دهن و گوشمون بیرون میدیم تو خارج هم همون طور دور هم میشینند و فکر از خودشون بیرون میدهند و مکتب فرانکفورت را به وجود آوردند . آدرنو در این کتاب در حقانیت و عدم حقانیت بعضی از مفاهیم و اصطلاحات بحث می کنه . چون سطح وبلاگم از این حرفها بالا تره بقیه داستان رو نمی گم خودتون کتاب رو بخوانید . جناب سیاوش جمادی مترجم کتاب هم یه مقدمه مختصر در حدود دویست و سیزده صفحه نوشته که اگر یه روزی بادی تو خیابان رفتید باد آمد به مدد این دویست و سیزده صفحه اضافی باد شما رو نبره . اگه گفتید آدرنو چه طور مرد ؟ والله خدا این طور مردنی رو نصیب ما هم بکنه . در اگوست 1969سه تا دانشجوی دختردر اعتراض به بعضی از نظرات آدرنوبه هنگام یکی از سخنرانیهای جناب مغز سینه هاشون رو لخت میکنند و برای حضرت استاد ماچ و بوسه میفرستند استاد هم دیگه قید دانشگاه رو میزند و میروند به منزل و دق میکنند . به همین راحتی .
چهار _ والله خریت فقط به علف خوردن و لگد انداختن نیست . یک کتابی خریدم که الان از خردیش مثل سگ پشیمونم . اسمش هست وودی آلن به روایت وودی آلن . دو روز قبل تر کتاب مرگ در میزند که شامل چند داستان کوتاه وودی آلنه رو خریده بودم و و انتظار داشتم همون لذتی رو که از داستانهای کوتاه وودی برده ام از مصاحبه طولانی استیگ بورگمان با این کارگردان نیویورکی ببرم . ولی خوب از جمله اولم مسلما تا حالا فهمیدید چقدر حال کردم . کتاب دیگه ایی که خوندم خاطرات پراکنده پرویز عدل بود به نام خانه ما در فیشر آباد . خوشمان آمد . مدتها بود که میخواستم داستان یک شهر احمد محمود رو بخونم . دوره دانشجویی معمولا در فصل امتحانات یکی از کتابهای احمد محمود دستم بود و بعد از امتحانات هم کارهای دیگه ایی پیش میاومد و قسمت نمیشد تا این کتاب نویسنده محبوبم رو بخونم . این بار الحمد الله قسمت شد . داستان دوران تبعید خالد پسر بچه کتاب همسایه ها ست. البته به نظر من در حد بقیه کتابهای احمد محمود مثل همسایه ها ، آدم زنده و به خصوص درخت انجیر معابد نیست ولی کماکان از اکثر کتابهای نویسنده ایرانی هم ردیف با خودش بالاتره . و بالاخره ایران میان دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان . اسمش محتواش رو لو میده و نیاز به توضیح واضحات نیست .
پنج _ شما هم باشید بعد از یه دوره قاراشمیش خوانی دچار یبوست روحی میشوید . برای تنظیم موتور دست به دامان کتابی به این اسم شدم . ازقرو قمبیل های قلمی بی قال و قیل ! مجموعه کمیک استریپهای بزرگمهر حسین پور . خلاصه داستان یک شهر رو برید
شش _ در راستای پروژه نابودی جامعه مدنی و از این صحبتها دو تا از وبلاگهایی که من مشتریشون هستم فکر کردند من مثل خاتم ام و کولی بازی و آبرویزی در نمی آورم . پس لینکم رو حذف کردند. یکی اش جناب مهندس خسته بود اسم دومییش رو هم به دلایل امنیتی نم آرم . فقط اشاره کنم یه زمانی در کلوپ هوادارام صاحب کارت شماره یک بود . حالا من چی کار میکنم . دستم که به مهندس نمیرسه . حداکثر میتونم شیرمو حرومش کنم ولی نامبر وان کلوپ هوادارن یه چیزی کوچولویی دارند روی دیوارشون . - یه چیز کوچولو دیگه . اصرار نکنید لوش بدهم . شما هر چیز کوچولویی که روی دیوار جا مییشه رو فرض کنید . مثلا ماشین - میخوام امشب برم توش بمب بگذارم به یاد ابو مصعب الزرقاوی یه حالی بکنیم
هفت _ بحمد الله قوی های سفید سانتیاگو برنابو بازی رو بردند . چرکوهای کاتالان هم که کماکان زیر بلیط ما هستند با هزار خفت خواری دی مادریدیستا ختافه رو شکست دادند . خدا وکیلی اگر میشد از ساقیها ، حشیش فروشها , عرق سگی فروشهای اهواز یه تیم درست کنم بازهم تو کلاس ، پرستیژ و شخصیت چند پله از بارسلون بالاترقرار میگرفت . شانس آوردند که بارسلون الان تهران نیست وگرنه نیرو انتظامی نصف بازیکناش رو در طرح جمع آوری اراذل واوباش از سطح شهر جمع میکرد
هشت _ ول کنیم این حرفها رو . از هرچز که بگذریم سخن دوست خوش است .میگویند یکی از همشهریاین عزیز ما تشریف میبرند استریپ تیز شو . بعد از چند ساعت رو میکنه به دوستش و میگه پاشو بریم از اولش معلوم بود این دختره زورش نمیرسه میله رو کج کنه . درهفته ایی که گذشت برادر محسن رضایی فرمودند احمدی نژاد در حد یک استاندار است . نه تو رو خدا یه خورده دیگه می نشستید دوره ریاست جمهوری که تمام میشد اظهار نظر کارشناسی میکردید . به قول معروف از کرامات شیخ ما این است / شیره را خورد و گفت شیرین است .
نه _ یادش به خیر . دبیر زیست شناسی داشتیم به اسم آقای محمود اعطا ..امیدوارم که هنوز زنده و سلامت باشه . برادر احمد اعطا یا همان احمد محمود بود. خط پیچی انگلیسی رو در نهایت زیبایی مینوشت . داستان یک شهر رو که خوندم یاد آقای اعطا افتادم . یک روز یکی از بچه کیف پول آقای اعطا رو زد . عکس پرسنلی اش هم توی کیف بود . در نهایت بی وجدانی با همان عکس در فردای اون روز آگهی ترحیم آقای اعطا رو چاپ کردم وبا کمک دوستم در مدرسه چسباندیم . دبیر دیگه ایی داشتیم به اسم آقای محبوبی که شیمی و آزمایشگاه شیمی درس میداد و به احتمال قریب به یقین احتمالا تا الان تعداد شاگردانش فقط در اهواز از مرز یک میلیون نفر گذشتهاست . دچار اعوجاج چشمی بود. یک چشممش شمال شرقی رو میدید یک چشمش جنوب غربی رو. آنقدر از دیدن آگهی ترحیم گریه کرد که حالش به هم خورد و به بیمارستان رفت . خلاصه یک تنه مدرسه رو تعطیل کردم و از امتحان شیمی آقای محبوبی نجات پیدا کردم . نمیدونم چرا این چند روزه همش به یاد آقای اعطا و آقای محبوبی می افتم . از شاگردهای شون کسی وبلاگ منو میخونه ؟ کسی خبری از این دو دبیر دوره دبیرستان من داره یا نه ؟ ای خدا . این قافله عمر عجب میگذرد
ده _ بعله این قافله عمر عجب میگذرد . من وبلان بین شهر و بیابون . عربه در حال آماده شدن برای سربازی ، نیما و مصطفی مشغول خدمت ، حامد به دنبال کار . به خاطر سید بودنم تو دانشگاه به ما چند نفر باند سید میگفتن . اکیپ ما به جبر زمانه در حال پاشیدنه . نیما ممکنه نیمه خرداد به اهواز بیاد . شاید آخرین شبهایی باشه که ما چند نفر باز هم زیر یک سقف با هم جمع میشیم
یازده _ . بهنام گفته چقدر خرم که تو وبلاگت نظر میدم . بهنام جان ، عزیز دلم ، گلم ، زندگیم - ببین چقدر خاطرت رو میخوام . تمام این دل و قلوه ها تویی - تو اول یه مطلب بنویس و بذارتو وبلاگت بعدا بیا بگو چرا سر نمیزنی . خدا اجرت بده . همه دنیا فهمیدند سال هشتاد و شش شمسی اومده . زحمت کشیدی . مرسی . بابا لعنتی یه پست جدید بذار تو خراب شده ات دیگه کشتی ما رو - لات خرب اعصابی . انا ما عندی اعصاب - . گارسیا جان تو هم کامنتات رو باز بذار ، چشم . منم مثل بقیه این شصت میلیون میام و نظر میدم . راضی شدین
دوازده _ بعضی وقتها خیلی خسته میشم . بعضی وقتها اینقدر دلم میگیره که میخواهم زمین رو گاز بگیرم .خوبه که اینجا هست . دلم گرفته بود . یه خورده ورجی کردم دلم باز شد . کامنت رو هم باز میذارم . برید حال کنید . تا چند روز آزادی بیانه
سیزده _
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، با دها بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شهر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این تویی در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر