تبليغاتX

One Man Tango                     

همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت   آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

    دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
    سانتور بی حوصله
     یک _ چهل روزی هست که چیزی ننوشتم . اگر نوشتن به یک جور نیاز برام تبدیل نشده بود بازهم نمی نوشتم ولی بالاخره زور نیاز به بی حوصلگی چربید

    دو _ در این چهل و چند روزی که نیست شده بودیم  در دنیا بر همون پاشنه قبلی  میچرخید  . هنوز خورشید چند میلیارد سالی فرصت داره تا پرتو افشانی کنه و احتمالا عمر ما کفاف نمیده تا تبدیل شدنش به کوتوله قهوه ایی رو ببینیم ، متاسفانه هیچ شهاب سنگی  سر راه گشت و گذارش در کهکشان راه شیری سر خرش رو به سمت زمین کج نمی کنه و سری به ما نمیزنه ، چهارده قرن از ظهور پیامبر آخر الزمان می گذره و و هنوز به صفحه آخر زمان نرسیدیم   در داخل کشور  علیرغم تلاش مسئولانه مسئولین در باغ شهادت هنوز باز نشده و هیچ کسی به ما اعلام جنگ نکرده . کماکان با دیدن رسیدن ایمیل از مسنجر یه شوق مبهمی تو وجودم سرک میکشه . وقتی میبینم که تو نیجریه برنده یه ماشین آخرین مدل شده ام یا حساب بانکی نداشتم تو انگلیس برنده دوازده میلیون پوند شده . یه ثروتمند سادیسمی تو نروژ کرمش گرفته که بیست و پنج میلیون یورو از ثروتش رو به صاحب این آدرس ایمیل که دست بر قضا متعلقه منه واگذار کنه و همه این خوشبختی ها رو فقط با فرستادن چند تا اسکناس میتونم از آن خودم بکنم  اون شوق مبهم می میره . خیلی وقته که ایمیلهام رو چک نمیکنم . امیدم بیشتر به فولدر بالک هاست .   زندگی هنوز همون انبانه پر از گهیه که صادق هدایت فرمود قاشق قاشق ازش میخوریم و به به میگیم

    سه _ یک ، دو ، سه ، چهار و اینک کوله پشتی چهار . به زودی کوله پشتی چهار از شبکه سه . کوله پشتی چهار و فرزاد حسنی بر گشتند . حجم خیلی چیزهای فرزاد حسنی کم شده بود . از قوس کمان ابرو بگیر تا خند ه های چاپلوسانه . جناب سردان رادان هم آمدند . حرفهای خوب خوب زدند، از برخورد مهربانانه با مجرم ،از شکستن اقتدار اراذل با استفاده از افتابه  .  ملت با دیدن فیلم اعدام و دستگیری زور گیر و متجاوز به هم گل دادند و به هم گفتند دوستت دارم . آسمان خندید باران عاشقانه می آمد سردار فیلم های کتک زدن زن و دختر مردم رو ندیده بودند . حسنی بدون اینکه متهم به فعل قبیحی بشه از سردار سوال میکرد . سردار فرمودند که شما اینجا سعه صدر نیرو انتظامی رو مشاهده میکنید . چند روز بعد  یه خورده سعه صدر خون حسنی بالا رفت . در شبی که فرزاد حسنی برای هموطنان عزیز خارج کشور برنامه زنده من خوبم تو چه طوری ؟ رو اجرا میکرد امیر حسین مدرس آمد و گفت : فرزاد جون معده اش درد میکنه و من قراره به طور موقت  رو اجرا کنم . به زبان دیگه یعنی  مجری قبلی رفته ددر . از این به بعد ریش مدل فهد بن عبدالعزیز منو به جای زیر ابروی  برداشته شده فرزاد حسنی تحمل کنید .مجددا برنامه پیگر مسائل روز ،  از قبیل ناباروری مردان و  نتایج آزمایش تحریک مسیر لذت موش  شد . این روزها از صدقه سر برخورد مهربانانه سردار رادان کوله پشتی به پلاستیک دسته دار تبدیل شده .

    چهار _ چقدر باید به خاطر ما انگلها زحمت بکشند ؟ قبلا اگر ازت تفنگ میگرفتند چوب تو آستینت میکردند ، بعدا سمپات  احزاب  بودن هم رفت ور دست اسلحه . یه مدتی که گذشت یه لول تریاک هم میتوانست  توان بالقوه خطرات زندگی در ایران رو به بالفعل تبدیل کنه . چند وقت بعد لیست طولانی تر شد . میتینگ نهضت آزادی رفتن جرم شد دانشجوی تحکیم وحدتی بودن جرم شد . اعتراض به بسته شدن روزنامه ها و تحدید جامعه مدنی جرم شد . چه شکر خوردنها . توسعه سیاسی . یه مدتی بازم گذشت یه بوهایی آمد .  بوی عطر ارزان قاطی با بوی جوراب مدتها نشسته تازه از پوتین درآمده . یه آقای نورانی با مهربانی تمام گفت ما چه کار با موی جوانها داریم . ما آمدیم مشکلات مردم  رو حل کنیم . مردم هم که این طور موقعها از توانایی بو کشیدن اتفاقهای خوب برخوردارند  گفتند قربون دستت بعدا  در به در یافتن سوراخ و پستو شدند .خدا رو شکر الان همه چیز خوبه بدون سهمیه بندی از ساعت هشت صبح تا هشت شب اکسیژن مصرف میکنیم و دی اکسید کربن بیرون میدیم . دیگه ناف هیچ پسری از تک پوش بیرون نمی افته . موی هیچ نامحرمی بیرون نیست . تن فروشی متوقف شده . همه مثل گربه عبید زاکانی توبه کرده اند و عابد و زاهد و مسلمانا شده اند . فقط مشکل موی بلند و مارک تک پوش مانده که ان شاالله با یه طرح ضربتی دیگه بر طرف میشه . همین روزهاست که مثل کشور برادر بغل دستی  ، پلیس شریعت راه بیافته تو شهر و ریش متر کنه  و طرح جمع آوری پسرهای کوسه نما در شهراجرایی بشه  . می ترسم از  روزی که یه عمویی   به جرم دست کردن تو دماغ و بازرسی ناخن با مشت و لگد بامن مهر ورزی کنه

    پنج _ هاله اسفدیاری و کیان تاجبخش هم به کارهای ننگینشون اعتراف کردند . حیف که  مثل زمان طاغوت  نمیشه  به متهم فشار آورد تحت شکنجه قرارش داد  وگرنه شک ندارم  که هاله اسفندیاری در کنار بقیه جرائمش ،  در بازی ایران و کره یه لا پایی به رسول خطیبی انداخته بود تا پنالتی اش خراب بشه و ایران ببازه  .  الان مطمئنم که وجدان  این دو جاسوس کلی احساس راحتی میکنه .

    شش _ دیگر نمی دوید و از شوق فریاد نمیزد . به وزارت عشق بازگشته بود . همه چیز را به فراموشی سپرده و روحش به سپیدی برف بود . در جایگاه دادگاه علنی نشسته بود ، همه چیز را اعتراف میکرد و همه کس را به همدستی با خودش متهم میکرد . با احساسی از راه رفتن در زیر آفتاب و نگهبان مسلح در پشت سرش ، از سرسرایی با کاشی سفید عبور میکرد . گلوله ایی که زمانی دیرپا به امیدش مانده بود ، وارد مغزش میشد ..... همه چیز بر وفق مراد بود ، جنگ به پایان رسیده بود . بر وجود خویش غالب آمده بود . به برادر بزرگ مهر می ورزید . _ 1984 جرج اورول . جورج ارول در کتابش اوضاع و احوال ممالک غربی مدعی دموکراسی را چه خوب پیش بینی کرده بود . خدا رو شکر ما این طوری نیستیم 

    هفت _ از اولش معلوم بود این آقا منحرفه . هشت سال دوره اسمشو نیار ، تمامش  به انحراف گذشت . اولش از آرمانها ، بعدا از مواضع . این دو سال هم دست از انحراف نکشیده . الان به سمت انحراف جنسی سوق پیدا کرده . یکی این بابا رو بگیره . امروز اندام زنها رو لمس میکنه فردا میشه یکی مثل ممد بیجه . من ممکنه دروغ بگم اما طلاب علوم دینی که اگر دروغ بگویند  از عدالت ساقط میشوند و دیگه نمیشه پشت سرشون نماز خوند  ، که دروغ نمیگویند  . لمس اندام زنان اجنبي آن هم به گونه‌اي كه فيلمبرداري شده و در اينترنت به معرض نمايش گذاشته مي‌شود، منجر به فاجعه‌اي عظيم در اشاعه فرهنگ فساد جنسي و افزايش فحشا خواهد شد الهی نامه : بار الها این چنین  غیرت دینی را با رگ مربوطه اش به همه ما عنایت بفرما

    هشت _ خانم مهندس کتابتو بچسب مردمو کتاب خون نکن . مردم ما به مهر نماز و مفاتیح الجنان وقفی  هم رحم نمی کنند و شعار مفت باشه کوفت باشه رو نصب العین خودشون قرار داده اند  حالا تو میخوای کتابات رو بفرستی تو شهر بچرخند و انتظار داری ملت کتاب خوان ما تو رو در بایستی دو خطی که پشت جلد نوشتی نوشتی گیربکنند و کتاب رو بعد ازخوندن بدهند به بعدی . بابا بی خیال شو . کتاب اضافی داری بیار بده به من

    نه _ حالا که بحث کتاب شد این کتاب هم بدک نیست . به خوندنش می ارزه  تسلی بخشی های فلسفه  نوشته  آلن دو با تن

    ده _ (فاصبر ان وعد اللّه حق واستغفر لذنبك وسبح بحمد ربك بالعشى والابكار)«غافر/ 55 .  خدا جون اجازه هست یه خورده هذیان بگم . خدا جون این روزها خیلی از این می ترسم که وعده هات مثل وعدهای  انتخاباتی خیلی ها بشه . امیدوارم عکسش رو بهم ثابت کنی

    یازده _  از حق  نباید بگذریم . تو این روهایی که دیگه هیچ آدمی نمونده که بشه باهاش حرف بزنم ، که اینقدر باهاش احساس غریبی نکنم که بتونم بدون اینکه حرفهام تو دهن بماسه هر مرگیم هست بریزم رو دایره فقط با خدا میتونم احساس راحتی بکنم و بدون ماسک بشینم جلوش و یه خورده سبک بشم  . خداجون همین که هستی برام کلی غنیمته . مرسی از بودنت

    دوازده _ این شماره دوازده کلی مبارکه و باید توش به امور میمون و خجسته  برسیم . تو این دنیای آب روغن قاطی کرده و دیوانه هر سال بیست و سه مرداد یادآور یه اتفاق مبارکه  .بعد از خورشید خانم دومین وبلاگی بود که به خواندنش اعتیاد پیدا کردم . وبلاگی به اسم پاییزان که دو وبلاگ دیگه هم   تو شکمش داشت . خیلی ازنوشته هاش نفسم رو گرفت .موقع فکر کردن قدم میزنم  . نمیدونم بعد از خوندن بعضی از پستهاش چند کیلومتر تو اتاق خوابم راه رفتم . اینقدر راه رفتم  ، که مثل سگ پاولف شرطی شدم . از اون بعد هر وقت تو اتاقم قدم میزدم یاد یه قالب وبلاگ  سفید می افتادم که یک خرس پشم آلو توش تاب بازی میکرد و به روز شدنش هر روزه بود و هر روزه اش هم تو زندگی یه معتاد یه خواندنش  ،  اتفاق به حساب می آمد . هارد کامپیوترم که پاک شد از تمام چیزهایی که از دست دادم دردناک تر نبودن آرشیو پاییزانی بود که چند وقتی ازهک شدنش میگذشت  .یه روز به بیست مرداد مانده . هدیه عزیز . هنوزم روز تولدت روز خوبیه . تولدت مبارک

    سیزده _

    باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
     گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
     روز می رفت به زیر پر شب دود شود
    لب کفتار ز خون شهدا تر می شد
     دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
     بوی خون با مه صحرا به هم آمیخته بود
     کر کسان جنگ سر طعمه خود می کردند
    گرچه در هر قدمی چند سری ریخته بود
     ز آن میان لاشه ی من بود که له له می زد
    ناخن خسته به دامان بیابان می سود
     چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
     دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود
    دل من می زد چون طبل به پیروزی مرگ
     نعره ام در گلوی باد سیه گم می شد
     خونم از تن همه بر دامن بیرق می ریخت
    آه ... ، گویی دل من چون دل مردم می شد
     باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
     گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
     روز می رفت به زیر پر شب دود شود
    لب کفتار ز خون شهدا تر می شد
              

     

    + نوشته شده در 18:2 توسط زوربا.